تبليغاتX
تا بی نهایت

 

 

اين خيلی بديهی است که بايد متولد شوی تا متولد کنی! اما جالب است که می توانی بميری بازهم تا ابد متولد کنی!

 

مرگ ماليات زندگی و تولد وامی کوتاه مدت با سود بالا و کمر شکن تا لحظه ی مرگ است

 

هرکس در زندگی لااقل يک بار هم که شده خود را برای تولد بی موقع سرزنش می کند

 

اگر اين تولد خشک و خالی هم نبود، واقعاً حوصله ی بشر بد جور سر می رفت.

 

نمی دانم چرا بسياری با اينکه صد در صد متولد شده اند بازهم به حساب نمی آيند

 

بعضی تا نود سالگی هم متولد نمی شوند. چرا؟! نمی دانم!

 

تولد تنها تصميم شورائی است که فقط دو نفر عضو دارد

 

اگر دوباره متوّلد می شدم بازهم نمی دانستم چه کار کنم

 

بعضی استادانه قادرند تا دم مرگ در لحظه ی تولد بمانند

 

همگان چه بخواهند و چه نخواهند منتقد متولد می شوند

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:11 |
 

امروز روز تولدم بود ، ۲۵ سالگی ام تمام شد ، اگرچه این سال از عمرم در مقایسه با سالهای دیگر عمرم سال پرباری بود ، یک دنیا تجربه و تقریبا مقارن با ورودم به دنیای کاری جدیدم ، اما این حس دست از سرم بر نمی دارد  گوساله ای که به دنیا امدم و مانند گاوی با احتمالا کوله باری از کتاب از دنیا می روم و اگر این روز مصادف با روز مرگم می بود جز اطرافیانی که به حضور این گاو انس گرفته اند به هیچ جای این دنیا لطمه ای وارد نمی امد ،   متاسفم و همنوا با مولوی می خوانم : مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا  یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم ، از کجا امده ام امدنم بهر چه بود ، به کجا می روم اخر ننمایی وطنم ....

احتمالا با روندی هم که در زندگی ام پیش گرفته ام تنها بار کتابم سنگینتر خواهد شد ، و بارها از خود پرسیدم من که در انجام واجبات و ترک محرمات تا حد زیادی پایبندم چطور گاهی که با خدا حرف میزنم حس می کنم نمی شناسمش ، سالهاست با او سخنی نگفته ام ، تا بالاخره جوابم را گرفتم ، در همه انچه انجام می دهم بخشی عادت بخشی سنت خانواده و بخشی ذاتی است و من انچه انجام می دهم برای او نیست ، منی که حتی زمانی که سر به سجده می گذارم همه حواسم به مشکلات لا ینحل انروز است چطور توانسته ام یا ایهاالذین امنوا و عملوالصالحات را اجابت کنم که تکه اول را وانهاده ام و به عملوالصالحات ان هم ناقص پرداخته ام ، و حیف که ۲۵ بهار سپری گشت و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم....

خدای خوبم روز تولدم قطعا تفاوتی با دیگر روزهای عمرم ندارد جز انکه به خاطرم می اورد یک سال دیکر گذشت و من به جنازه ای که خواهم شد شباهت بیشتری می یابم ، سرگردانتر از حد تصورم هستم ، عقایدم متزلزلند و می دانی اگر مهربانی و حضور دائمی ات نباشد چگونه چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم  ، کنارم باش و در این دنیای مه گرفته که یک قدم جلوی پایم را نمی بینم دستم را رها نکن ...

 

