سعی می کنم همه زوایا را تجزیه تحلیل کنم ... اگر بخوام بی تفاوت از کنار مساله ای که اتفاق افتاد بگذرم خودم را گول می زنم ..... سعی می کنم مثل یه مساله ریاضی حلش کنم ... هر چند در مسائل ما احساس جایی ندارد و این موضوع همه با احساسم درگیر بود..... در اوج بی احساسی ....
من چرا علاقه مند شدم؟....شخصیت مهربان ٬ بیش از اندازه مهربان ٬ شوخ ٬ تحصیلکرده ٬ تا حدی موفق انسانی که محکم ایستاد در برابر بزرگترین مصیبتی که ممکن است به ذهن هر کسی برسد٬ پس تکیه گاه بزرگی است همیشه٬ می گوید دوستم دارد با احساس است و می تواند از عشق لبریز شود و تکیه گاه عاطفی ام هم باشد٬ از ازدواج به سبک سنتی هم بیزار بودم٬ یکی دو موردی هم که در دانشگاه پیش امد تا کمی نزدیک شدم دیدم شخصیتشان دوست داشتنی نیست ٬ تا روزی که به خواستگاری نیامد فقط به اندازه یک همکار دوستش داشتم ٬ بعد هر چه زمان گذشت و بیشتر شناختم دیدم مثل خودم فکر می کند ٬ هر چند او فکر کرد من سعی می کنم نشان دهم مثل او فکر می کنم ٬و هیچوقت نفهمید که من حتی یک بار دروغ نگفتم حتی برای به دست اوردن او ٬ ولی من علاقمند شدم چون او هم مثل من دوست داشت دنیا را ببیند٬ او هم معتقد بود قرار نیست دین ما را از لذتها محروم کند و به معتقدات دینی من هم احترام می گذاشت و خودش هم معتقد بود٬ او هم به ادامه تحصیل علاقه داشت ٬ به جنس زن نگاه نمی کرد به روحش نگاه می کرد و هر دختری تفاوت این نگاه را خوب می فهمد ٬ قرار نبود محدودم کند ٬ خانه نشینم کند ٬ پیشرفتم برایش با ارزش بود ٬ متوقفم نمی کرد ٬ کمکم می کرد جلو بروم٬ به خانواده اش علاقه خاصی داشت و مسئولیت پذیر بود در مقابلشان و ایمان داشتم در اینده هم چنین خواهد بود٬ و گوشی برای شنیدن خستگیهایم داشت و گاه به گاه محبت می کرد ٬دلش پاک بود و روحش بزرگ....٬من همین ها برایم کافی بود تا دوست بدارم ..... نه عاشق شوم ... که عشق یک جوشش کور است و این دوست داشتنی از روی بصیرت بود.... و انقدر احمق نبودم که عیبها را نبینم .... مشکلات مالی را می دیدم و می دانستم کم نیست اما اعتقاد داشتم چند سال باید بگذرد تا با انگیزه تلاش کنیم برای دکترا و عضو هیئت علمی شویم و این چیز عجیبی نبود وقتی بقیه ادمها قبول می شدند من برای قبول شدن چیزی کم نداشتم.... و اگرچه هیچوقت تا خودش نگفت به رویش نیاوردم می دیدم گاهی هنگام صحبت زبانش می گیرد ... اعتقاد داشتم این مهم نیست چیزی که می خواهد بگوید چطور بیان شود مهم جمله ای است که بیان می شود ٬ ........کمی هم اعتماد به نفس زیادی داشت ٬ این مانع پیشرفتش می شد تا حدی ... اینکه خودت را در نقطه ایده الی تصور کنی پیشرفت را کند می کند .... و اینکه مطمئن باشی به جایی می رسی و هیچ تلاشی نکنی کمی غیر معقول بود .... کمترین کاری که باید برای ادامه تحصیل می کرد یاد گرفتن زبان انگلیسی بود.... زندگیش بی برنامه بود و اینها را می دیدم و گفتم من برای این زندگی برنامه می ریزم ..... کار جای خودش ٬ درس جای خودش ٬ تفریح هم به جای خود....
