تبليغاتX
تا بی نهایت
 

 سعی می کنم بر اعصابم مسلط باشم .... سعی می کنم ..... سعی می کنم..... اره حق داری می تونستی رل بازی کنی ..... هنوز جای تشکر هم باقی گذاشتی و من اونقدر قدر ناشناس هستم که فراموش می کنم به خاطر اینکه رل بازی نکردی ازت تشکر کنم .....  قرار نبود رل بازی کنی ...بهت گفته بودم این ماجرا حداکثر تا اول مرداد ماه باید ادامه داشته باشه و خیلی هم می خواستی رل بازی کنی تا همون موقع بود..... محمد نمی دونم اگر دختر دیگه ای به جای من بود چی کار می کرد .... شاید از عصبانیت کاری می کرد همه موزه بفهمند .... شاید از اول محکم زده بود تو دهنت .... شاید هم بعضی دخترا بدشون نمی اومد این روند ادامه داشته باشه...... تازه اون تورو میذاشت سرکار .... اصلا قصد ازدواج نداشت.....و یادت نره تو هم تشکر کنی که من نذاشتمت سرکار.......محمد من می دونم تو پاکی و تو هم میدونی من پاکم ....  به نظرم بزرگترین وجه مشترکمون همین بود و چیز کمی نبود .... چیز کمی نبود.......

نگو شاید اشتباه کردم تو از لحاظ عاطفی درگیر شدی.... بگو مینا می پذیرم که کاملا اشتباه کردم تورو از لحاظ عاطفی درگیر کردم .... و به تفاوت شاید و کاملا دقت کن..... همیشه به تفاوت واژه ها و تاثیر اونها بر فرد مقابلت فکر کن......  من هم اشتباه کردم ... بچگی کردم که گذاشتم اتفاق قبلی تکرار بشه .....شاید چون  دوستت داشتم گذاشتم این اتفاق بیافته و باز هم  گذاشتم زمان بگذره و من دائم منتظر تا تو علاقمند بشی..... منم حماقت کردم به اندازه تو..... فراموش کردم جایگاهمو......   حالا اب رفته رو نمیشه به جوی برگردوند.....  من به خاطر اینکه اشتباه کردم تو به خاطر اینکه اشتباه کردی قرار نیست متوقف بشیم ... تا همین الان هم به اندازه کافی درگیر بودیم ..... تا الان هر کار خواستی کردی .... از اینجا به بعد قضیه ازدواج ما منتفی ....اما تو به جریمه کاری که کردی باید حرف منو گوش کنی .... من یکشنبه میگم از اینجا به بعد چه کنیم و تو برای یک بار هم که شده به من میگی چشم..... و البته باز هم اختیار داری که مثل همیشه هر کار دوست داری انجام بدی....... 

زمان باید بگذره تا من بر اعصابم مسلط بشم و بتونم فراموش کنم .... و شاید برای تو هم باید زمان بگذره و بفهمی چقدر اشتباه کردی ..... 

 

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 22:18 |
 

 امشب شب لیله الرغائب ٬ شب ارزوهاست ٬ خدای خوبم ازت میخوام کمک کنی تا همه بنده هات انسان زندگی کنند و انسان بمیرند و به همه قلبها ارامش ببخش و عاقبت کارهارو تو ختم به خیر کن ....

 