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:40 |
 

فهمیدن افسرده بودن مردم ایران زیاد سخت نیست ، کافی است در خیابانهای تهران قدم بزنی ، همه رنگهای تیره می پوشند ، لبخند بر لبهای انها دیده نمی شود و هر از چند گاهی در گوشه و کنار به بهانه ای دو نفر با هم گلاویزند ، نمی دانم قطعا دلیل این افسردگی نگران کننده یک یا دو مورد تنها نیست ، ۱۰ روزی که به ارمنستان رفته بودم از این همه الکی خوش بودن این ملت متعجب بودم ، کشور عقب افتاده ای که هیچ صنعت قابل ذکری نداشت ، ماشینهای از رده خارج شده که در ایران برایمان کسر شان است اگر بخواهیم سوار انها شویم ، کابلهایی که همه از رو رد شده بودند و منظره شهر را افتضاح کرده بودند ، مینی بوسهای دوره جنگ جهانی اول ، و همه لباسها ساده اما گران ... با همه نداشته هایشان در طول این ده روز حتی یک بار یک صحنه مشاجره ندیدم ، هیچ کس فریاد نمی زند و این حاکی از ارامش مردمشان بود ، اما ایران.... ایران عزیز ... شاید چند موردی که من به ذهنم می رسد از دلایل افسردگی مردم اینجا باشد ، موسیقی در زندگی مردم ما جایی ندارد ، به موسیقی لهو ولعب کار ندارم که ان هم البته به نظرم نسبی است ، اما همان موسیقی سنتی بی نظیرمان هم غریب واقع شده ، که  ساز در رسانه ملی دیده نشود و تقریبا در ذهن اکثر مذهبیون کاری بر ضد شریعت جا افتاده و کاش موسیقی به مدرسه ها می امد و به اجبار تدریس می شد تا وقتی به سن جوانی رسیدند قدرت تشخیص موسیقی روحبخش را پیدا کنند ،

علت دیگرش ممکن است به کم مسافرت کردن مردم بر گردد ، که ان هم حتما متاثر از مشکلات مالی است و کاش مثل اکثر کشورهای پیشرفته اقلا تدبیری برای مسافرت بازنشستگان اندیشیده می شد ،

انچه بیش از همه بر اذهان مردم حاکم است در گیر کردن مردم با مسائل مزخرف سیاسی است ، امروز قطعنامه از کدام در وارد شد ، وزیر امور خارجه امریکا چنین گفت و حتما منظورش چنان بوده و... و از هر ایرانی یک مفسر اخبار سیاسی ساخته اند و چون تفاسیر متفاوتند امروز به این نتیجه می رسند که امریکا حمله می کند و هفته دیگر ما اسرائیل را می زنیم و انچنان ذهنها درگیر که هیچ کس احساس نمی کند ثباتی بر این مملکت حاکم باشد ...

و عدالت حلقه ای بسیار گمشده تر از فقر ،

سیستم های اداری بیمارند و دیگر کسی ارباب رجوع نیست که نوکر رجوع است ، برای تحقق یافتن خواسته ات حتی اگر لازم باشد باید کفشهای منشی دفتر رده پایین ترین مدیر را جفت کنی ..

خلاصه همه دغدغه فردایت ، امنیت ، درمان ،کار  ، ادامه تحصیل ، تفریحات ،  ازدواج ، مسکن .....

و با این همه ذره ذره خاکش را دوست دارم ، و به همین علت نگران اینده اش .

 

خدای خوبم به خاطر امروز هم متشکرم ...

 

+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:0 |

 

 

  آنگاه الميترا گفت : با ما از عشق سخن بگوي .

پيامبر سر بر آورد و نگاهي به مردم انداخت' و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود . سپس با صدايي ژرف و رسا گفت :

هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد'

هر چند راه او سخت و نا هموار باشد .

و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد'

و هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند .

و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد .

هر چند دعوت او روياهاي شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند .

زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد ' به صليب نيز ميكشد .

و چنانكه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس مي كند .

و چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا ميرود و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند .

همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد .

عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند .

آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ي خوشه بيرون مي آورد .

و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند .

و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد .

سپس شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شويد .

و بعد از آن شما را بر آتش مي نهد تا براي ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شويد .

 

عشق با شما چنين رفتارها مي كند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد و بدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيي از آن شويد .

 

اما اگر از ترس بلا و آزمون' تنها طالب آرامش و لذتهاي عشق باشيد '

 خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد .

و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد .

به دنيايي كه از گردش فصلها در آن نشاني نيست'

جايي كه شما مي خنديد اما تمامي خنده ي خود را بر لب نمي آوريد.

و مي گر ييد اما تمامي اشكهاي خود را فرو نمي ريزيد .

 

عشق  هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش .

و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش .

عشق نه مالك است و نه مملوك .

زيرا عشق براي عشق كافي است .

 

وقتي كه عاشق مي شويد و مي گوييد : " خداوند در قلب من است ." بلكه بگوييد " من در قلب خداوند جاي دارم ."

