تبليغاتX
تا بی نهایت

 

 

 

 گل ها جواب زمین اند به سلام افتاب ....

نه زمستانی باش که بلرزانی نه تابستانی که بسوزانی ...... بهاری باش تا برویانی .....

 

 

و یا مراقب باش تا نخشکانی .....

 

 

 

و به قول حافظ در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب ....

 

گاهی باید با خدا صبر کرد ......

 

 

 

+ نوشته شده توسط مینا در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 23:0 |
امروز خواستگار فاطمه هم ترکش کرد...... مثل خیلی دخترهای دور و برم....  مثل خودم ....

مردان سرزمینم به یکباره همه روشنفکر شده اند!!!!!!! 

دختران پاک ایران زمین تکیه گاه بهتری بیابید .....  شاید یک تکه یخ !!!

دختران هزار داماد پایتخت شما به دلبری و عشوه گریتان بپردازید تا خریدار هست ..... ضرر مشتری هایتان به پای چشمهای بسته شان ....

خدا را سپاس که من دوباره آرامم .... دوباره ساعتها از ته دل می خندم تا اشکهایم جاری می شوند این بار از خوشی...    می توانم باز دوستانم را آرام کنم.....  و من باز هم همه ادمها را دوست دارم ..... و هزار برنامه دارم که نمی دانم کدام را اول انجام دهم ....

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 1:34 |
 

همکار محترم کمرمان شکست اینقدر خم شدیم تا همقد شما شویم نمی شد کمی هم شما بزرگتر می شدید؟!!!!

ما هم در عجبیم از اعتماد به نفس کاذب ملت که مارا سرافکنده و خود را سرفراز می کنند!!!! 

شرمنده ایم که در ایجاد این اعتماد به نفس کاذب بیش از همه کمکتان کردیم حالا می شود بپذیرید ما بگوییم غلط کردیم فکرکردیم شما کمی می فهمید!!!

 یک تشکر هم به شما بدهکاریم ... به خاطر رهاییمان .... می مردید زودتر دلایلتان را می گفتید هم ما به جای اشکهای حرام شده مان ساعتها می خندیدیم هم شما اگر ده سال آینده کمی بزرگتر شده باشید دلیلی برای خندیدن داشته باشید.....

 و لطفا بپذیرید که دیگر حالمان از شما به هم می خورد خوشحال می شویم کاری داشتید بزرگترتان را بفرستید روی ماهتان را تا قیامت نبینیم ......

 

 

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 23:12 |
 

از فکر کردن خسته شدم......

 کسی حاضر نیست بیاید به جای من فکر کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

خدایا چرا دلم صاف نمی شود؟؟؟؟؟

گفتم حق من است یک بار برای همیشه دلیل رفتنت را بدانم..... گفتی دلیل اصلی اش آن بود که هرچه می گفتم می پذیرفتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  مگر چه می خواستی ؟..... من که امروز خوب می دانم اگر هم نمی پذیرفتم به بهانه نپذیرفتنم می رفتی ..... شاید چون دلیل آمدنت را هم نمی دانستی.....

گفتی دلیلش ساده است من غیر طبیعی ام که نه یک بار دوبار آمدم و رفتم..... انتظار داری با این حرفها آرام شوم ؟؟؟؟!!!!! کاش اینقدر بی تفاوت نمی گذشتی و برایم می گفتی هزاران عیبی که من دارم تا خیالم راحت شود رفتنت بی دلیل نبوده....... خدایا کاش می توانستم توضیح دهم.......

 گفتی حالا چه کنم؟......گفتم آب رفته رو به جوی برگردون می توانی ؟؟؟؟......

و باز هم آرزو می کنم کاش می فهمیدی چه کردی ...... کاش می فهمیدی .... کاش می خواستی که بفهمی.....  و کاش می فهمیدی تو طاقت جواب دادن به همه اشکهایی که ریختی نداری ...... و من با همه غرور مردانه ام قلب شکننده دخترانه ام طاقت این اتفاق ساده را !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باز حس می کنم مادرت از دیدن اشکهایم معذب می شود.... باز برایش یاسین می خوانم ....... باز از فکر کردن خسته ام.... کاش کسی می آمد به جای من فکر می کرد......

 و خدایا باز هم محکمه عدلت را به نظاره نشسته ام..............

 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 0:13 |
 

نوشتن سخت می شود امروز.... تو در حجم این لحظه نمی آیی... جا می مانی به وسعت همه کوچکی ات... تو نظاره می کنی عظمت عشقی را انقدر وسیع جاری زنده و بزرگ که هر چه به واژه ها التماس می کنی یاریت کنند شاید شاید شاید بگویی نمی شود....

دل تو که آسمانی نیست.... دلت زمینی است .... به ظلمت همه انها که حق را به صلیب کشیدند..... به کوچکی او که به بستن آبی دلخوش است ....

دلخوشی ها چه کودکانه می شوند..... زبان قاصر است ... امروز بیش از همیشه.... نمی دانم اشکی که جاری می شود امروز به خاطر تو است؟... به خاطر مظلومیت توست یا دلم برای خودم می سوزد از کوچکی ام.....

قلبم سنگین و ارام می زند... دلم تنها نگرفته ... دلم دارد می ترکد.... حجمش با غمی که بر آن افزوده شده در کالبد تنم نمی گنجد .... اشکها یاریم کنید..............

صدای طبل می آید.... صدای زنجیر می آید... نزدیک ظهر است... چیزی نمانده ....

همه وسعت غمی که بر دلم می نشیند از آن است که بدانی بر حقی و هیچ نتوانی ..... 

نگاه می کنم به وجود زمینی حقیرم... امروز عاشوراست ... اگر من آنجا بودم ..... اگر من آنجا بودم چه می کردم؟

خورشید دارد بالا می آید... ای دل همراهیم کن.... ارامتر بر این طبلها بکوبید....