حالا این ماجرا تمام شده ٬ سه جا را اشتباه کردم ...
اول اینکه فکر کردم او می تواند در برابر مشکلات مثل یک مرد محکم بایستد چون یک بار این کار را کرده بود ٬ و حالا می فهمم او مرد تحمل نیست ٬ نمی دونم تحمل سنگینی اون بار حالا این همه خسته اش کرده؟ یا شاید اصلا مرد تحمل نیست و در مواردی مثل قبل اصلا چاره ای جز تحمل نیست و اگر تحمل نکنیم چه کنیم؟ .....
دوم انکه او فقط در حد یک همکار دوستم داشت٬ همین ٬ قرار نبود از عشق لبریز شود ٬ قرار نبود تکیه گاه عاطفی ام باشد ......
سوم اینکه او دوست نداشت برنامه پذیر شود و من بیهوده تلاش می کردم برای اینده برنامه بریزم..... او دوست داشت همینطور بماند ... نمی خواست در هیچ قالبی ریخته شود.... نمی خواست کمی از خواسته هایش بگذرد..... زمان را نباید برایش محدود کنی .... نباید برایش شرط بذاری ...
در کنار همه اینها در این مدت بی ثباتی شخصیتش هم ثابت شده و این برای یک مرد کم نیست .... که هزار بار گفتند مرده و حرفش.... و اون اونقدر پاک بود که هیچوقت دروغ نگه اما هر چه می گفت از شخصیت متزلزلش بود که همیشه بر نمودار سینوسی حرکت می کرد ٬ منتظر بودم این تابع جایی ثابت شود ٬ با انکه ارزو داشتم در ۱ بماند در ۱- توقف کرد ..... هر چند مطمئن نیستم حالا هم در ۱- توقف کرده ..... باز هم نوسان می کند .....و تا نقطه بی نهایت بالا و پایین می رود .....
حالا خودم را به جای اون میذارم ٬ سعی می کنم درست فکر کنم به جای او ٬ ولی مطمئن نیستم ...
مینایی که دیدی دختری است شاد ٬ سرزنده ٬ مهربان ٬ تحصیلکرده ٬ تقریبا همه از او تعریف می کنند ٬ از مدیر تا خدماتی ٬ دلش پاک است و معتقد هم هست ٬ اکثریت قریب به اتفاق فامیل هر بار گاهی با گریه گاهی با شوخی گاه با خواهش ازت می خوان ازدواج کنی تا ارزو به دل نمونند ٬ خوب مینا مورد بدی نیست .... حالا خیلی دوستش ندارم شاید علاقمند شدم ....برم جلو اصلا شاید مینا گفت نه ماجرا تموم شد رفت.... خوب ازدواج که الکی نیست حرف یه عمر زندگیه من باید مینارو بشناسم .... اول از ظاهر شروع می کنیم .... مینا پذیرفت .... چرا پذیرفت ... پوشش یه امر کاملا خصوصیه ....یه علامت سوال بزرگ.... چرا اگه یکی به من بگه فلان لباسو بپوش نمی پوشم .. این چرا اینقدر راحت قبول کرد .... بذار بگم روشن بپوش ... بازم قبول کرد ... یعنی چی؟ .... خوبه خواستگاری می کنم .... نه یه مورد دیگه هست .....مینا من وضعیت مالیم زیاد خوب نیست ... مینا میگه میدونم درست میشه... باز یعنی چی؟ .... خوبه خواستگاری می کنم .... نکنه این داره منو گول میزنه مگه میشه یکی اینقدر خوب باشه .... حتما سیاستشه .... بابا این یک ساله تو این موزه است کدوم سیاست ... پاکه ... خواستگاری می کنم .... نکنه این مینا سنتی باشه ... مینا چقدر میری جلسات ٬ دعا ٬ مداحی.... سالهاست نرفتم ٬ همه دینداری من به انجام واجبات و قران خلاصه میشه ..... چه خوب خواستگاری می کنم .... شاید خانواده ها ببینند همراهی کنند بهتر باشه .... زیاد هم همراهی نکردند .. حق هم داشتند ... از کجا باید بشناسند .... خوب مینا ناراحت شد بذار خواستگاری کنم ......مینا طبیعتو دوست داری .... اره خیلی زیاد ... چه خوب .... خواستگاری می کنم.... پس چرا عاشقش نیستم .... حرفمو پس می گیرم ... پس چرا گاهی خیلی دوستش دارم٬ نمی تونم فراموشش کنم ... خواستگاری می کنم .....