 

و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت مي كند .

 

عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد .

 

اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد'

آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند .

آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد .

آرزو كنيد كه زخم خورده ي فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد .

آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد

و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است .

آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد .

آرزو كنيد كه شب هنگام به دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد .

و به خواب رويد. با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او .
  


 

از كتاب ‹ پيامبر› اثر ارزنده ي جبران خليل جبران
ترجمه ي دكتر حسين الهي قمشه اي

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:18 |
 

 
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!
+ نوشته شده توسط مینا در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:6 |
با رئیسم صحبت کرد که حکممو به عنوان راهنمای موزه به عنوان کارمند رسمی بزنه ، مدیرمون هم کلی خوشحال شد و قبول کرد ، با اینکه مرتبط با رشتم نیست ولی با این اوضاع کار پیدا کردن باید کلی هم خوشحال بود  ، تجربه خوبی خواهد بود ولی یقین دارم شغل دائمی من نخواهد بود.

مطلع شدم دکتر زرین کلک از دانشگاه تهران اخراج شده ، علت هم گرچه روایت بسیار است ولی به بیرون شیدن موی یکی از خانمهای دانشجو از مقنعه توسط استاد بوده در جواب اینکه ایا فرشته ها همه مو دارند یا نه؟ گرچه برخورد این استاد در شرایط حاکم بر جامعه زیاد جالب نبوده اما فکر می کنم انقدر برای این اب و خاک و درخشیدن نام ایران زحمت کشیده که از خطای این  پیرمرد۶۰- ۷۰ ساله به حرمت موی سفیدش بتوان گذشت ....

امروز باز هم از سر و کله زدن با جماعت انسانهای بی درد که باید وظایفشان را خواهش کرد و در عین خواهش کردن بی تفاوت میگذرند به ستوه امدم ، فهمیدن اینکه بتوان کاری را انجام داد و وظیفه ات هم باشد اما انجام ندهی در مخیله ام نمی گنجد ، عجیب که شخصیتشان تا بدانجا پایین امده که جز  فریاد هیچ چیز قدمهای سنگینشان را برای به راه انداختن وجود بی خاصیتشان به حرکت وا نمی دارد و من باز هم متاسفم و خسته ، خیلی خسته ....

خدای خوبم به خاطر مهربانی ات متشکرم ، به عقوبت بنده نالایق بودن با قهر جریمه ام نکن ...

+ نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:15 |
 

با رئیسم صحبت کرد که حکممو به عنوان راهنمای موزه به عنوان کارمند رسمی بزنه ، مدیرمون هم کلی خوشحال شد و قبول کرد ، با اینکه مرتبط با رشتم نیست ولی با این اوضاع کار پیدا کردن باید کلی هم خوشحال بود  ، تجربه خوبی خواهد بود ولی یقین دارم شغل دائمی من نخواهد بود.

مطلع شدم دکتر زرین کلک از دانشگاه تهران اخراج شده ، علت هم گرچه روایت بسیار است ولی به بیرون شیدن موی یکی از خانمهای دانشجو از مقنعه توسط استاد بوده در جواب اینکه ایا فرشته ها همه مو دارند یا نه؟ گرچه برخورد این استاد در شرایط حاکم بر جامعه زیاد جالب نبوده اما فکر می کنم انقدر برای این اب و خاک و درخشیدن نام ایران زحمت کشیده که از خطای این  پیرمرد۶۰- ۷۰ ساله به حرمت موی سفیدش بتوان گذشت ....

امروز باز هم از سر و کله زدن با جماعت انسانهای بی درد که باید وظایفشان را خواهش کرد و در عین خواهش کردن بی تفاوت میگذرند به ستوه امدم ، فهمیدن اینکه بتوان کاری را انجام داد و وظیفه ات هم باشد اما انجام ندهی در مخیله ام نمی گنجد ، عجیب که شخصیتشان تا بدانجا پایین امده که جز  فریاد هیچ چیز قدمهای سنگینشان را برای به راه انداختن وجود بی خاصیتشان به حرکت وا نمی دارد و من باز هم متاسفم و خسته ، خیلی خسته ....