سلام بر تنهایی ات به وسعت تاریخ...

سلام بر غربت همیشگی ات تا قیامت.....

سلام بر عشق بی مانندت از آن لحظه که در رگهایت جاری بود  .....

سلام بر تو در آن روزی که قدمهای آسمانی ات را بر خاک نهادی ...

 سلام بر تو در آن روزی که به لقا معشوقت پیوستی .....

سلام بر تو آن روزی که سربلند در آستان حق باز برانگیخته می شوی.....

و اینک این دستان کوچک و این دل سیاه را تو یاری کن ....  

 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 12:9 |
 

من فقط نگاه می کنم و لبخند می زنم.... همین ....

دنیا ها بزرگ می شوند دلها نه به این سادگی ....

 مدیریت عقده بزرگی است این روزها....

 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 21:6 |
 

 جمله زیبایی بود...

یک زمانی ما نگران بزرگی مردم و کوچکی دلمان بودیم.......!!!!!!!!!!


اما حالا.......


نگران بزرگی دلمان و کوچکی مردمیم.......!!!!!!!!

برای انکه نگرانیمان هم کم شود همراه می شویم با جماعت تا دلمان خیلی هم بزرگ نشود آنقدر که در این دنیا جا نشود....

بعضی ادمها با شرایط تغییر می کنند ....

خدایا چرا ادمها اینقدر موجودات عجیبی هستند!!!!!!!!!!!!!!

کار با تلاش شبانه روزیم بهتر از حد تصورم بیش رفت .... روزی که کتاب از چاپ بیرون بیاید خستگی ام هم تمام می شود.... و من با کوله باری از خاطرات با تجربه دنیایی متفاوت اینجا را هم تا کمتر از یک ماه دیگر ترک خواهم کرد تا پایان نامه را به ثمر بنشانم ....

برنامه یک مسافرت به ۷ کشور با یک دوست را در سر می پرورانم .... شروع از لهستان .... حداقل چیزی که از اجرای برنامه های بین المللی نصیبم می شود یافتن یک همراه به همراه خانه ای در ان سوی مرزهاست.... باید حرکت کرد رفت دید ....

رکود ... سکون ... ماندن..... خسته ام می کند ...

خدای خوبم  باز هم دلتنگت هستم.... در تمام لحظه های زندگی زمینیم جاری باش .... مهربانی کن... تنبیه کن... جریمه کن به خاطر توقف بیجا.... جریمه کن به خاطر نبستن کمربند ایمنی در جاده پر خطر زندگی  ... جریمه کن به خاطر ..خوردن حین راندن در مسیرزندگی ....  خدایا جریمه کن اما قهر نکن.....

 

 

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 20:20 |
با واژه ها زندگی می کنم... نوشتن آرامم می کند... هنوز هم هر روز می نویسم... نه در تا بی نهایتم ... اما امشب دلم برای تو تنگ شده ....

لبریز می شوم از احساس با گذر یک خاطره......می ایم غرق شوم تقلا می کنم به ساحل می رسم هنوز لبخند رهایی بر لبم موجی می آید می بردم ...

نمی دانم دریا بی رحم است.... من شنا نمی دانم !!

من قدم می زنم در خیال... برف دارد می بارد... کودکی را می بینم نشسته بی خیال بی خیال... با برفها دژی می سازد به محکمی دنیای خودش... یکی آرام کنارش نشست .... با برفها برایش خشت می سازد ... با لبخندش گرمش می کند.... دستهایشان یخ زده... دلشان اما هنوز گرم است ....

آدم تازه آمده با همان لبخند بر لبش پاهایش را محکم روی دژ می گذارد... حیف خانه های یخی زود خراب می شوند.... صدای خنده اش در فضا می پیچد... تنم می لرزد ... از سرما نیست .... صدای خنده تازه وارد و آرام گریستن کودک هست... برف هست ... زمستان است ...  خانه  ویرانه شده ...صدای خنده قطع می شود... نمی خواست کار به اینجا برسد.... اما رسید .... اما رسید .... دانه های برف روی صورتم می نشینند ... زلال  اما سرد ....

 من تنها نظاره می کنم .... چه باید کرد ؟... گاهی آدمها می آیند کمک کنند خانه را بسازند... بعضی بچه ها لجبازند.... دوست دارد باز هم خانه اش را همان که خراب کرده بسازد... چرا بعضی بچه ها اینقدر لجبازند!!!!

تازه وارد خسته است ... حوصله ندارد خانه بسازد ... حوصله آرام کردن هم ندارد... خودش هم ارام نیست ....سری تکان می دهد ... نمی دانم از تاسف است ... از دلسوزی است .... از پشیمانی است.... آرام آرام می رود .... کودک هنوز دارد گریه می کند... کاش از روی این برفها بلندش می کرد.... کاش چیزی می گفت آرامش می کرد ..... اشکهایش قطع نمی شود.... صدای هق هق اش دیوانه ام می کند .... غریبه کاری بکن....

دانه های سحر انگیز برف هنوز هم می آیند.... سرد اما زلال.... من هنوز نظاره می کنم ....

من هم خسته ام.... دانه های برف اب شدند و جاری شدند بر گونه ام یا از چشمانم بود نمی دانم .... دستهایم می لرزد... از سرماست یا دلم نمی دانم....

یادش به خیر می گفتند دانه های برف و باران بر دستان ملائک به زمین می آیند.... آرزو کنید ... انها آمین می گویند... چشمهایم را می بندم سرم را که بلند می کنم به سوی آسمان حالا حس می کنم دستان ملائک اشکهایم را پاک می کنند ....و بعد با همه ذرات وجودم آرزو می کنم....

درونت راپاک کنی صدای آمینشان را می شنوی....