حالا مینا کم کم افسرده شده ٬ داغون شده ٬ مینایی که من می شناختم که این نبود تو موزه ٬ حدسم درست بود این تو موزه با خونه فرق داره ٬ همه زندگیش گریه است و قران و حافظ و نماز ... کی به زندگی میرسه؟.... کی میخواد شادی به زندگی من بیاره ؟ مینا عجله میکنه تکلیفش روشن بشه و من نمی تونم سریع تصمیم بگیرم ... حالا تازه اول راهه باید این همه فشارو تحمل کنم بعد چی میشه ... حد اقل یک سال زمان لازمه تا یکیو بشناسی و بخوای تا اخر عمر باهاش زندگی کنی .... گفتم این مینا سنتی فکر میکنه اینم یه دلیل دیگه... مینا پسر کم دیده برای همین زود علاقمند شده ٬ پس فردا میگه نشناختمت حالا خسته شدم.... شاید مینا اصلا عوض نشه ... اصلا من چرا باید ازدواج کنم این همه سختی تحمل کنم ... دارم زندگیمو می کنم راحت ... شاید مینا حتی باعث بشه من از خانوادم جدا بشم که همه دنیام هستند ... ... خونه ام که ندارم ... وام گرفتن و مصیبتهای بعدی هم تو راهه ....پس کی درس بخونم ... پس کی تفریح کنم.....حالا هر چی هم میخواد خوب باشه ارزش تحمل این همه سختیو که نداره..... ولی شاید هم دیگه تو زندگیم به همچین کسی بر نخوردم .... چرا نخورم ادم که قحط نیست .... فوقش ندیدم ادم خوب ازدواج نمی کنم ..........
حالا نظر یک شخص سوم که ماجرا رو میشنوه ... مثلا یک دکترای روانشناسی که من بهش زنگ زدم ..... اول اینکه الان برو خودتو بکش ... چرا؟... گذاشتی یک ماه بگذره ... وابسته بشی ... همه موزه بفهمند حالا زنگ زدی .... نه حواسمون بود کسی نفهمه.... خندید اره همیشه فکر می کنیم اطرافیان خرند نمی فهمند ... اون اقا بیخود کرد اگه مطمئن نبود خواستگاری کرد .... اگه شرایط تا ۷۰-۸۰ درصد جور باشه با ۴ یا ۵ جلسه صحبت حساب شده میشه فهمید شما به درد هم میخورید یا نه ......
حالا حرف دل من..... نمی شود یک سال زمان صرف کرد برای اشنایی ......اینجا ایران است ... بخواهی یا نخواهی همه می بینند حضور دائمی ما کنار یکدیگر را و حرفها بر سر زبان میافتد ... بگو مهم نیست ٬چون پسری ولی شک دارم خودت هم سراغ دختری بری که همه میگن الان با یه پسره است همکارشه .... خوب پس حتما اگه دائم با همکارشه به اون فکر می کنه .... و در ضمن من با گذشت یک ماه وابسته شدم چطور در مدت یک سال نشوم .... نگو خودت هم وابسته نشدی که باور نمی کنم... اگر نشویم انسان نیستیم .... نتیجه گذشت زمان برای اشنایی شناخت نیست .. وابستگیه و اینکه به مرور زمان شرایط طرف مقابل عادی میشه برات و می پذیری .... کمی هم تو تغییر می کنی .. یکم هم اون .... و البته این یه حالته.... شاید زمان بگذره ... تو وابسته شدی یا من... مورد بهتری سر راهت قرار میگیره .... قید همه چیو می زنی ....تعهدی در کار نیست ... چرا حالا که مورد بهتر پیش اومده دیگه وقتمو با این تلف کنم..... و یک طرف تا مرز جنون نابود میشه ... یک سال گذشته ... بهونه قابل قبولی نداره که قبلا نمی دونسته .... خوب شرایط بهتر پیش اومده ...
