تبليغاتX
تا بی نهایت
 

جاذبه ي خاک به ماندن مي خواند، و آن عهد باطني به رفتن... . عقل به ماندن حکم مي کند، و عشق به رفتن... و اين هر دو را خداوند آفريده است تا وجود انسان، در آوارگي و حيرت ميان عقل و عشق معنا شود.

اي انسان! تو را درخور سفر آسماني آفريده اند؛ نه براي توقف در اين قفس زميني و به اين قفس از آن فرستاده اند تا اشتياقت به پرواز افزون شود.

 

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 23:40 |
 

 روزی

 غرق در فکر

ناگهان خود را در دیاری یافتم

دور دست و غریب

دیدم کامل مردی در کنار من است

با نگاهی مهربان

به نرمی از من پرسید :

« چرا این طور گرفته ای؟ »

 

گفتم :

فکرم پریشان است

 

گفت :

« شاید از من کمکی ساخته باشد »

گفتم به دنبال حقیقت می گردم

 

گفت :

«درخود فرو رو

     کلیدش را در قلبت می یابی »

 

چگونه ؟

 

«خیال هایت را کنار بگذار

                      و

           نیتت را خالص کن

آن وقت حقیقت در قلبت می تابد »

 

پرسیدم :

از کجا بدانم حقیقت است که می تابد ؟

 

پاسخ  داد :

«در این مرحله

اولیا و انبیا را همه بر حق می بینی

و تفاوت بین ادیان نمی گذاری

یعنی به مرحله خود شناسی گام نهاده ای »

 

مرحله خود شناسی ؟

 

در مرحله خود شناسی می دانی که

از کجا امده ای

چرا به این دنیا آمده ای

در اینجا چه باید بکنی

و بعد به کجا می روی »

 

گفتم :

نمی دانم در اینجا چه باید بکنم ؟

 

گفت :

«به وظایفمان عمل کنیم

به دیگران خیر برسانیم

و بکوشیم انسان واقعی باشیم »

 

انسان واقعی ؟

 

«بله ، کسی که

به راستی دلسوز ، نيک خو و نيک خواه باشد

از شادی ديگران شاد شوند

و از غمشان غمگين

و در پی ياری به ديگران باشد »

 

چگونه ؟

« با ديگران هميشه همان باش

 که ميخواهی با تو باشند

و هرچه بر خود نمی پسندی

 بر ديگران مپسند »

 

گفتم :

گفتنش آسان است ...

 

او ادامه داد :

« ... اما به کار بستنش دشوار »

 

گفتم :

نشيب و فراز زندگی

گاهی عرصه را بر من تنگ می کند

و مطمئن نيستم آيا روزی به سعادت واقعی می رسم

 

گفت :

« در راه حقيقت

سعادت واقعی

بازگشت به سر منزل ازلی است »

سر منزل ازلی ؟

« بازگشت به همان جايی که از آنجا آمده ايم

اما دانا تر و مهربان تر »

 

فکری کردم و پرسيدم

اين همه را از کجا می دانيد ؟

لبخندی زد

 و گفت :...

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 23:38 |
 

صبح با یکی از سازمانهای تابع شهرداری کار داشتم ، قبلا هم انجا رفت و امد داشتم و منو می شناسند موقع ورود در بسته بود سوال می کنم چرا در را می بندید ، جواب می دن هیچی داریم یه طبقه اضافه می سازیم از ترس اینکه شهرداری جریمه نکنه باید وانمود کنیم اینجا تعطیله!!!!! به این میگن خود درگیری.

سه چهار روزی بود موزه نرفته بودم ، تلفنها قطع شده بود و من عملا دیگه کاری نداشتم ، امروز بالاخره وصل شد ، نمی دونم کابل بر می گردونند چرا هزار سال باید طول بکشه ، به هر حال برای اینکه از دست مهمانی که دعوت بودیم در برم نشستم کار کردم تا مامان بابا برند بعد اومدم خونه ، اصلا از مهمانی هایی که کسی هم صحبت من اونجا پیدا نشه خوشم نمیاد ...

وای چقدر بی حوصله ام این روزها، اصلا حس نوشتن نیست ، حس حرف زدن هم نیست ، بدتر از همه حس درس خوندن هم نیست ...