 

 

+ نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 2:37 |
 

فقط و فقط دوست دارم این روزها سکوت را .... من آرام آرام آرامم .... نمی دانم تا کی دوست دارم اینجا نباشم ...

من هستم خدا هست لقمه نانی هست و دلم ارام ... دیگر چه می خواهی ؟ ...

ای مهربانترین من که لبریز از آرامشم تو سجده همه ذرات وجودم بر استانه مهرت را به شکرانه بپذیر ... این همان چیزی است که از بشر می خواهی ... قلبی ارام ... گاه گاه با قطره های اشکم می شویم و پیشکش قدمهای پرمهرت می کنم ....

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 23:44 |
 

گاهی اوقات با خودم فکر می کنم چقدر حرفها برای گفتن دارم.... گاهی فکر می کنم واژه هادر اختیار من نیستند .... فواره وار از ذهنم بیرون می ریزند ...  می خواهم همراهی کنم این دل و ذهن دیوانه را.... می خواهم همه حرفهایم را بگویم ...

بعد یادم می اید آدم بزرگها که حرف نمی زنند ... آدم بزرگها سکوت می کنند... مثل گاوهای خیلی فهمیده همدیگر را نگاه می کنند... آدم بزرگها دروغکی می خندند یواشکی اشک می ریزند....هر چه باشد آدم بزرگها بچه که نیستند بزرگ شده اند!!!!... دنیاهایشان هم بزرگ شده....

آدم بزرگها آنقدر بزرگ شده اند که یادشان نمی آید در کودکی شان چه گذشته .... آدم بزرگها گرفتارندکار دارند نمی رسند حرف بزنند ....آدم بزرگها باید درس بخوانند به کسب مدارج عالی بیاندیشند...فکر کنم من هم دارم آدم بزرگ می شوم !!... پیشنهاد شده عضو هیئت علمی دانشگاهی شوم... داریم انسانهای مهمی می شویم!!!!

 

حیف آدم بزرگها وقت ندارند آدمهای بزرگی شوند.....

 

گاهی دلم می خواهد بی پرده بگویم و بشنوم ... حس می کنم بعضی حرفهای ناگفته بغض می شود در گلو دیر بجنبی خفه ات می کند .... گاهی انگار این حرفهای ناگفته انقدر زیاد می شوند و سنگین که قلبت تحمل فشار  بارشان را ندارد  بیچاره چاره ای ندارد که گاهی هم درد بگیرد و ارام تر زنده بودنت را به رخت بکشد ...

 گاهی فقط آرزو می کنی کاش ادم بزرگها راحت حرف می زدند ....

 من هم باید مثل ادم بزرگها سکوت کنم.... من هم باید دنیایم را آنقدر بزرگ کنم که خیلی ها درونش گم شوند .... که حواسم نباشد گوشه دنیای بزرگم چه اتفاق کوچکی افتاد... یک نفر دلش شکست ؟... همین!

باز به شانه خودم می زنم دختر مرد باش!!!.... و لبخندی تلخ .... آخر شانه هایم هنوز گستاخانه ظریف و دخترانه اند....

گاهی چقدر دلم می خواهد زمان در دستان من بود ... عقب می بردمش تا هر جا که می خواستم ...شاید تا همان روز ازل و بعد نمی پذیرفتم بار امانت الهی ... می گفتم خدایا خسته ام شرمنده ! یا می بردمش جلو تا از این دنیا رد شود ...

باز یادم می رود وظیفه من شکر گفتن است و بس.... باز هم سرم را به سوی آسمان خالی از ستاره پایتخت بلند می کنم و می گویم خدایا بر داده و نداده ات شکر .... که داده ات  رحمت است و گرفته ات حکمت... و باز خیلی تلخ و خسته می خندم.....

 

+ نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 20:53 |
 

صداها ... حرفها... وای دلم یک عالمه سکوت می خواهد... یک عالمه اشک ... نمی دانم چه مرگم شده ... انگار تازه دارم می فهمم در این مملکت چه می گذرد ... مزه تلخ این حقیقت تازه کشف شده دارد حالم را بد می کند ...  دردی بر سینه ام سنگینی می کند که نفس کشیدنم را سخت می کند.... 

اینجا من درگیر یک بخش کوچک یک جای موقت و گذرایم ... وای به حال برنامه های دائمی که می ریزند... وای به حال برنامه هایی که چند نفر انسان فهیم!!!! نشسته اند و برای اینده ایران می ریزند..... چند روز صبح از کنار دکه روزنامه فروشی که می گذرم تیتر بزرگ روزنامه ها اختلاف بر سر ان است که انتخابات مجلس رایانه ای باشد یا.... اگر به نتیجه برسند احتمالا دیگر این ملت مشکلی ندارند.... روزنامه ها دیگر جرات ندارند حقیقت را بنویسند... حق دارند درشان را می بندند و زن و بچه شان به نان شب هم محتاج می شوند همین حالا هم هشت ها گره نه است.... جرات نمی کنی در وبلاگت بنویسی دفترچه خاطراتت را هم می بندند ...چه خفقانی شده  با این همه ازادی!!!

سهمیه هنر و کار فرهنگی و تحقیقاتی را کم می کنند به کجا اضافه می شود از اینها مهمتر نمی دانم.... احتمالا ملت مظلوم فلسطین ... که امار کشته شدگان انها در سال از امار تصادفات ایران کمتر است !!!... کاسه های داغ تر از اش شده ایم ... شما که نه زورتان می رسد به انها کمک کنید نه می توانید فشار تحریمات را از دوش مردم خودتان بردارید مجبورید حرف بزنید مثل نصف دیگر دنیا سکوت کنید جان انها که عزیزتر از جان ایرانی نیست ...