خدای خوبم به خاطر مهربانی ات متشکرم ، به عقوبت بنده نالایق بودن با قهر جریمه ام نکن ...

 

+ نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:13 |
 

با رئیسم صحبت کرد که حکممو به عنوان راهنمای موزه به عنوان کارمند رسمی بزنه ، مدیرمون هم کلی خوشحال شد و قبول کرد ، با اینکه مرتبط با رشتم نیست ولی با این اوضاع کار پیدا کردن باید کلی هم خوشحال بود  ، تجربه خوبی خواهد بود ولی یقین دارم شغل دائمی من نخواهد بود.

مطلع شدم دکتر زرین کلک از دانشگاه تهران اخراج شده ، علت هم گرچه روایت بسیار است ولی به بیرون شیدن موی یکی از خانمهای دانشجو از مقنعه توسط استاد بوده در جواب اینکه ایا فرشته ها همه مو دارند یا نه؟ گرچه برخورد این استاد در شرایط حاکم بر جامعه زیاد جالب نبوده اما فکر می کنم انقدر برای این اب و خاک و درخشیدن نام ایران زحمت کشیده که از خطای این  پیرمرد۶۰- ۷۰ ساله به حرمت موی سفیدش بتوان گذشت ....

امروز باز هم از سر و کله زدن با جماعت انسانهای بی درد که باید وظایفشان را خواهش کرد و در عین خواهش کردن بی تفاوت میگذرند به ستوه امدم ، فهمیدن اینکه بتوان کاری را انجام داد و وظیفه ات هم باشد اما انجام ندهی در مخیله ام نمی گنجد ، عجیب که شخصیتشان تا بدانجا پایین امده که جز  فریاد هیچ چیز قدمهای سنگینشان را برای به راه انداختن وجود بی خاصیتشان به حرکت وا نمی دارد و من باز هم متاسفم و خسته ، خیلی خسته ....

خدای خوبم به خاطر مهربانی ات متشکرم ، به عقوبت بنده نالایق بودن با قهر جریمه ام نکن ...

 

+ نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:13 |
 

با رئیسم صحبت کرد که حکممو به عنوان راهنمای موزه به عنوان کارمند رسمی بزنه ، مدیرمون هم کلی خوشحال شد و قبول کرد ، با اینکه مرتبط با رشتم نیست ولی با این اوضاع کار پیدا کردن باید کلی هم خوشحال بود  ، تجربه خوبی خواهد بود ولی یقین دارم شغل دائمی من نخواهد بود.

مطلع شدم دکتر زرین کلک از دانشگاه تهران اخراج شده ، علت هم گرچه روایت بسیار است ولی به بیرون شیدن موی یکی از خانمهای دانشجو از مقنعه توسط استاد بوده در جواب اینکه ایا فرشته ها همه مو دارند یا نه؟ گرچه برخورد این استاد در شرایط حاکم بر جامعه زیاد جالب نبوده اما فکر می کنم انقدر برای این اب و خاک و درخشیدن نام ایران زحمت کشیده که از خطای این  پیرمرد۶۰- ۷۰ ساله به حرمت موی سفیدش بتوان گذشت ....

امروز باز هم از سر و کله زدن با جماعت انسانهای بی درد که باید وظایفشان را خواهش کرد و در عین خواهش کردن بی تفاوت میگذرند به ستوه امدم ، فهمیدن اینکه بتوان کاری را انجام داد و وظیفه ات هم باشد اما انجام ندهی در مخیله ام نمی گنجد ، عجیب که شخصیتشان تا بدانجا پایین امده که جز  فریاد هیچ چیز قدمهای سنگینشان را برای به راه انداختن وجود بی خاصیتشان به حرکت وا نمی دارد و من باز هم متاسفم و خسته ، خیلی خسته ....

خدای خوبم به خاطر مهربانی ات متشکرم ، به عقوبت بنده نالایق بودن با قهر جریمه ام نکن ...