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 1:42 |
 

..... بزرگترین چیزی که دارم پاکی دلم هست هیچوقت رنگ عوض نکردم .... حداقل برای من یکی هزار بار رنگ عوض کردی ..... به ارامش نیاز داشتی و از لحاظ روحی به یک همراه نه یک همسر .. .... محمد واقعا اصلا قصد ازدواج داشتی؟..... هر چی زمان میگذره بیشترنا امیدم می کنی  .....  تو بچگی می کنی همیشه .... خواهش می کنم سعی کن بزرگ بشی .... نمی دونم اصلا می تونی تصور کنی یکی برای اینکه به ارامش روحی برسه با مریمتون این کارو بکنه؟...... بعد بگه ببخشید.... تو قصد ازدواج نداشتی بعد هی سعی می کنی رو من عیب بذاری .... بعد هی دوست داشتی ماجرا طولانی بشه..... زمان میگذشت چی میشد ..... تو به ارامش کامل رسیده بودی و بعد تو همون محمدی بودی که شرایط ازدواجو نداشت و حواشی زیاد بود و مینا شرمنده.....بدتر از این نمیشه تصور کرد ..... نمی دونم چی می تونم بهت بگم ..... متاسفم برای خودم .....

 

+ نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 19:52 |
 

یک ساعت این پایان نامه جلوی چشمانم باز می ماند و من حتی یک خط هم جلو نمی رم ٬ فکرم متمرکز نمی شه و باز گاه به گاه بی اختیار چشمانم خیس می شود ٬ اره محمد انتظار بی جایی داری حلالت کنم ..... نمی تونم فراموش کنم .....نمی تونم......اصلا نمی تونی بفهمی چطور منو ٬ احساسمو به بازی گرفتی..... هر روز یه بهانه .... هر روز یه رنگی ..... بدتر از این نمی شد تصور کرد....  واژه ها نمی تونن عمق اثری که این اتفاق روی من گذاشتو بیان کنند ....... یادته گفتم خیلی برام سخته سفره دلمو باز کنم ٬ گفتم سختمه از خودم بگم ٬ به ادمها بی اعتمادم ..... حالا از قبل هم بی اعتماد ترم ..... میدونی از درد کشیدنت خوشحال نمیشم ٬ اما حال منم بهتر نیست ...... شاید بدتر هم باشه .... سکوت می کنم .... چی بگم از درد کشیدنم .....

  زمان باید بگذرد .....

خدای خوبم کمکم کن فراموش کنم ......

+ نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 1:1 |
 

پروردگارا
به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
دلیری تا تغییر دهم هر آنچه را می توانم تغییر دهم
بینش ده تا تفاوت این دو را بفهمم
مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند .

+ نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 10:52 |
به طرز وحشتناکی حالم بده این روزها..... دلم می خواست برم کنار دریا ساعتها بشینم .... باز هم اینجا ایران است و تو یک دختری..... هیچ کس همراهی نمی کند و تو باز باید برای ارام شدنت به جای دریا به قران و حافظ پناه ببری و باز برای انکه سبک بشی اشک بریزی و توی وبلاگ بنویسی و مشق خط کنی  ......و باز کسی نفهمد که چاره ای جز این نداری...... دلم بدجوری گرفته .... دلم می خواست تنها باشم این روزها......

باز ذهنم از حرفها و خاطرات پر می شود ..... سعی می کنم منطقی باشم.... با به یاد اوردن بعضی جملاتش دیوانه می شوم..... حماقت کردم احساسی برخورد کردم تو وابسته شدی...... چرا این پسرها هیچ وقت نفهمیدند احساسات یک دختر کف دستشه...... هر چقدر هم بی احساس باشه .... حتی اگه به اندازه موهای سرش پسر دیده باشه......حتی اگر بیش از حد معمول محبت کنی وابسته میشه.... تو خواستگاری کردی ..... فراتر از ابراز محبت بود ..... کاش تفاوت اینهارا می فهمیدی......چرا نمی تونستی به بهانه کتابی ٬ فیلمی ٬ ترتیب مسافرتی نزدیک بشی؟.... من هیچوقت جز روی خوش نشون دادم وقتی به اتاقم اومدی؟...... چرا کوتاهترین راهو برای شناخت پیدا کردی؟ چرا کوتاهترین راه؟؟؟؟.... مینا من میخوام بشناسمت برای ازدواج.... لطفا وابسته نشو....