چرا مارکوپولو بازی در می اورید ... به جای این شهر آن شهر رفتن فقط یک شب یک سر به پایین شهر تهران بزنید ... کار سختی نیست که بفهمید دارید چه به روز این مردم می اورید... وای که چقدر دیدن ان زن خسته در اتوبوس حالم را بد کرد که دستهایش پینه بسته بود اشک در چشمانش جمع شده بود و ساعت هشت شب به خانه می رفت و می گفت من الان هم باید شرمنده به خانه بروم.....

بابا حرف خوبی می زند می گوید تا به حال هیچ دولتی به این خوبی عدالت را برقرار نکرده ... همه ناراضی اند...

خزر را دادند رفت ... اسم عهدنامه شان این بار نمی دانم گلستان است یا ترکمانچای .... چطور هشت سال قطره قطره خون ریختند که یک وجب از این خاک را از دست ندهیم حالا بنشینید پشت درهای بسته هکتار هکتار ببخشید یک نون پنیر ساده هم بعد از جلسات میل کنید !!!

چقدر همیشه از سیاست نفرت داشتم ... نمی دانم کدام احمقی دیانت را وارد سیاست این مملکت کرد... شاید واقعا مدرس خودش هم فکر نمی کرد کار به اینجا برسد یا حتی همان امام خمینی ... اینها از هر جمله ای سو استفاده می کنند.... که پیامبر هم پایگاه دینی بود هم سیاسی ... حیف که خودشان را به خواب زده اند و الا شاید می شد بیدارشان کرد .... محمد چوپانی هم می کرد علی چاه هم می کند چرا این کارها را نمی کنید...... چقدر این جمله امام صادق را دوست دارم : دو عده کمرم را شکستند ، عالمان بی دین و دینداران جاهل.... قران را محمد را علی را همه را به اندازه دنیای کوچکشان کوچک کردند .... عده زیادی هم راحت به این نتیجه رسیدند اگر اسلام این است که اینها دارند نمی خواهیم ... و نفهمیدند اینها یک مشت اراجیف به هم بافتند نامش را اسلام گذاشتند .... و محمد و علی چقدر غریبند اینجا ... نامی از انها مانده بر سالی... سال پیامبر اعظم !!!! و مدیرم همیشه تاکید داشت بنویس پیامبر رحمت.....

 سر فلان یادگار تخت جمشید را می برند می فروشند ... بهتر .. شما که لیاقت ندارید اینها را نگه دارید بگذارید انها ببرند نگه دارند فردا از ایران هیچ چیز اینجا نمی ماند جز چند ویرانه اقلا جایی بتوانیم بگوییم در موزه فلان کشور ببینید ایرانی چه بود چه بر سرش اوردند.....  کجایی کوروش کبیر دیگر اسوده نخواب اینجا همه خوابند..... و حالا سر بی جان آن مجسمه کجا جان این ادمها کجا!!!!  

خدایا دلم گرفته .... گاهی فکر می کنم دلم یک خانه نشینی می خواهد...   یک بی خبری.... یک بی خیالی .... خدایا تا باز سر بر شانه ات نگذارم ساعتها اشک نریزم ارام نمی شوم .... دلم گریه می خواهد....

 

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 1:5 |
 

من نمی دانم چرا حس می کنم ترک برداشته ام.... شکننده شده ام ... خدایا بیا چینی دلم را بند بزن....

 من باز هم اشتباه می کنم ... چشمها و قلبم دروغگو شده اند حرفشان را باور نمی کنم ...

خدایا من دوباره دلم یک تنهایی بزرگ می خواهد....

+ نوشته شده توسط مینا در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 0:37 |
 

اینجا تا فریاد نزنی کاری وظیفه ات نیست فکر می کنند نمی فهمی وظیفه ات نیست.... خوب امروز گفتم وظیفه ام نیست...

به درک که همه دنیا از اینکه وظیفه انها را انجام نمی دهی ناراحت می شوند... این به آن در که من هم از اینکه انها وظیفه شان را انجام نمی دهند ناراحت می شوم....

اینجا کوتاه بیایی سوارت می شوند به درک که کار خوب پیش نمی رود .... مثلا وقتی خوب پیش می رود چه گلی به سرمان می زنند....

اینجا دیگر حالم دارد از خرحمالی به هم می خورد ... اطرافیان محترم لطفا چشمهایتان را باز کنید من پله نیستم....

امروز حوصله ندارم آرمان گرا بیاندیشم ... دوست دارم واقع بین باشم و کمی هم جدی و نا مهربان.... دوره کوتاه امدن گذشته... زیاد کوتاه بیایی فکر می کنند نمی فهمی ...

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 19:5 |
سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها.

سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت.

سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها، موفقيت و شانس.

 سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان واقعي

خوب حوصله ندارم بنویسم.... حوصله ات را تموم می کنند ...

داشتم از فضولی می مردم مدیر جدید را ببینم باهاش صحبت کنم ببینم چه جور ادمیه... حس فضولیم هم ارضا شد .. ندیده بودم هم چیز زیادی رو از دست نمی دادم چقدر هم از اینکه جای مدیرم نشسته بود حالم بد شد هیچ چیزش از او بهتر نباشد البته نوت بوک این یکی خیلی بهتر یود.... از ادمهایی که بیشتر حرف می زنند تا گوش کنند زیاد خوشم نمیاد .... از ادمهایی که مدیر قبلی رو نقد می کنند تا خودشان رو مطرح کنند خوشم نمیاد ..... مدیرم که امد برای مدیر قبلی یک مراسم تودیع گرفت به او پنج سکه داد و حقوقش را تا چند ماه قطع نکرد ... واقعا مدیر قبلی ام هم خالی از اشکال نبود .... او هم زیاد به سر و صدا راه انداختن کارهایش می اندیشید و کمتر به کار زیربنایی ... ولی به هر حال در مدیریت توانمند بود ....