 

+ نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:12 |
 

بهش گفتم تا وقتی دقیق توضیح ندی علت کارت چی بوده من مجبورم خودم برداشت کنم و ممکنه سوتفاهم ایجاد بشه پس برام کامل بگو ، گفت اولا قبول خود مساله ازدواج برام سخته دوما تو توداری و نمی تونم بشناسمت سوما خانوادم که به من وابسته هستند مانع هستند ، گفتم من تودار نیستم و هر چیزی که فکر می کنی برات مهمه سوال کن من دقیق جواب میدم ، یه شب هر سوالی به ذهنش رسید پرسید ، جزیی ترین سوالات ، خصوصی ترین سوالات ، و من جواب دادم تا بهانه اش درونگرا بودن من نباشد ، برایش سه شرط گذاشتم تا بداند که با قبول این شروط جوابم مثبت است ، انجام واجبات دین ، که یکیش نماز بود ، قبولی در مقطع دکترا ، برنامه منسجم برای مشکلات مالی ، گفت همیشه به احساسش احترام میذاره و احساسش بهش گفته که این کارو انجام بده و الان خیالش راحته که به احساسش پشت نکرده ، همه راه هارو برای بهانه های مسخره اش بستم ، و دیشب فقط از خدا خواستم اگه به نفعمه این ماجرا ادامه پیدا کنه وگرنه همین جا تموم بشه چون ذهنم بی نهایت درگیر شده بود ، چه راحت امشب گفت که تو چرا این همه درگیری ، هم ناراحتم هم خوشحال ، خوشحال چون این ماجرا تموم شد و من ذهنم الان ازاده ، ناراحت از اینکه دوباره بهش مهلت دادم و جدی گرفتمش شک ندارم انچه اتفاق افتاده حتما خیری درش بوده که خدا برایم خواسته و مثل همیشه قدردان لطف بی دریغش هستم ، و او ن حتما روزی میفهمه که اشتباه کرده و اون روز حتما خیلی دیره ،  نفهمید من خالی از احساس کاری رو نمی کنم که اون با یک دنیا احساسش کرد ، نفهمید تا کجا همراهش بودم ، شاید هیچوقت نفهمه ، نفهمید که من باید رودر روی خانوادم می ایستادم و میگفتم این انتخاب منه تا اخرش هستم  ،شاید هیچوقت نفهمه ولی قطعا روزی که بفهمه خیلی دیر شده .....

خدای خوبم این اتفاقات جز به مصلحت تو اتفاق نمی افتد و برای بنده ای که توکلش جز بر تو نبوده جز خیر نمی خواهی ، که بر پیدا و پنهان این عالم اگاهی ، به خاطر همه انچه به من دادی متشکرم و به خاطر انچه به مصلحتت از من دریغ داشتی متشکرم ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:1 |
 

باز هم من گیج گوشیمو تو دفتر وزیر جا گذاشتم ، حالا خوبه اونجا جا گذاشتم و الا دوباره باید در به در دنبال دزد می گشتم ، خداییش دزد هم مقصر نیست ، دزد از خدا چی میخواد یه ادم گیج حواس پرت عین من ، از دیشب ارتباطم با دنیاقطع شده ..

عجب ادم خوش قولی ، کاش میشد ذهن ادمهارو خوند ، یعنی این وضعیت رو دوست داره ، من که خودم این شرایطو ایجاد کردم خوشم نمیاد ، به هر حال زمان همیشه کمک میکنه که ذهن ادمهارو بخونیم ، شاید زود قضاوت کردم ، حالا من باید از دل اون در بیارم ، چه خاله بازی شده ، همه اتفاقات یه سو تفاهم ساده است ، حتما با حرف زدن مشکل حل میشه ....

امروز وقتی خسته از ترافیک تهران و مشغولیتهای ذهنیم بودم ،  به یه باجه برای خرید بلیط رفتم سلام علیک گرم پیرمرد بلیط فروش یه لحظه باعث شد همه خستگیهامو فراموش کنم ، چه عاشق بود این پیرمرد ...خوش به حالش ...