 مینا به نفع هر دو تامونه!!! ..... چه جالب که نفع من هم تشخیص میده.....چه جالب که به جای من هم می تونه تصمیم بگیره..... اصلا من اینجا وجود دارم؟؟؟ ..... گاهی به حضورم شک می کنم ...... هر دو بار منو کنار گذاشتی ... تشخیص دادی الان به نفعمونه به ازدواج فکر کنیم .... باز تشخیص دادی به درد هم نمی خوریم.... مینا به نفع تو هم هست تغییر نکنی.... اگر ازدواج تغییر مثبتی به همراه نداشته باشه که جز همزیستی مسالمت امیز نیست..... چرا اگر تغییرات به نفعم بود و دوست داشتم تغییر کنم باز تو تشخیص دادی به نفعمه تغییر نکنم..... شاید چون تو حوصله نداشتی.....شاید چون باور نداشتی مینا تغییر خواهد کرد.....  تو هم باید تغییر می کردی ... باید بهتر می شدی..... باید بهتر می شدیم....

مینا دنیای تو کوچیکه اونقدر کوچیک که خودت هم توش نمی بینی ..... چرا فکر کردی کسی که عضو هزار تا گروه نیست دنیاش کوچیکه .... چرا فکر نکردی ممکنه کسی دنیاش بزرگ باشه و خودش کوچیک بمونه .....و چرا سعی نکردی تفاوت بزرگ بین اینهارو بفهمی؟.... چرا فکر کردی من با پسرها راحت نیستم یا ندیدم .... بارها گفتم دو سال عضو انجمن علمی بودم که هر روز بیش از ده تا پسر اونجا ثابت بودند .... توی جشنی که مجری بودم از سالن سیصد نفری برنامه من نود درصد ادمهارو می شناختم و اونها منو ..... تو اصلا تلاش نکردی منو بشناسی و الا کافی بود به دوستی اشنایی بگی از دانشگاه  بپرسن این چه جور ادمی بود .... تقریبا همه اساتید گروه ریاضی منو می شناسند......از بانکی که کار می کردم می پرسیدی .... از همکاران ٬ از مدیر ٬ از مشتریان بانک می پرسیدی .....رفتار منو تو یک سال همکاری می دیدی ......شاید دلیلی ندیدم برای ادامه رابطه با پسرها.....که هنوز هم هستند سه چهار تا همکلاسی که در ارتباطم ..... من الان عضو گروهی نیستم ٬ تو هستی؟ ..... توی چند تا گروه عضوی؟... چرا فکر می کنی دنیات از من بزرگتره؟.... شاید چون من فراموش می کنم تاکید کنم که دنیای تو هم کوچیکه.... البته هنوز هم اونقدر منطقی هستم که بپذیرم دنیام باید بزرگتر بشه ولی نمی تونم بپذیرم همین الان هم از دنیای تو کوچکتره... محاله کسی که دنیاش بزرگ مثل تو برخورد کنه و تو هم مثل من بپذیر که دنیات باید خیلی بزرگتر بشه...... و محاله کسی که دنیاش هم خیلی بزرگ باشه رفتار تورو بتونه تفسیر کنه.....

مینا من الان حوصله مبارزه با مشکلات مالی رو ندارم..... خسته ام.....کاش روز اول که اومدی خواستگاری به این موضوع فکر می کردی .... چطور من که دخترم و دوره سختی از مبارزه با مشکلات مالیو گذروندم حوصله داشتم.... شاید چون شیرینی بعدش هم تجربه کردم.... شاید چون به نظرم پرداخت قسط وام زیاد هم سخت نبود .....با خودم گفتم می تونیم رو حقوق من برای پرداخت قسطها حساب کنیم...

مینا الان امادگی ازدواج ندارم  نه اینکه مشکل از تو باشه ....کاش به این هم قبل از پیشنهاد فکر کرده بودی...... من گفتم الان بریم سر زندگیمون؟..... من نگفتم تا دو سال می تونم صبر کنم؟.... حد اقل من یکی همیشه سر حرفم بودم اگه تو هیچوقت نبودی.....