خدایا به خاطر امروز هم متشکرم ...

+ نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 22:21 |
 

امروز صبح باز هم دندنپزشکی بودم ، همان نهاد دولتی ، اینجا را باید از درب ورودی شروع به توصیف کرد که ورودی خانمها از اقایان جداست ، مسخره است خانمها و اقایان محترم از دو در با فاصله وارد می شوند و برای ورود به بخش دندانپزشکی باید از یک در وارد شوند و بعد داخل دندانپزشکی دیگر منعی نسیت ، خوب این از در ورودی که هنوز هم با خودم فکر می کنم ایا هیچگاه در بدو ورود اینجا انقدر شلوغ می شود که خدای نکرده بیمارانی که از درد اینجا امده اند ، تنه شان به هم بخورد؟ یا سربازانی بیکار در این محل داشته اند با خودشان گفتند جوان مملکت چرا بیکار بگردد پس مواظب باشد اسلام اسیبی نبیند؟ یا اصلا در زیاد داشتند با خودشان گفتند با دو تا در چه بکنیم؟ ....

خوب حال وارد بخش می شوید تا دکتر محترم نیم نگاهی به دندانت بیندازد، به دندانی که ۸ روز پیش عصب کشی شده ، مگه به این راحتیهاست ؟ لطفا پرونده ، خوب باز هم پله ، خانم محترم لطفا پرونده منو بدین ، لطفا رسید ، باز هم پله ، باز هم انتهای صف ، بله خوب اینم رسید ،باز صف، اینم پرونده، بر می گردی به بخشی که دکتر هست ، باز صف ، باز پله ،و حالا نوبتت شده ،میشه دکتر فقط یه نگاه بندازند ؟ بفرما داخل ، حالا اینم تحصیلکرده مملکت ما ، جناب دکتر ،کی گفته من نگاه بندازم؟ بگو کتبا بنویسند، گفتم حالا نمی شه یه نگاه بندازید ، با اکراه و اونم فکر کنم چون یکم تحصیلکرده است ، خوب وقت می گیری یه روز میای عکس می گیری ، دو هفته بعد احتمالا نوبتت می شه که بری عکسو نشون بدی ، بعد که عکسو نشون دادی ، اگه موفق شدی ، اگه فراموش نکردی موقع عکس گرفتن یه لبخند مهربون بزنی ، اگه پروندت گم نشده باشه ، اگه مسئول ثبت پرونده باشه ، اگه... بعد بهت می گیم که این دندونو میشه روکش کرد یا نه ، بله احتمالا بعد از گذشت پروسه یکماهه رفت و امد من چیزی از دندان نمانده و بهتره از همین الان نتیجه را اعلام کنید ...

پرونده رو برگردوندم ، می خواستم پرت کنم تو صورت کسی که تحویل می گرفت ، بعد با خودم گفتم این بیچاره چه تقصیری داره مامورند و معذور... فرار را به قرار ترجیح دادم و به بخش خصوصی پناه اوردم ، اما ذهنم هنوز درگیر، من راهی برای فرار داشتم ، پیرمرد ۶۰-۷۰ ساله ای که حقوق باز نشستگی اش کفاف خرج زندگی اش هم به زور می دهد به کجا فرار کند ؟ کی تصمیم داریم از این کاغذ بازیهای مسخره دست بکشیم؟ تا کی می خواهیم مدیرانمان را ازاحمق ترین ها انتخاب کنیم ؟ کی می خواهیم یاد بگیریم هیچ قانونی وضع نکنیم مگر انکه به رفاه بیشتر مردم منجر شود؟ کی یاد می گیریم کاری نکنیم جز انکه دلیل محکمی برای انجامش داریم ؟