امروز در میدان ولی عصر باز هم پاک سازی جامعه از مفاسد اجتماعی ، چه افتضاحی ، با اینکه خودم به حجاب ایمان قلبی دارم و محجبه هستم ، از این همه تحجر منزجر شدم ، اگر می خواستند فیلمی بسازند که در ان یک جامعه بی فرهنگ خالی از مدنیت را به تصویر بکشند بهتر از این نمی شد ، چقدر کودکانه فکر می کنند اگر مفاسد جلوی چشم انها نیست در خانه هم نیست ، هر چند حتما می دانند ، لبخند تلخ مردم که به تماشای صحنه پاکسازی جامعه از مفاسد ایستاده بودند فقط در ذهنم تداعی می کرد خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشته است به آن می خندم ، که اگر ایرانی باشی و دارای حداقل قوه تفکر جز حسرت بر اوضاع حاکم هیچ نمی توان کرد ، و زمانیکه بعضی همکارانم حجابم را مسخره می کنند می بینم اگر اینها هم بر اریکه قدرت تکیه داشتند قطعا از ان طرف به پرتگاه جهل سقوط می کردند ، و تا زمانیکه یاد نگیریم به عقاید هم احترام بگذاریم اوضاع چنین باشد ....

 خدای خوبم به کمکت برای یه تصمیم بزرگ نیاز دارم کنارم باش ...

+ نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:36 |
 

وای خدایا چرا این روزها اینجوری شدم ، چرا فکر می کنم همه از حرفهاشون یه منظوری دارند ، چرا اینقدر به  همه بدبین شدم ، چرا فکر می کنم همه از اخلاقم سو استفاده می کنند ، واقعا اینطور نیست چرا خودم هم همینطورم ، همه ادمها اینطوری هستند ، ازردن کسی که همیشه لبخند می زند مهم نیست ، چه راحت با یه عذرخواهی ساده میشه از کنارش گذشت ، مگه ناراحت کردن سنگ یا صخره مهمه؟ همیشه نگرانیم اسباب ناراحتی انسانهای زودرنج رو فراهم نکنیم ، پس اطرافیان مقصر نیستند خدایا از این حالت بدم میاد کمکم کن از همه ادمهایی که از لبخندم سو استفاده می کنند بیزارم ، من که همه ادمهای دنیارو دوست داشتم ....چه زود رنج شدم تازگیها ...چه راحت بغض می کنم ...چه ساده اشک میریزم ...

خدای خوبم کمکم کن تا مثل خودت بی توقع عاشق باشم ....

+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:10 |
 

  وای خدایا امروز چه روزی بود و امشب چه شب بدی بود تا صبح دوست دارم گریه کنم ، خدایا چطور می تونم ازت تشکر کنم ، چه زود بهم نشون دادی که دوستم داری و هر چه میکنی به خاطر خودمه...خدایا متشکرم ، متشکرم ، متشکرم ... مثل همیشه تنهام نذار ...

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:0 |
 

چه روز دلگیری بود امروز ،وای باز هم تکرار یک اشتباه ، گفتم ادم عاقل یک اشتباهو دو بار تکرار نمیکنه، گفتم بابا برای کار ازاد ساخته نشده  چرا این مامان هیچوقت در زندگیش منطق نداشته، مگه با هم شروع نکردند  ، خاطرات زجر اور ۸ سال پیش زنده می شود ،در اتاق را می بندم و صدای شهرام ناظری را بلند می کنم تا صدا نیاید ، و وقتی چراغها رو خاموش کردم به اندازه همه دلتنگی و تنهایی امروزم گریه می کنم ، چطور بعد از ۳۳ سال کار شبانه روزی بازنشسته این کشور هنوز باید دغدغه فردای فرزندانش را داشته باشد ، بابا کاش اینقدر خسته نمی دیدمت ، مامان کاش این همه نگران نمی دیدمت ، خدایا کمکم کن چقدر دلم گرفته .....

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:51 |
 

بالاخره گزارشات هفتگی پایان نامه شروع شد و من دوباره درگیر اثبات قضایای ریاضی ، وقتی مساله هارو سعی می کنم ثابت کنم طوری باید متمرکز بشم که با خودم میگم من وقتی ریاضی نمی خونم اصلا فکر هم می کنم ؟ این همه مجهول کنار هم ... شاید حق با اون بزرگی باشه که می گفت ریاضیات موسیقی ذهن است ، البته گاهی صدای موسیقیش گوشو اذیت می کنه ولی در مجموع دوست داشتنی است ، همیشه به یاد گفته دکتر بهزاد می افتم که می گفت ریاضیات را دوست ندارم چون مادرتمام علوم است ، ریاضی نمی خوانم چون پرکاربرد است ، من ریاضیات را دوست دارم چون ذهن مرا باز می کند ، یادم رفت بهش هشدار بدم مواظب باشه باز شدن ذهنش به انفجار منجر نشه... حالا اشکال نداره خودم حواسمو جمع می کنم ...