مینا تو خواستگار بهتر نداشتی؟ ..... گفتم بودند که شرایطشون از تو بهتر بود .... حد اقل حرف منو باور نداشتی دوست خودت که اومد خواستگاری می دیدی ....  گفتم هیچ کدوم به اندازه تو دوست نداشتم .... چه ساده گرفتی این حس پاکو .... به مسخره گرفتی ... به حساب بی شوهری گذاشتی..... به حساب تنهایی گذاشتی....به حساب خوش تیپی خودت گذاشتی..... چقدر برام سنگین تموم شد شنیدن این حرفها.....  محمد چرا نفهمیدی احساس منو؟ .... گفتم هر توهینی رو تحمل می کنم جز توهین به احساسم ...... نمی تونی بفهمی با حرفهات با من چیکار کردی.... شاید هیچوقت نفهمی...... با خودت فکر کن قتل که نکردی....

 بارها گفتی هیچ حسی نسبت بهم نداری....چطور دوست نداشتی که پیشنهاد دادی ....چطور دوست نداشتی که دفعه اول که رفتی فراموشم نکردی .... چطور دوستم نداشتی که هیچوقت نتونستی ناراحتیمو تحمل کنی..... چطور دوستم نداشتی که حتی اطرافیان هم فهمیدند یه علاقه ای هست و بهت گفته بودند..... چطور نفهمیدی با من چیکار کردی؟..... چطور انتظار داشتی صبر کنم این ماجرا ادامه داشته باشد ؟... من وابسته بشم و تو بگی هیچ حسی نیست .....

 کم کم که دیدی دوستت دارم تو شرط میذاشتی..... مینا من یه بچه بی شعورم که تو باید بزرگش کنی.... مینا من اگه جای تو بودم جوابم منفی بود....مینا تو باید این کارو بکنی اون کارو نکنی .....

وای دیگه حوصله ندارم بنویسم .... همینطور رد می شوند این خاطرات ... خسته شدم .... چطور تونستی منو خسته کنی که خستگی نا پذیر بودم ......

خدای خوبم کنارم باش......  

 

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 21:21 |
 

نگرانت هستم.... با اینکه خودت خواستی .... با اینکه خودت شروع کردی و خودت هم تموم کردی ..... چرا اونقدر حالت بد شد که در بیمارستان بستری شدی؟.... چرا سر کار نمی ای؟ ..... نگرانت هستم.....نمی تونم سر کار بمونم .... هوای موزه برام سنگینه .... خونه هم همه نگرانم هستند .... کاش مثل تو می تونستم برم جایی نفس بکشم.... مواظب خودت باش ...... هنوز هم دوستت دارم....

+ نوشته شده توسط مینا در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 15:59 |
سعی می کنم همه زوایا را تجزیه تحلیل کنم ... اگر بخوام بی تفاوت از کنار مساله ای که اتفاق افتاد بگذرم خودم را گول می زنم ..... سعی می کنم مثل یه مساله ریاضی حلش کنم ... هر چند در مسائل ما احساس جایی ندارد و این موضوع همه با احساسم درگیر بود..... در اوج بی احساسی ....