دولتمرد محترم ایران، قانونگذار عزیز، مجری عدالت ، ایرانی امروز جز دغدغه انرژی هسته ای ، که حق مسلمش هست حقوق مسلم دیگری هم دارد ، گاه به گاه پرده ان ماشین حفاظتی را کنار بزنید و به خیابان نگاه کنید ، حتما شما هم ان پیرمرد سالخورده را می بینید که به کمک همسر پیرش قند و شکر کوپنی را از زمین بر می دارد و چقدر زود خسته می شود، او حق دارد توانایی خرید از نزدیک خانه را داشته باشد ، و به ان جوانی که با نگاه به این دو اه می کشد فکر کن، او اینده اش در ایران را اینگونه می بیند ، او حق دارد تضمینی برای اینده اش داشته باشد، حتما صف انسانها ی منتظر اتوبوس را می بینی ،  اینها حق دارند منتظر نباشند ، اگر ماشین از کنار قصابی یا میوه فروشی رد شد خوب نگاه کن خیلیها تا کنار مغازه می روند و بر می گردند ، انها حق دارند خرید کنند، و اگر از کنار دفتر معاملات املاک رد شدی بپرس امروز چند نفر امدند و گفتند توانایی خرید یا حتی رهن یا اجاره ندارند ، اینان حق دارند مسکن داشته باشند ، و اگر جوانی را دیدی که روزنامه را زیرو رو می کند نزدیکتر برو ، حتما صفحه  استخدام است ، جوان ایرانی حق دارد شغل داشته باشد ، راستی اگر دیرتان نشده سری هم به کلانتریها بزنید ، وقت زیادی نمی گیرد تا بفهمید چرا نمی توان نا امنی ، فساد اداری وفحشا و... را در ایران کنترل کرد ....

بله انرژی هسته ای حق مسلم ماست ، اما ایرانی حقوق مسلم دیگری هم دارد ، کاش دولتهای بزرگ می گفتند مسکن ، شغل ، امنیت ، نظام اداری منظم حق ایرانیها نیست ، تا از سر لجبازی هم که شده کمی به فکر فرو می رفتید .

زمانی که کارمند بانک بودم بعداز ۲۰ روز باجه رو تحویل گرفتم ، ساده بود ، هر چند رئیس سعی می کرد پیچیده اش کند ، خیلی وقتها تعداد اسناد من از همکاران بیشتر بود ، ظهر که رئیس اسناد رو چک می کرد ، ایرادهای کودکانه شروع می شد که امضایت را اینجا بزن و مهر تاریخ اینطور پای سند بخورد و.. اصلا چه اهمیتی داشت که من بیشتر از همه کار انجام داده ام؟ یا مهم بود که تا زمانی که مشتری روبروی من ایستاده من حتی چایی نمی خورم؟ تقدیرها بماند که همیشمه فکر می کنم انکه من  اینجا منتظر گذاشته ام یک انسان است و همین کافی است که خوب کار کنم ، اما تا کی می توانستم بر ایرادهای کودکانه و داد و بیداد های احمقانه اش گوش بدهم و سکوت کنم؟ و هر روز بخشنامه ای جدید که یکی بخشنامه هفته قبل را نقض می کرد و یکی برای تکمیل بخشنامه یک ماه پیش می امد و باز هم یک دنیا کاغذ بازی ، که فلان کپی از قلم نیافتد و چنین باش و چنان ، که تا درگیر تهیه کاغذ هاو کپی ها باشیم اصلها را از دست داده ایم و این مملکت پیشرفت نخواهد کرد ، اگر برایشان مهم باشد ....

نمی دونم کار اون پیر مرد خسته تو دندانپزشکی راه افتاده تا الان یا هنوز سرگردان طبقات و ازدحام صفهاست ...

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 16:32 |
 

تموم شد ، مثل همیشه، ولی این بار صدای ارام شکستنم را شنیدم ، نمی دونم چی باید نوشت ، فقط متاسفم ...

خدایا اصلا روز خوبی نبود خودت دلم را ارام کن ...

+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 20:34 |
 

ای رسول در هیچ حال نباشی و هیچ ایه از قران تلاوت نکنی و به هیچ عملی تو و امت وارد نشوید جز انکه ما همان لحظه شما را مشاهده می کنیم و هیچ ذره ای از اسمان و زمین از خدای تو پنهان نیست...