نمی دونم حالم بد می شود ... ترجیح می دهم دیگر نه به این ادمها فکر کنم نه به این مدیران ... حتی خودم هم دارم فکر می کنم حالا که هر کس مدیربرنامه شود خر حمالی اش به دوش من است چرا خودم نشوم؟؟؟ .... حتی من هم به مدیر شدن فکر می کنم... من هم شدم مثل همه ادمهای اطرافم.... چرا حالا که به من نیاز دارند از این فرصت سو استفاده نکنم برای رزومه ام احتمالا به درد می خورد اگر بخواهم به دکترای مدیریت بیاندیشم... من هم که این همه نقد می کردم مصلحت اندیشان بی عمل را !!!!!  حالم از خودم هم به هم می خورد.... و باز هم به خودم حق می دهم که دیگر در این شرایط کسی بهتر از خودم نیست ....

باز هم برای آن برنامه فرهنگی ذهنم نقشه می کشم... به هر کس می گویم می گویند خاک بر سرت کی تو این مملکت کار فرهنگی می کند ... سرمایه می خواهد این کار و اصل سرمایه هم می رود.....

حوصله پایان نامه ام را هم ندارم .... مثلا قرار است چیز خوبی از اب در بیاید .... به من چه مدل سازی کردن ... حتما چیز خوبی می شود اگر وقت بذارم .... سخت شده بدجوری گره خورده....

بعضی وقتها همه چیز گره می خورد ... با دست وا نمی شود با دندانهایت می کوشی وا کنی  نمی شود....خسته می شوی.... می نشینی ... می خواهی نفس تازه کنی.... هوای تازه کم می اید .....

 گاهی ترجیح می دهی چشمانت را ببندی نبینی که چقدر ادمهای دور و برت گرفتارند... می خواهی بروی تا ته کوچه علی چپ به روی خودت نیاوری اینجا بعضی ادمها خیلی خیلی خسته اند....

 

خدای خوبم گاهی دلم خیلی برایت تنگ می شود ... حس می کنم مدتی است ندیدمت ... دوست دارم گاهی سر بر   شانه ات بگذارم های های گریه کنم.....

 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 0:52 |
 

چقدر رو به زوالیم.... چقدر تاسف بر انگیز است.... امروز استاد خطمان نامه ای به خط امین السلطان که دو سال بر مسند صدارت در زمان مظفرالدین شاه نشسته بود اورد و خواند.... به قول خودش سند واضحی بر ان بود که در این مملکت نباید کار کرد... اطلاعات تاریخی ام مث خیلی چیزهای دیگر که نمی دانم ضعیف است اما انگار انسان بزرگی بوده که در دوره کوتاه صدارتش کارهای بزرگی کرده از جمله آنکه اعلام کرده دیگر هیچ کس حق ندارد با لقبهایش حقوق بگیرد ....جملاتی که در نامه بکار رفته بود ساعتها متاثرت می کرد... حیف که اجازه کپی نداشتیم و الا حتما قید می کردم .... نمی دانم از کی اینجا اینگونه شد موفق شدن دیگران قابل تحمل نیست ... آنقدر مصالح شخصی پر رنگند که مصلحت ایران رنگ باخته... فقط اگر هر کداممان هر جا بودیم بی توجه به دولت ... مان ( ترجیح می دهم نقطه چین بذارم)  می کوشیدیم بیش از انکه به خود فکر کنیم به آن بیاندیشیم که ایران هنوز هم وطن ماست ریشه هایمان در خاکش دویده اند و هنوز هم می توانیم به سهم خودمان در اباد کردنش کاری کنیم...

   هر چند خسته می شویم ... هر چند خسته ات می کنند.... حیف که من هنوز هم دوست دارم هر چه می کوشم برای ایران باشد... دوست دارم وقتی می میرم ذره ذره وجودم بخشی از ایران شود.... هوای غربت سنگین است.... من دلم برای صدای اذان موذن زاده .. بوی کته های مامان ... صدای یک هموطن تنگ می شود....

هر چند استاد خطمان هم اجرای طرح بزرگ ذهنم را غیرممکن خواند هنوز هم اجرایش همه ذهنم را مشغول کرده ... کاش روزی بتوانم اجرایش کنم...

حیف که کار اینقدر سخت شده اینجا.... هر چقدر هم کار کوچک باشد.... امروز برای یک نفر دیگر هم حکم مدیریت برنامه را زدند!!!!! این بار فقط خندیدم .... از آن مدلهای خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشته است به ان می خندم..... اینجا همه عقده مدیر شدن دارند.... دیگر هیچ کس دوست ندارد کار فیزیکی هم بکند حتی به اندازه بلند کردن یک کاغذ از روی زمین....یادش به خیر مدیرم چقدر راحت کمک می کرد.... دوستت داشت کار انجام شود.... هر موقع می گفتم خسته ام می دانست حتما واقعا خسته ام که می گویم خسته ام ... می گفت تو کنار وایسا من انجام میدم .... حیف که قدر انسان بزرگی مثل او و خیلی های دیگر را نمیدانیم و انوقت مجبوریم برای جمع کردن یک کار کوچک مثل این برنامه به هزار نفر نا لایق حکم مدیریت بدهیم تا همه شان عقل هایشان را روی هم بگذارند و باز هم نفهمند چه کنند و من شاگرد آن مدیر هنوز به همه این آقایان مدیر بگویم امروز چنین کنیم......

 نمی دانم این رباتها کی وارد بازار می شوند عقده هایمان خالی شود از کودکی نتوانستیم به کسی دستور دهیم ...... یکی از مدیران که باید به او گزارش بدهم سیکل دارد .... بماند که بعد از آن ماجرا نظرم راجع به تحصیلات و افزایش شعور ادمها به کلی دگرگون شد....تقریبا مطمئنم تحصیل در دانشگاه های ماشاید به تخصص بیافزاید اما به شعور نه.....  اما این انسان حتی تجربه هم ندارد تحصیلات هم پیش کش.... کوتاه ترین و ساده ترین و راحت ترین راه این است من با این آقا کار نمی کنم.... جواب آنها به درک کار نکن ... همان جمله ای که محترمانه به مدیر خوبم گفتند....