من چرا علاقه مند شدم؟....شخصیت مهربان ٬ بیش از اندازه مهربان ٬ شوخ ٬ تحصیلکرده ٬ تا حدی موفق انسانی که محکم ایستاد در برابر بزرگترین مصیبتی که ممکن است به ذهن هر کسی برسد٬ پس تکیه گاه بزرگی است همیشه٬  می گوید دوستم دارد با احساس است و می تواند از عشق لبریز شود و تکیه گاه عاطفی ام هم باشد٬ از ازدواج به سبک سنتی هم بیزار بودم٬ یکی دو موردی هم که در دانشگاه پیش امد تا کمی نزدیک شدم دیدم شخصیتشان دوست داشتنی نیست ٬ تا روزی که به خواستگاری نیامد فقط به اندازه یک همکار دوستش داشتم ٬ بعد هر چه زمان گذشت و بیشتر شناختم دیدم مثل خودم فکر می کند ٬ هر چند او فکر کرد من سعی می کنم نشان دهم مثل او فکر می کنم ٬و هیچوقت نفهمید که من حتی یک بار دروغ نگفتم حتی برای به دست اوردن او ٬  ولی من علاقمند شدم چون او هم مثل من دوست داشت دنیا را ببیند٬ او هم معتقد بود قرار نیست دین ما را از لذتها محروم کند و به معتقدات دینی من هم احترام می گذاشت و خودش هم معتقد بود٬  او هم به ادامه تحصیل علاقه داشت ٬ به جنس زن نگاه نمی کرد به روحش نگاه می کرد و هر دختری تفاوت این نگاه را خوب می فهمد ٬ قرار نبود محدودم کند ٬ خانه نشینم کند ٬ پیشرفتم برایش با ارزش بود ٬ متوقفم نمی کرد ٬ کمکم می کرد جلو بروم٬ به خانواده اش علاقه خاصی داشت و مسئولیت پذیر بود در مقابلشان و ایمان داشتم در اینده هم چنین خواهد بود٬ و گوشی برای شنیدن خستگیهایم داشت و گاه به گاه محبت می کرد ٬دلش پاک بود و روحش بزرگ....٬من همین ها برایم کافی بود تا دوست بدارم ..... نه عاشق شوم ... که عشق یک جوشش کور است و این دوست داشتنی از روی بصیرت بود.... و انقدر احمق نبودم که عیبها را نبینم .... مشکلات مالی را می دیدم و می دانستم کم نیست اما اعتقاد داشتم چند سال باید بگذرد تا با انگیزه تلاش کنیم برای دکترا و عضو هیئت علمی شویم و این چیز عجیبی نبود وقتی بقیه ادمها قبول می شدند من برای قبول شدن چیزی کم نداشتم.... و اگرچه هیچوقت تا خودش نگفت به رویش نیاوردم می دیدم گاهی هنگام صحبت زبانش می گیرد ... اعتقاد داشتم این مهم نیست چیزی که می خواهد بگوید  چطور بیان شود مهم جمله ای است که بیان می شود ٬ ........کمی هم اعتماد به نفس زیادی داشت ٬ این مانع پیشرفتش می شد تا حدی ... اینکه خودت را در نقطه ایده الی تصور کنی پیشرفت را کند می کند .... و اینکه مطمئن باشی به جایی می رسی و هیچ تلاشی نکنی کمی غیر معقول بود .... کمترین کاری که باید برای ادامه تحصیل می کرد یاد گرفتن زبان انگلیسی بود....  زندگیش بی برنامه بود و اینها را می دیدم و گفتم من برای این زندگی برنامه می ریزم ..... کار جای خودش ٬ درس جای خودش ٬ تفریح هم به جای خود....

حالا این ماجرا تمام شده ٬ سه جا را اشتباه کردم ...

 اول اینکه فکر کردم او می تواند در برابر مشکلات مثل یک مرد محکم بایستد چون یک بار این کار را کرده بود ٬ و حالا می فهمم او مرد تحمل نیست ٬ نمی دونم تحمل سنگینی اون بار حالا این همه خسته اش کرده؟ یا شاید اصلا مرد تحمل نیست و در مواردی مثل قبل اصلا چاره ای جز تحمل نیست و اگر تحمل نکنیم چه کنیم؟ .....

دوم انکه او فقط در حد یک همکار دوستم داشت٬ همین ٬ قرار نبود از عشق لبریز شود ٬ قرار نبود تکیه گاه عاطفی ام باشد ......

سوم اینکه او دوست نداشت برنامه پذیر شود و من بیهوده تلاش می کردم برای اینده برنامه بریزم..... او دوست داشت همینطور بماند ... نمی خواست در هیچ قالبی ریخته شود.... نمی خواست کمی از خواسته هایش بگذرد..... زمان را نباید برایش محدود کنی .... نباید برایش شرط بذاری ...