امشب از قران می خوندم و این یعنی اون خیلی بزرگه و من همیشه یادم میره ، از اونجایی که همه حجت مسلمانی من قرانه و هر کس هر چیزی از اسلام رو بخواد به من حالی کنه باید ایه بیاره،

گاهی که غرق در روزمرگیهای دنیای مدرن هستم و در تکاپوی رسیدن به تکنولوژی، و زمانی که ارام و مهربان حرف همه ادمهای دنیا رو می شنوم احساس می کنم چقدر دلم می خواد یه حرف تازه بشنوم تا دوباره زنده بشم و وقتی قران ، این هدیه بزرگ خداوند که گاه و بیگاه خاک خورده تر از پایان نامه منه، باز می کنم ، حس می کنم که خدایا چقدر زود به زود فراموش می کنم تو هم کنارم هستی و چقدر خوشحالم که که تو فراموش نمی کنی من هستم ...

 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 0:47 |
 

هی می خوام بنویسم ، نمی تونم ....به قول دوست خوبمون و البته حافظ دردا که این معما شرح و بیان ندارد............. باز هم انتظار... از انتظار متنفرم ...

خدای خوبم این بار بیشتر از همیشه کمکم کن....

+ نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 1:49 |
 

الان نوشتن خیلی برام سخته ، ولی فکر می کنم حتما باید نوشت ، هنوز هم به شوخی می گذرد

امروز فقط از خونواده هامون گفتیم ، همدیگه رو که نزدیک به یکسال هست می شناسیم ، باز هم به شوخی و دیدن تابلوی شام اخر و تعریف اون داستان با مزه ...

خیلی خیلی تصمیم گیری سخته ، خدایا کمکم کن ...

 

+ نوشته شده توسط مینا در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 22:10 |
 

نمی دونم چی میشه ، نگرانم و هنوز هم فکر می کنم یه شوخی ساده است مثل همه قسمتهای زندگیم که جدی نمی گیرم ...

+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 23:30 |

اگه دو تا استاد مشاور خوب تو دنیا باشه یکیش استاد مشاورمنه ، ایمیل کرده برام رفرنس هارو و این یعنی من الان دیگه باید درس  بخونم و کمتر وقت دارم وقتمو اینور اونور بگذرونم (منظور از اینور اونور همین اینترنته ، چون کلا زندگی من خیلی ور نداره)استاد خوبم بازم ممنونم .

 

امروز تعطیل بودیم ولی من چون خراب کارم رفتم تا ویزای رئیسو جور کنم بره ایتالیا برای جشنواره بعدی ادم پیدا کنه ، اخه مدیر ذلیلی تا این حد...

 

مزگان امشب رفت یزد ، مثلا دانشگاه ها باز شده دیگه ، دلم برات تنگ میشه تا برگردی ...

 

با اینکه چیز فابل توجهی از این دانشگاهها یاد نمی گیریم جز 4 تا فرمول و رابطه که اگر کار پیدا نکنی نه به درد دنیات می خوره نه اخرتت ، ولی دونستن همین علم دنیایی بهتر از ندونستنشه ، مسخره است که برای این قواعد ساده به دنیا محتاج شویم ، و از گوشه و کنار بشنویم که کشورهای مسلمان عقب افتاده اند و بی شک در این عقب ماندگی هر کداممان کوتاهی کنیم مقصریم ، پس مژگان خوب درس بخوووون ، منم برم درسمو بخونم .

 

 خدایا به خاطر امروز متشکرم ..

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 22:46 |
دوستان خوبم سلام ، هیچ توفیقی در باز کردن یک وبلاگ بالاتر از پیدا کردن دوستان خوب نیست، ممنون از همراهیتان . 

صبح زود موزه صبحانه موزه با همکاران و مدیر خوبمون دور هم جمع بودیم تا برنامه های سال گذشته و اینده رو بررسی کنیم ، واقعا سوال به جاییه که تو ذهن هر کسی ایجاد بشه من با خوندن کارشناسی ارشد ریاضی تو موزه چیکار می کنم ، ولی خوب تو ایران زیادم عجیب نیست ، کی سر جاش هست که من باشم، حالا منم سریع مساله رو سیاسیش می کنم ، اصولا در اینجا باید بگردی یه جایی باشی مهم نیست جای تو هست یا نیست دیر بجنبی ده دقیقه دیگه همینم گیرت نمی آد ، فعلا که از شفلم راضیم و مدیر بی نظیری دارم اما قول نمیدم بعد از یه مدت تکرار در کار خستم نکنه ، مثل کار بانک که بعد از ۵ ماه برام تکراری شد و اومدم بیرون.