حالا من میگم مثل مشاور که قبل از اینکه وابسته شد باید شناخت ... و قرار نیست همه شناختها با گذشت زمان حاصل شود .... اگر من تورو فریب میدم همونطور که یک سال تو موزه این کارو کردم باز هم این کارو می تونم انجام بدم یک سال دیگه هم ....و تو هم مثل خودم ساده تر از اونی که تشخیص بدی..... نه با مشاور نه مثل تو موافقم ٬به نظر من ده جلسه صحبت حساب شده ٬ یک مسافرت و یک سال همکاری کافیه که بفهمی یکی به درد ازدواج میخوره یا نه ...... باز همون نصیحت خواهرانه ... دنبال صد نگرد برای ازدواج .... شاید سالها طول بکشه و بعید هم میدونم پیدا کنی و چون خودت صد نیستی حتما جواب اون منفی خواهد بود....و باز توضیح ... فکر کردی تو داری در عقاید مینا رخنه می کنی ... از اون ادم دیگه ای می سازی و این نهایتا اونو دچار دوگانگی ارزش می کنه ... و حتی نخواستی بپذیری شاید هر قسمتو که میپذیره جز ارزشهاش نیست .... مینا به چادر اعتقاد نداره ... تو باشی یا نباشی دیر یا زود برش میداره ... شاید برای تدریس دانشگاه٬ ولی گفتم حجابم همیشه کامل خواهد بود و حجاب برایم ارزش بود .... مینا هم رنگ روشن دوست داشت .... به خاطر تو نبود ... هنوز هم زیر چادر توی موزه کسی روشنتر از من نمی پوشه... شاید زیر چادر به چشم نیاد .... مینا همیشه شاد بوده ....از بین ورودیهای ۷۹ شادترین انتخاب شدم .... همیشه میخندم ... همیشه توی هر شرایطی از زندگی لذت می برم......اگر این روزها مثل مینای قبل موزه نیست تو ندیدی که تو موزه هم اونجور نیست این روزها.... و شک نکن علتش تو بودی هر چند عمدی نبوده ... هر چند قتل نکردی.... مینا بیشتر از تو درگیر سنت و مذهب نیست ... شاید برداشت تو این بوده .... ولی بشین برای خودت علتهای وابستگی شدید مینا به سنت و مذهب رو بنویس .... مطمئنم چیز زیادی پیدا نمی کنی.... دوست داشتی زمان بگذره و بهت ثابت بشه که مینا درگیر هست ..... زمان هم بگذره من همونم که گفتم ....
حالا ماجرا برای همیشه تموم شد و من تجربه تلخ اما با ارزشیو به دست اوردم .... مطمئنم برای تو هم تجربه با ارزشی بود ....... حتما با گذشت زمان فراموش می کنی و باز به ازدواج فکر می کنی... این بار با تجربه تری .... چند چیز رو فراموش نکن .... دنبال صد نگرد .... دختر زیبای پادشاه سوار بر اسب سفید تموم شد...... کمی از مشکلات زندگیو به خاطر دوست داشتن و دوست داشته شدن و رسیدن به ارامش بپذیر ..... تا مطمئن نشدی خواستگاری نکن .... و من زود باور نمی کنم دوست داشتنهارو .... زود دل نمی بندم حتی اگه کسی خواستگاری کرد.... ماجرا رو وارد خانواده نمی کنم تا به نتیجه نرسم حتی اگه طرف خودش خواست .... و این بار عقایدم رو میگم قبل از اینکه طرف مقابل علایقشو بگه تا فکر نکنه بر وفق مراد او تغییر کردم ....
خدای خوبم به خاطر همه لحظه های با تو بودنم متشکرم........
+ نوشته شده توسط مینا در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت
2:29 |