در کنار همه اینها در این مدت بی ثباتی شخصیتش هم ثابت شده و این برای یک مرد کم نیست .... که هزار بار گفتند مرده و حرفش.... و اون اونقدر پاک بود که هیچوقت دروغ نگه اما هر چه می گفت از شخصیت متزلزلش بود که همیشه بر نمودار سینوسی حرکت می کرد ٬ منتظر بودم این تابع جایی ثابت شود ٬ با انکه ارزو داشتم در ۱ بماند در ۱- توقف کرد ..... هر چند مطمئن نیستم حالا هم در ۱- توقف کرده ..... باز هم نوسان می کند .....و تا نقطه بی نهایت بالا و پایین می رود .....

حالا خودم را به جای اون میذارم ٬ سعی می کنم درست فکر کنم به جای او ٬ ولی مطمئن نیستم ...

مینایی که دیدی دختری است شاد ٬ سرزنده ٬ مهربان ٬ تحصیلکرده ٬ تقریبا همه از او تعریف می کنند ٬ از مدیر تا خدماتی ٬ دلش پاک است و معتقد هم هست  ٬ اکثریت قریب به اتفاق فامیل هر بار گاهی با گریه گاهی با شوخی گاه با خواهش ازت می خوان ازدواج کنی تا ارزو به دل نمونند ٬ خوب مینا مورد بدی نیست .... حالا خیلی دوستش ندارم شاید علاقمند شدم ....برم جلو اصلا شاید مینا گفت نه ماجرا تموم شد رفت.... خوب ازدواج که الکی نیست حرف یه عمر زندگیه من باید مینارو بشناسم .... اول از ظاهر شروع می کنیم .... مینا پذیرفت .... چرا پذیرفت ... پوشش یه امر کاملا خصوصیه ....یه علامت سوال بزرگ.... چرا اگه یکی به من بگه فلان لباسو بپوش نمی پوشم .. این چرا اینقدر راحت قبول کرد .... بذار بگم روشن بپوش ... بازم قبول کرد ... یعنی چی؟ .... خوبه خواستگاری می کنم .... نه یه مورد دیگه هست .....مینا من وضعیت مالیم زیاد خوب نیست ... مینا میگه میدونم درست میشه... باز یعنی چی؟ .... خوبه خواستگاری می کنم .... نکنه این داره منو گول میزنه مگه میشه یکی اینقدر خوب باشه .... حتما سیاستشه .... بابا این یک ساله تو این موزه است کدوم سیاست ... پاکه ... خواستگاری می کنم .... نکنه این مینا سنتی باشه ... مینا چقدر میری جلسات ٬ دعا ٬ مداحی.... سالهاست نرفتم ٬ همه دینداری من به انجام واجبات و قران خلاصه میشه ..... چه خوب خواستگاری می کنم .... شاید خانواده ها ببینند همراهی کنند بهتر باشه .... زیاد هم همراهی نکردند .. حق هم داشتند ... از کجا باید بشناسند .... خوب مینا ناراحت شد بذار خواستگاری کنم ......مینا طبیعتو دوست داری .... اره خیلی زیاد ... چه خوب .... خواستگاری می کنم.... پس چرا عاشقش نیستم .... حرفمو پس می گیرم ... پس چرا گاهی خیلی دوستش دارم٬ نمی تونم فراموشش کنم  ... خواستگاری می کنم .....