لوکا یکی از مهمانان خارجی(ایتالیایی) دوره قبل از اینجا به یه برنامه مشابه تو استرالیا رفته و اونقدر اونجا بهش بد گذشته بود که دیروز صبح که برای کاری دوباره به ایران برگشته از هواپیما که پیاده شده به زمین افتاده و خاک ایرانو بوسیده ، امروز اومده بود موزه ، تعریف می کرد که ویزا نداشته وارد ایران بشه ، ولی تو این مدت یکم فارسی یاد گرفته بود همونجا شروع کرده به فارسی من دوستتون دارم ، تو عشق منی ، تو قلب منی تا بالاخره ویزای ۴۸ ساعته گرفته ، می خواستم بگم عزیز من اگه بهت خوش گذشته برای اینه که مهمون بودی اینجا ، راست می گی بیا ۲ ماه زندگی کن ، ولی خوب همه چی رو که نمی شه گفت ، ما هم لبخندزنان تایید می کردیم .

من عاشق ایرانم ، مثل هر ایرانی ، هر جای دنیا برم من یک مهاجرم نه شهروند ، من دلم واسه شنیدن صدای یک ایرانی تنگ میشه ، تنفس تو هوای سنگین غربت ، نگاه عجیب مردم دنیا به یک دختر مسلمان ، خوراک ، نوع پوشش ، همه اینها متعلق به دنیای من نیست ، ولی زمانیکه در سازمانهای  دولتی ایران برای هر امر کوچکی درها بسته اند و همواره دغدغه فردایت را داری که چه خواهد شد ،  به نقطه ای می رسی که می گویی دیگر اینجا جای ماندن نیست ، و این یعنی خیلی خسته ای.....

امشب بعد از مدتها بی اختیار بعد از نمازم گریستم ، یک لحظه احساس کردم  چقدر دلم برای خدا تنگ شده ، انگار یه دوست قدیمی رو بعد از مدتها دیدم ، برای خودم متاسفم که گاه فراموش می کنم او در همه لحظات زندگیم جاری است ...

دیشب دوست عزیزی به من تذکر داد انچه در وبلاگم می اورم با انچه به عنوان هدف وبلاگم ذکر کردم همخوانی ندارد و بهتر است در هر واقعه ای که قید می کنم لطف  او را هم خاطر نشان کنم ، فکر می کنم اگر بنا را بر قید رحمت بی منتهایش بگذارم ساعتها باید نوشت و باز هم شک ندارم که بخش اعظمش از قلم بی جوهر من خواهد افتاد ... اما حداقل می توانم در انتهای نوشتن وقایع روزانه از لطف بیکرانش تشکر کنم ..

خدایا به خاطر امروز و تمام لحظاتش متشکرم ، خدایا به خاطر همه چیزهایی که به من دادی متشکرم ، خدایا به خاطر همه انچه به مصلحتم از من دریغ داشتی متشکرم ، خدایا به خاطرانکه اجازه دادی دوستت داشته باشم متشکرم ، خدایا متشکرم ...

 

+ نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 23:52 |
 

امروز روز خوبی بود ، صبح سارا از شیراز اومد ، یه دستبند خوشگل برام سوغات اورده بود منم عین بچه ها از دیدن هدیه ذوق کردم سارا جونم متشکرم .

بعد رفتم موزه اتاق کارم عملا انباری شده بود تو این ۲ ماهی که نبودم ، داشتم کلافه می شدم ، ولی خوب چون زبون خدماتی هامونو می دونم در عرض یک ساعت اتاق کن فیکون شد ،یکم هم سریش شدم تلفن فکس و اینترنت اتاقو راه انداختم جون میده فقط بری اونجا کار کنی  ، به مدیرم گفتم برای پروژه جدید لطفا ورود خروج من کنترل نشه ، هر وقت خواستم بیام هر وقت خواستم برم قبول کرد ولی فکر کنم خودش می گفت کی برو بهتر بود ، همینطوری دارم ادم مرتبط با پروژه پیدا می کنم از اینترنت من موفق میشم ... 

