آنگاه الميترا گفت : با ما از عشق سخن بگوي .
پيامبر سر بر آورد و نگاهي به مردم انداخت' و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود . سپس با صدايي ژرف و رسا گفت :
هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد'
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد .
و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد'
و هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند .
و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد .
هر چند دعوت او روياهاي شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند .
زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد ' به صليب نيز ميكشد .
و چنانكه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس مي كند .
و چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا ميرود و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند .
همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد .
عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند .
آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ي خوشه بيرون مي آورد .
و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند .
و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد .
سپس شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شويد .
و بعد از آن شما را بر آتش مي نهد تا براي ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شويد .
عشق با شما چنين رفتارها مي كند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد و بدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيي از آن شويد .
اما اگر از ترس بلا و آزمون' تنها طالب آرامش و لذتهاي عشق باشيد '
خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد .
و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد .
به دنيايي كه از گردش فصلها در آن نشاني نيست'
جايي كه شما مي خنديد اما تمامي خنده ي خود را بر لب نمي آوريد.
و مي گر ييد اما تمامي اشكهاي خود را فرو نمي ريزيد .
عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش .
و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش .
عشق نه مالك است و نه مملوك .
زيرا عشق براي عشق كافي است .
وقتي كه عاشق مي شويد و مي گوييد : " خداوند در قلب من است ." بلكه بگوييد " من در قلب خداوند جاي دارم ."
و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت مي كند .
عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد .
اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد'
آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند .
آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد .
آرزو كنيد كه زخم خورده ي فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد .
آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد
و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است .
آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد .
آرزو كنيد كه شب هنگام به دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد .
و به خواب رويد. با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او .
از كتاب ‹ پيامبر› اثر ارزنده ي جبران خليل جبران
ترجمه ي دكتر حسين الهي قمشه اي
+ نوشته شده توسط مینا در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت
2:18 |