اگر این آقای محترم با این توصیفات می خواست به من بگوید چه بکن که تحت هر شرایطی می رفتم.... اما به چند دلیل مصرانه می مانم تا هر جا بتوانم کار کنم:

۱- من حدود هفت ماه از عمرم را تا همین الان برای این برنامه گذاشته ام دلم نمی خواهد وقت به ثمر نشاندنش بروم...

۲- به قول مدیر خوبم یک نفر ممکن است سالها کارمند بماند و فرصت پیدا نکند مدیریت را تجربه کند ... دوست دارم از این فرصت که همه برنامه ها را من می ریزم استفاده کنم مدیریت کردن را بدون هیچ عنوانی تجربه کنم....

۳- از بیکار شدن متنفرم ...

۴- من برای این گروه تازه وارد برنامه ها دارم ... حالا که اینقدر راحت یک آقای سیکل در این سیستم مدیریت نفوذ می کند من چرا دست روی دست بگذارم... چرا حالا که این همه بودجه دارند از در مهربانی با آنها وارد نشوم تا برنامه های بعدی در ذهنم که همه به سهم خودشان در بهتر شدن ایران عزیز کمک می کند اجرا نکنم....

۵- باز هم بعد از ان ماجرا می دانم من همیشه باید با عقلم تصمیم بگیرم نه احساسم.... عقلم می گوید فعلا بمان.... بگذار اقایان القابشان را یدک بکشند هنوز مزاحمتی برای اجرا ایجاد نکرده اند که هیچ تقزیبا من هر درخواستی دارم می گویند چشم....

 

خدای خوبم ... خدای مهربانم.... دنیایم و روزهایم بی حضور دائمی ات می گذرد.. می دانی و می دانم  چقدر لحظه های با تو بودن زیباست.... در تمام لحظه های این زندگی زمینی حقیرانه ام جاری باش تا زندگی کنم ......                              

 

+ نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 1:12 |
 

امروز تقریبا  تلاش هفت ماهه ام به ثمر نشست.... نمی دانم چند نفر امروز هزار بار هزار چیز را از من پرسیدند که چه کنیم.... نمی دانم چند بار از این پله ها بالا و پایین رفتم.......نمی دانم چند دقیقه وقت کردم از ۸ صبح تا ۷ شب که موزه بودم بنشینم.....نمی دانم چند نفر مسئولیتشان را بر سر من ریختند .....  اما می دانم همه جایم از فرق سر تا نوک پا از خستگی درد می کند.....و می دانم همیشه ادمها را در موقعیتهای سخت باید شناخت....می دانم بعضی ادمها بی توقع تنهایت نمی گذارند.... می دانم روزی باید لطفشان را جبران کنم ....

بعضی از ادمها جالبند... نمی دانم جالبند یا به نوعی انزجار اورند شاید هم فقط حس ترحمت را بر می انگیزند... هر مدیر جدیدی می اید چنان به اومی چسبند که انگار با هم به دنیا امده اند سالها توی یک کوچه با هم گل کوچیک بازی کردند ... اصلا اینها از بد روزگار چند سالی قبل از مدیر شدن این اقا از هم دور بوده اند .... جالب که اصلا طرز فکر مدیر عقایدش اخلاقش تاثیری در این اشنایی دیرینه ندارد .... و عجیب که هر مدیری می اید اینطور با هم رفیق در می ایند..... اگر وقتی که برای بادمجان دور قاب چیدن صرف می کردند تا به حال دنبال یاد گرفتن یک کار مفید رفته بودند حالا خودشان مدیر بودند....حداقل رفتار کودکانه خودشان را تا حالا مدیریت می کردند..... چه جاذبه ای دارد این دنیای مدیریت !!!.... انقدر که برای برنامه خود ما ۵ مدیر داریم و من تنها کارمندشان هستم که البته خرحمالی مدیران هم بر دوشم هست تا حدی... فقط شرمنده شان می شوم که نمی توانم به جایشان عکس بگیرم در روزنامه ها نمایش دهیم....البته به لطف دنیای فتوشاپ می توان اصلاحش کرد مزاحمشان نشویم بگذاریم مدیران به امضا کردنشان و تفکر بر مدیریت بهترشان برسند.....

امروز مدیر جدید امد.... هیچ نظری نمی توانم بدهم فعلا.... چون چیز زیادی نگفت و تا مرد سخن نگفته باشد علم و هنرش نهفته باشد.... البته یک نظر قاطع دارم مدیر قبلی نمی شود....

خدای خوبم من این روزها باز هم دلتنگت هستم.....

 

+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 23:29 |
 

امروز شوق را در چشمان یک انسان درمانده نشاندم.... اشک سپاس  در چشمانش ...برق نگاهش و اینکه توانستم کمکی باشم تا فقط چند روز نگران نباشد خوشحالم کرد....و این درد دائمی اش ناراحتم.....عمل قلب همسرش ... دو فرزندش که متعاقب رفتنش یتیم خواهند شد... شرمساری یک مرد مقابل خانواده اش.....و وقتی گفت دو شب قبل زیر اسمان گریه می کرده و همسرش از درد به خود می پیچیده و بچه ها کنار مادرشان زار می زدند و او هیچ کار نمی توانسته انجام دهد.... وای با خودم فکر کردم چرا من نفهمیدم یک نفر خیلی نزدیکم دست هایش خالی است و دلش پر......  کاش بتوانم کسی را پیدا کنم بهای عمل همسرش را بپردازد..... چقدر دلم گرفت....