به استاد مشاورم هم زنگ زدم ، وای این بهترین اتفاق امروز بود ، کلی اشتیاق نشون داد ، از دلشوره این پایان نامه داشتم می مردم ، احتمالا ۲ شنبه ها میریم من توضیح می دم چی شده اونم گوش میده و میگه نخیر کامل نیست ،اینطوری نمی شه رو دکتراتون حساب کرد سعی کنید خودتون راهشو پیدا کنید ، منم عین گیجا مخصوصا الان که نزدیک ۲ ماهه مخ تعطیل بوده باید به مساله نگاه کنم و البته گاهی هم اجازه میدم مساله منو نگاه کنه ، بالاخره یکی از رو میره دیگه ، خوداستاد ۴ تا از رفرنس هامو پیدا کرده ، این رفرنس پیدا کردن هم مصیبته ،ممنونم استاد .

 

+ نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 0:2 |

 

امروز کتاب بیگانه البرکامو را خواندم :

داستان مردی است که گرچه درک می کند بیهوده زنده است ولی در عین حال به زیبایی های این جهان و به لذاتی که نا منتظر در هر قدم سرراه ادمی است سخت دلبسته ، و با همین هاست که سعی می کند خودش را گول بزند و رفتار خود را به وسیله ای و به دلیلی موجه جلوه دهد . مردی از همه چیز دیگران بیگانه. از عادات و رسوم مردم ، از نفرت و شادی انان و آرزوها و افسردگی هاشان ، سر انجام مردی که در برابر مرگ چه انجا که ادم می کشد و مرگ دیگری را شاهد است و چه انجا که خودش محکوم به مرگ می شود رفتاری غیر عادی دارد ( از مقدمه)

 

خوب جملات زیر نه الزاما در این کتاب ولی اعتقادات کامو است که در کتابهای او امده است:

 

دنیا جز یک بی نظمی و هرج و مرج چیز دیگری نیست یک تعادلابدی که از هرج و مرج زاییده شده است.

 

زمان حال و پی در پی امدن لحظه های زمان حال ، در برابر یک روح با شعور ، ارزو و ایده ال انسان پوچ است.

 

یک انسان به وسیله چیزهایی که نمی گوید شناخته می شود.

 

به انچه ما را به برخی انسانه وابسته می کند نام عشق ندهیم...

 

از نظر این انسان همه چیز این جهان پوچ است و هیچ چیز انقدر مهم نیست که ارزش فکر کردن را داشته باشد

خدا و بقای روح پس از مرگ را قبول ندارد ،

 

 اصولا این دو و جهان پس از مرگ از مسائلی هستند که ذهن هر انسان عاقلی را در گیر می کنند ، اعتقاد به خدا و بقای روح و جهان پس از مرگ را از کودکی اموخته ایم اما از اعتقاد تا یقین راهی است طولانی، و بر تار مویی طی می شود که تردیدها دائم پایت را می لرزانند و جز به مدد خودش طی این مسیر ممکن نخوهد شد ، چه راه سختی ....  چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم ... واقعا چطور می توان به یقین رسید ؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط مینا در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 و ساعت 23:41 |
 

فردا آخرین روز تعطیلات نوروزی است ، به گذشته که نگاه می کنم می بینم بیشترین اتلاف زمان زندگی من در تعطیلات نوروز و تابستان بوده است ، تعطیلات بدون هیچ برنامه ریزی ، و البته در گذشته مشکلات مالی را مقصر می دانستم اما این بار که مشکل مالی در کار نبوده باز هم من در این  ۱۴ روز هیچ کار مفیدی نکردم  ، خوب پس قاعدتا این بار من مقصرم ،

به هر حال تعطیلات طولانی مدت را اصلا دوست ندارم و خوشحالم که از پس فردا زندگی به نظم باز می گردد و من دوباره زیر یک دنیا درس و کار له می شوم بعد به حسرت تعطیلات می نشینم ، و به همه می گم دلم لک زده بخوابم تا اونجا که خسته بشم و خودم بیدار بشم نه با صدای این گوشی ( البته اون موقع یه گوشی دیگه بود که دزد زد  الان یه گوشی دیگه رو می گم  ) ، بعد تا بوق شب کار کنم ، حالا مگه صدای این بوقها هم قطع میشه که من بیام خونه ، البته حتی اگه هم بخواد قطع بشه حتما یه چیزی جایگزین میشه ، مگه خروسخونه که قطع شد بیدار نمی شیم تازه بیچاره خروس دو بار می خوند بعد با خودش می گفت به درک بخواب تا جونت بالا بیاد ، امان از این تکنولوژی زبون نفهم .. 