رئیس عزیز هم تشریف بردند ایتالیا و روز رفتن منو صدا کرد و گفت مینا چند تا کار مونده میدم به تو که خیالم راحت باشه ، نمی دونستم چی بهش بگم ، دو تا پروژه دیگه علاوه بر کار خودم و توضیح کار در یک ساعت گیجم کرده بود ، فکر کنم ... تر از من تو این موزه پیدا نکرده ، خوب این هم از عواقب رئیس ذلیلی .. کار بدون بودجه وسرو کله زدن با ۴ تا ادم بی منطق چقدر خسته کننده است ، چقدر برنامه برای پروژه ها داشتم که با این وضعیت اجرای انها غیر ممکن به نظر میرسد..

هنوز هم حضورش هست و کاش خودش تکلیفشو می دونست تا من هم بتونم تکلیفمو بفهمم...

همیشه فکر می کردم علما از همه اقشار جامعه برترند ، برای این هدف تلاش می کردم ، اما از عالم شدن لذت نمی برم ، الان فکر مینکم چقدر جای هنر در زندگیم خالیه ، دیشب بیژن بیرنگ می گفت هنرمندان بیش از هر قشری در جامعه رضایت شغلی دارند ، من اما هنوز فکر می کنم ایا شغلی هست که بعد از گذشت مدتی برایم تکرار نباشد و لذت دائمی داشته باشد ، حتی اگر هنر باشد ، اما قطعا اموختن شاخه ای از هنر در زندگی خالی از هنر من تجربه خوبی خواهد بود و حتما تنوعی لذتبخش ، شاید اصلا استعدادم کشف شد و شدم پیکاسو یا بتهون ۲ ، وای دوباره یادم رفت من فعلا فقط به پایان نامم باید فکر کنم... پاشو برو سر درست ...

خدایا بر داده و نداده ات شکر ....

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:9 |
 

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت ، هر نفسی که بر اید ممد حیات است و چون فرو رود مفرح ذات ، پس هر نفسی را دو نعمت است و هر نعمتی را شکری واجب،

از دست و زبان که بر اید   کز عهده شکرش به در اید

به مناسبت بزرگداشت روز سعدی همه موجهای رادیو این نوشته سعدی رو خوندند و من هر دفعه از شنیدنش لذت می برم ، به این همه عشق حسودیم می شه و این دو سه خط چقدر بیشتر از هر مجلس وعظی منو تکون میده ، دمت گرم سعدی و روحت شاد.

امروز خونه فاطمه اینا بودیم ، من و محبوبه و مهتاب و فاطمه ، چهار تا دوست از دوران نوجوانی ، یادش به خیر ، محبوبه از دبستان ، مهتاب و فاطمه هم سال اول دبیرستان ، چه دوستی های ساده و بی ریایی ، و چقدر راحت از حرفهای دلمون میگیم ، چه جالب که هزار دفعه هم خاطرات اون دورانو تعریف می کنیم و باز می خندیم ، و کاش ماد فاطمه به طور کامل خوب بشه ، حدود ۴ سال مبارزه با سرطان روده چقدر خسته و پیرش کرده بود ، با این همه روز مرگیها که هر کدوم به نوعی گرفتارش هستیم بی صبرانه منتظرم تا دوباره دور هم جمع شویم ، باز هم خاطرات تکراری رو مرور کنیم و بخندیم .

پریروز هم تولد داداش گلم بود ، محمد جان تولدت مبارک ، کاش حالیش می شد که خواهرا خیلی برادرشونو دوست دارند ، حتی اگه نشون ندند ، به قول مژگان این هم روزیه که حق من و مینا خورده شد از بس که مامانم گل پسرش دوست داره ، ما هم دوسش داریم ، همیشه از موفقیتت خوشحال میشیم و روزی که شنیدیم دانشگاه تهران قبول شدی همه از خوشحالی گریه کردیم ، باز هم چشم به راه موفقیتهای بعدیت هستیم ، صد سال زنده باشی.

خدای خوبم به خاطر امروز و هر روز و هر لحظه زندگیم متشکرم ...

+ نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:59 |


Powered By
BLOGFA.COM