  امروز یک دوست مهربان به بهانه ای حالم را پرسید .... احوالپرسی اش انرژی بخش بود.....

 امروز خبر دادند که برای ۵ نفر با عناوین مختلف حکم مدیریت زده اند.... و جالب که تنها من کارمندم!!!!! برای که ریاست می کنند همه نمی دانم....

 

+ نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 17:14 |
بعضی روزها مثل امروز همه دنیا می خواهند ناراحتت کنند ... بعد همیشه می گویم خدایا اگر تو نبودی چه می کردم.... چقدر خوب که همه لحظه ها را می بینی ... چه خوب که هر وقت با کوله باری از اشتباهاتم صدایت می کنم اغوش مهربانت را باز می کنی و می پذیریم.... چه خوب که همیشه صدایم را می شنوی و وقتی دلم از زمین و زمان می گیرد فقط به تو می سپارم سرنوشت ادمها را و تو چه خوب دادخواهی می کنی ...... چه خوب که محکمه عدلت هزاران نامه و طی مراحل اداری نمی خواهد..... چه مهربانانه اشک را افریدی تا آرام کند وجود خسته ام را..... چه خوب که با این همه اشتباه هنوز هم این همه دوستم داری .... و چه خوب که این همه دوستت دارم ....

از صبح که از خانه خارج می شوی منتظر ماشین.... بدبختی بنزین هست که باز هم دست و پای مردم بدبخت را بستند ....   ان راننده احمق که روی خط عابر دارد با من دعوا می کند ...... آن ماشین گشت ارشاد که همیشه تو میدان ونک هست و چهار تا ادم را چپانده اند توش ... ادم؟ ... با ادم هم اینطوری برخورد می کنند؟.... اشکال ندارد بگذارید کاسه صبر مردم سرریز شود..... و آن ادمی که حجاب مرا مسخره می کند چقدر کودکانه معیارهایمان  از انسان شدن به نوع پوششمان تنزل یافته .... از ان برق موزه که هر از چند گاهی می رود .... ساعتها .... از برنامه که حالا ۱۰ تا مدیر صاحب نظر دارد و چون همه می دانند هیچ کس به اندازه من دلش نمی سوزد چه راحت همه مرا تهدید می کنند که اگر فلان اتفاق نیافتد می روم .... چه راحت همه مسئولیتهایشان را به گردنم می اندازند..... چرا هیچ کدام نمی فهمند رفتن هیچ کدامشان به اندازه رفتن من مهم نیست ..... سه ماه از قرار دادم مانده و می دانم این سه ماه خون دل باید بخورم تا کار به اتمام برسد ... و برای چه؟؟؟؟  ... باز هم پله ترقی شدن؟؟؟.... انها که سمتی می گیرند آنها که برنامه به نامشان تمام می شود چه می کنند؟؟؟.... تحملم تا به حال برای چه بوده ؟؟؟ .... که حالا که قرار است سرمایه این مملکت برای یک اقدام هنری هزینه شود بگذار به بهترین وجه این اتفاق بیافتد .... ایمان دارم اجرای برنامه با رفتنم خوش بینانه با ۵۰ درصد تنزل کیفیت اجرا می شود.... پس من چی؟... حق هم دارند هیچ کس نباید برای من توضیح بدهد..... من چه کاره ام؟منشی .... تو کی اهل توضیح دادن بودی که حالا باشی ..... من برای آن ماجرا از تو توضیح نخواستم حالا ازت بخواهم کجا می روی ؟..... خاک بر سر احمقم که گفتم کاش بودی.... فکر کردی نباشی چه اتفاقی می افتد..... خدایا شکرت که هنوز انقدر نا توان نشده ام که تکیه ام به انسانهای ضعیفی مثل او باشد......خدایا شکرکه.... خیالت راحت شد به دو نفر سفارش کردی کمکم کنند فکر کردی خودم می گفتم کمکم نمی کردند ...... شاید فرق می کند تو رئیسی و چقدر این ریاست اخلاقت را عوض کرد.... چقدر فکر کردی موفقی که معاون هنری یک موزه دورافتاده شیک هستی ..... چقدر فریفته مدرکت هستی... چقدر به اطلاعاتت اعتماد داری..... چقدر بی هیچ دلیلی مغروری..... کاش می فهمیدی مثل من تو هم هیچ جای این دنیا نیستی .... کاش حواست بود چیزهایی که می دانی در مقابل انچه نمی دانی هیچ است...... کاش به هر چیزی ارزش می دادی و می فهمیدی برای انکه مهناز حواسش را جمع کند لازم نیست برای مینا یا ازاده ریاست به خرج دهی..... کاش فقط کاش روزی بفهمی چقدر ازردن انسانها روح پاک را الوده می کند...... اروز دارم روزی بفهمی ارزش اشکی که تو می ریزی با تو چه خواهد کرد.......