نه ، هر صبح که بیدار می شوم باید به خودم یاداوری کنم که شاکر باشم چون هنوز یک صبح دیگر وقت دارم ... متاسفانه اکثر مواقع فراموش می کنم که به خودم یاداوری کنم، به قول بزرگی انتخاب با ماست که صبح هنگام برخاستن بگوئیم خدایا صبحت به خیر یا بگوئیم وای خدای من ، یک روز دیگر شروع شد .

 

+ نوشته شده توسط مینا در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 و ساعت 1:37 |
 

یه مطلب مفصل درباره ازدواج و حقوق زن نوشتم ، متاسفانه جایی ذخیره نکردم و پاک شد قبل از اینکه وارد وبلاگ بشه و متاسفانه الان حوصلش نیست از اول بگم مهم اینه که من یکم سبک شدم ، البته فقط یکم ، شاید وقتی دیگر.

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 0:8 |
 

صبح دندانپزشکی بودم ، فکر می کنم اگر من نبودم قشر مهربان دندانپزشکان کار و کاسبیشان کساد بود ، به هر حال مثل تمام مراکز دولتی کشور عزیزم ساعتها معطلی و من چهارمین نفر بودم که ساعت ۸:۳۰ وقت داشتم با یک پزشک ، تجربه در محیط کاری ایران به من آموخته در این شرایط کسی زودتر وارد می شود که بلندتر فریاد بزند و علی رغم میل باطنی باید برای موفقیتم تلاش کردم و پیروزشدم ، جای تاسف است ، امیدوارم هیچ گره ای در زندگی نباشد که گشودن ان تنها با دندانهای کند بخش دولتی ممکن شود .

ظهر موزه بودم ، مثل بقیه بخشها نیمه تعطیل ، البته مدیر خوبم به من هم اجازه داده تا چهاردهم در خانه بمانم اما مرضی هست که نمی شود در خانه ماند حتی با دهان کج بعد از پر کردن دو دندان ،

همکارم درمورد اعتقاد به جمکران پرسید؟ تاحالا خیلی به این موضوع فکر کردم ، جمکران ، شفا دادن بیماران توسط امام رضا یا حضرت ابوالفضل ، ذهن من سرشار از منطق است و هیچ امر نا معقولی را نمی پسندد ، به راستی این بزرگواران برای شفای دردهای ما امده اندیا هدایت و نشان دادن راه انسان بودن؟ چرا عده ای که به شفا دادن قطعه ای سنگ ایمان دارندشفا می گیرند؟ آیا این قدرت ایمان انسان نیست که از هر قدرتی فراتر می رود؟ تا کی باید با چشم اشکبار چشم به شفا دادن بنشینیم و در این حین بی دینهای غربی درمان بیماری را بیابند و با خود بگوییم به لطف دعای ما این اتفاق افتاد؟تا کی دین را ابزار تمام کوتاهیهایمان قرار دهیم؟ که اری خدا نخواست ، ایا برخاستی و او نخواست؟             مگر خدای همین بزرگواران نفرموده لا یغیرالله ما بقوم حتی یغیرو ما بانفسهم؟                                  به بزرگی روح تک تک امامان شیعه اعتقاد دارم و به همین علت است که وقتی از همه دنیا خسته می شوم باید به امام رضا برسم تا ارامش یابم اما من از او تنها ارامش می خواهم ،

 به نظرم انها امدند و رفتند نه برای انکه به اندازه مشکلات ما کوچک شوند ، که به ما بیاموزند انسان می تواند به اندازه انها بزرگ شود ، به سعی خودمان و لطف خدایی که هر که را خواهد هدایت می کند و هر که را خواهد گمراه می کند .

 

+ نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 23:46 |
 

فکر می کنم برای تحقق اهدافم در سال ۸۶ بهترین روش نوشتن انهاست تا اقلا وقتی در انجام انها کوتاهی کردم از خودم خجالت بکشم،

اولین برنام ارائه پایان نامه به بهترین نحو است ، امیدوارم ای درختهای فازی بالاخره جایی مفید واقع شوند ،

گرفتن گواهینامه رانندگی ( معلومه که قابل ذکر،  برای من یکم نه زیاد رانندگی سخته )

تکمیل زبان و گرفتن مدرک تافل یا آیلتس

به پایان رساندن پروزه کاری جدید در دیماه و گرفتن نمره ۲۰ ( از قبلی ۱۷ گرفتم نمره دادن رئیس دیگه نمی شه رو حرفش حرف زد)

...

جای خالی را هر وقت کار دیگری به ذهنم برسد پر می کنم ،

 

امروز یکی از دوستان دوره لیسانس را در چت دیدم ، چقدر از دیدنش خوشحال شدم ، نصف خاطرات دوره لیسانسم به این ادم بر می گردد ، اموزشگاه دایر کرده در تهران و از من هم برای تدریس دعوت کرد نمیدونم واقعا وقت می کنم برم یا نه... با این همه کار .

تمام وقت در اولین مرحله پروژه صرف شناسایی و رصد هنرمندانی است که در این زمینه فعالیت دارند امیدوارم حداقل ۱۰۰۰ شرکت کننده خارجی داشته باشیم و برای این منظور تلاش می کنم ، فکر میکنم اواخر شهریور ماه مشخص شود تا چه اندازه موفق بوده ام ، من همه تلاشم را می کنم و خدایا مثل همیشه تلاشهایم را بی جواب نگذار ، و من مثل همیشه متشکرم .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 23:22 |
 

از امروز پروژه بعدی شروع شد ، خوشحالم و پر از انرژی و کمی نگران ...

ولی عاشق کار کردن با این مدیر هستم ، چقدر می تونم کار یاد بگیرم ، کمی هم نگران پایان نامه

خدا به خیر کنه این پایان نامه را .

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 0:36 |

همیشه با انشا نوشتن مخصوصا شروع اولین جمله مشکل داشتم ،

وقتی یه موضوع انشا بهمون می دادند من باید منتظر می موندم بابام از سرکار

برگرده و بشینه برام بنویسه ، حالا سر جلسه امتحان بابارو از کجا باید می اوردم

خوب ، همیشه شرایط که تغییر می کنه من خودم باهاش وفق میدم ،

الانم مثل جلسه امتحانه ، آخه نمیشه از بابام بخوام خاطرات منو بنویسه !!

البته هنوزم امیدوارم که نگارشم خوب بشه ، چون یادمه یه بار دوم دبیرستان بودم یه انشایی

نوشتم با موضوع درخت دوستی بنشان که کام دل به بار ارد ، عجب انشایی بود ،

حالا اگه همراه تمام خاطرات دوران کودکی و نوجوانی مامان دور نریخته باشه بد نیست

یه جایی بنویسم ( که یعنی بله ما می توانیم و ایندگان بدانند که باید درخت دوستی نشاند)

 خلاصه انشارو که خوندم معلم فرهیخته ادبیاتمون گفت کی برات نوشته ؟

حالا هر چی میگم باور کن بابام هم تا انشای دوره راهنمایی خوب می نیویسه باورش

نشد ، و اینگونه بود که استعداد نگارش من در سن 16 سالگی که می توانست کشف شود در

نطفه خفه شد ،

خوب دیگه شوخی بسه،

تمام هدفم از نگاشتن در یک وبلاگ نظم بخشیدن به افکارم و یافتن جایی برای بیان احساسات

عواطف و مشکلاتمه و اینکه توقعاتم رو از خودم بالا ببرم تا رسیدن به بی نهایت .

امیدوارم مثل خیلی از کارهای دیگه نا تموم نمونه . ..

+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 14:46 |


Powered By
BLOGFA.COM