نزدیک به دو ماه هست مدیرم رفته .... جایت خالی یادت به خیر .... چه تکیه گاه محکمی بودی .... حتی با آنکه پله ترقی او هم بودم آنقدر فرصت داد اشتباه کنم انقدر در کنارش کار یاد گرفتم انقدر توانمند بود که هزار بار ارزو می کنم کاش بود....... بعید می دانم دیگر مدیری مثل او ببینم ..... قاطع در کار انقدر که می دانستی از کار نباید کم بگذاری و الا حسابت با کرام الکاتبین بود ...  با آنکه سالهای سال مدیر بود همیشه وقتی مشکلی را مطرح می کردی قبل از هر چیز می پرسید خوب به نظرتو چه کنیم.... انقدر گشاده رو و مهربان از نظرت استقبال می کرد که همیشه قدرت بیان نظرت را داشتی و یکی از بزرگترین رموز موفقیتش همین بود .... اشتباه هم داشت و ضعف مثل همه ادمها....   حواسش بود اگر ناراحتت کرده از دلت در بیاورد..... یادش به خیر گاهی اگر شب ناراحتم می کرد صبح زود هنوز درست حسابی بیدار نشدی زنگ می زد از همه جا حرف میزد تا به بهانه ای بخندی بعد خیالش راحت می شد .... و من مثل همیشه زود می بخشیدمش چون می خواست که ببخشمش .....با رفتنش انگار توی این موزه دور افتاده از دنیا خاک مرگ پاشیده اند..... هر چند برنامه ها روتین انجام می شود..... دارم نامه استعفایم را تنظیم می کنم مگر شرایط مرا این بار بپذیرند .... شرایطم هم در استعفایم هست از خدا می خواهم نپذیرند که برای همیشه بروم ..... اینجا متوقفم کرده .... و خدایا هزار بار شکرت که ازاده در این موزه است .... شاید تنها کسی است در این موزه که  خیلی خوب می فهمد ... خیلی خوب می فهمد.... می ستایمش....

استعفایم از کار بانک هم به همین راحتی در میان بهت همگان دادم و بیرون آمدم.... باز هم خیلی راحت این کار را می کنم.... سرمایه مملکت و کار هنری هم از وجود خودم با ارزش تر نیست...... بگذار غم دنیای هنر را هنرمندان بخورند.....

خدای خوبم باز هم شکر که تو هستی در همه لحظه ها......

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 23:1 |
 

چقدر ساده بی پرده بی شیله پیله می توان با دوستان کودکی سخن گفت.... چقدر وقتی دلم یک هم صحبت می خواهد راحت می توانم با آنها حرف بزنم.... چقدر راحت حرف می زنند .... چقدر غصه هایمان برایمان مهم است.... و چقدر با بزرگ شدنمان درد دل هایمان بزرگ می شود.... کاش هنوز هم دردمان کنکور بود.... کاش هنوز هم به خاطر فرار از مدرسه از نمره انضباطمان کم می کردند و غصه مان همین بود که با آن چه کنیم..... کاش مثل آن موقع ها من و محبوبه هر روز دیر می رسیدیم به جاش کلی تو راه حرف زده بودیم دیگرحرفی توی دلمان نمانده بود.... بعد پایمان که به مدرسه می رسید به مسئول نوشتن اسم دیر امده ها می گفتیم ببین اسم ما را روزهایی که زود می اییم بنویس.... کاش مثل آن روز که چهار تایی پولمان را و عقلمان را روی هم گذاشتیم به فاطمه گفتیم برو با این صد تومان یک کیلو پنیر بگیر و مغازه دار کلی خندیده بود میخوای دو کیلو ببر دور هم بودیم ... نون داغ و پنیر می خوردیم و حرف می زدیم بی پرده.... و این حرف زدن ها چقدر انسان را ارام می کند .... شاید علتش همین بود که وبلاگ ساختم تا حرف بزنم .... دوره دانشجوییم هم می نوشتم نمی دانم چه کردم با ان دفتر خاطرات که مثل وبلاگم شده بود غمخانه و دیگر خودم هم حس خواندنش را نداشتم..... شادیهایم را زیاد نمی نوشتم مثل حالا .... جایی برای خالی کردن غمهایم ساخته بودم .....

انگار وبلاگ هم زیادی برملاست .... اینجا هم نمی توان راحت نوشت.... انگار باید به همین اکتفا کرد که گاهی دلم می گیرد .... و علتش یکی دو تا نیست..... و مثل همیشه هیچوقت اجازه ندهی هیچ کس ناراحتی ات را ببیند..... همین جا بماند ....

خدای خوبم دلم را به ان ارام می کنم همیشه که تو همه لحظه ها هستی....

 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 23:14 |
 

این روزها از کار و دلشوره پایان نامه وبلاگ آرامش بخشم هم رها کردم ... یک خستگی وصف ناپذیر .... بعد از گذراندن آن ماجرای عاطفی که از همه ذرات وجودم نیرو گرفتم تا آرام شوم و هنوز هم گاه به گاه یاد اوری ان همه دل سپردگی آن همه اعتماد آن همه ساده دلی آن همه ....و  ... و پس از رفتن مدیرم تقلا و نامه نگاری و پیگیری که برنامه ناقص نماند و هزاران تماس با هنرمندان خارجی و باز دلشوره و به دوش کشیدن بار مدیر محافظه کار هنری مجموعه....... حالا دیگر رضایت شغلی ندارم ... کارهای منشی گرایانه.... کم کم دچار یاس فلسفی می شوم... دلم یک کار مرتبط با رشته ام می خواهد ... تقلایم برای به دوش کشیدن بار مسئولیت دیگران و پله ترقی شان شدن و من اینجا مانده  بی انکه هیچ قدمی مثبتی در راه پیشرفت خودم بردارم ... دلم یک محیط دانشگاهی یا دبیرستانی خوب برای تدریس می خواهد.... دلم می خواهد کتابی که مرتبط با رشته ام پیدا کردم ترجمه کنم....یک کار تحقیقاتی خوب می خواهم.... دلم یک مسافرت می خواهد... دلم می خواهد می توانستم وقتی دلم می گیرد تار بزنم.... دلم دوباره تنوع می خواهد.... یک محیط تازه می خواهد.... بی آنکه به هیچ جا تعلق داشته باشم اگر باز هم مقاومت کنم و حالا نروم حدود سه ماه دیگر کارم تمام می شود و خدا بخواهد از دنیای بی قید و شرط هنرمندان می روم ...

فردا بهترین دوستانم به دیدنم می ایند .... شاید دیدارشان کمی از خستگی ام بکاهد ....

خدای خوبم چقدر این روزها باز دلتنگت هستم.... باز هم متشکرم ....

 

+ نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 1:5 |


Powered By
BLOGFA.COM