حالا مینا کم کم افسرده شده ٬ داغون شده ٬ مینایی که من می شناختم که این نبود تو موزه ٬ حدسم درست بود این تو موزه با خونه فرق داره ٬ همه زندگیش گریه است و قران و حافظ و نماز ... کی به زندگی میرسه؟.... کی میخواد شادی به زندگی من بیاره ؟ مینا عجله میکنه تکلیفش روشن بشه و من نمی تونم سریع تصمیم بگیرم ... حالا تازه اول راهه باید این همه فشارو تحمل کنم بعد چی میشه ... حد اقل یک سال زمان لازمه تا یکیو بشناسی و بخوای تا اخر عمر باهاش زندگی کنی .... گفتم این مینا سنتی فکر میکنه اینم یه دلیل دیگه... مینا پسر کم دیده برای همین زود علاقمند شده ٬ پس فردا میگه نشناختمت حالا خسته شدم.... شاید مینا اصلا عوض نشه ... اصلا من چرا باید ازدواج کنم این همه سختی تحمل کنم ... دارم زندگیمو می کنم راحت ... شاید مینا حتی باعث بشه من از خانوادم جدا بشم که همه دنیام هستند ... ... خونه ام که ندارم ... وام گرفتن و مصیبتهای بعدی هم تو راهه ....پس کی درس بخونم ... پس کی تفریح کنم.....حالا هر چی هم میخواد خوب باشه ارزش تحمل این همه سختیو که نداره..... ولی شاید هم دیگه تو زندگیم به همچین کسی بر نخوردم .... چرا نخورم ادم که قحط نیست .... فوقش ندیدم ادم خوب ازدواج نمی کنم ..........

حالا نظر یک شخص سوم که ماجرا رو میشنوه ... مثلا یک دکترای روانشناسی که من بهش زنگ زدم ..... اول اینکه الان برو خودتو بکش ... چرا؟... گذاشتی یک ماه بگذره ... وابسته بشی ... همه موزه بفهمند حالا زنگ زدی .... نه حواسمون بود کسی نفهمه.... خندید اره همیشه فکر می کنیم اطرافیان خرند نمی فهمند ... اون اقا بیخود کرد اگه مطمئن نبود خواستگاری کرد .... اگه شرایط تا ۷۰-۸۰ درصد جور باشه با ۴ یا ۵ جلسه صحبت حساب شده میشه فهمید شما به درد هم میخورید یا نه ......

حالا حرف دل من..... نمی شود یک سال زمان صرف کرد برای اشنایی ......اینجا ایران است ... بخواهی یا نخواهی همه می بینند حضور دائمی ما کنار یکدیگر را و حرفها بر سر زبان میافتد ... بگو مهم نیست ٬چون پسری ولی شک دارم خودت هم سراغ دختری بری که همه میگن الان با یه پسره است همکارشه .... خوب پس حتما اگه دائم با همکارشه به اون فکر می کنه .... و در ضمن من با گذشت یک ماه وابسته شدم چطور در مدت یک سال نشوم .... نگو خودت هم وابسته نشدی که باور نمی کنم... اگر نشویم انسان نیستیم .... نتیجه گذشت زمان برای اشنایی شناخت نیست .. وابستگیه و اینکه به مرور زمان شرایط طرف مقابل عادی میشه برات و می پذیری .... کمی هم تو تغییر می کنی .. یکم هم اون .... و البته این یه حالته.... شاید زمان بگذره ... تو وابسته شدی یا من... مورد بهتری سر راهت قرار میگیره .... قید همه چیو می زنی ....تعهدی در کار نیست ... چرا حالا که مورد بهتر پیش اومده دیگه وقتمو با این تلف کنم..... و یک طرف تا مرز جنون نابود میشه ... یک سال گذشته ... بهونه قابل قبولی نداره که قبلا نمی دونسته .... خوب شرایط بهتر پیش اومده ...

حالا من میگم مثل مشاور که قبل از اینکه وابسته شد باید شناخت ... و قرار نیست همه شناختها با گذشت زمان حاصل شود .... اگر من تورو فریب میدم همونطور که یک سال تو موزه این کارو کردم باز هم این کارو می تونم انجام بدم یک سال دیگه هم ....و تو هم مثل خودم ساده تر از اونی که تشخیص بدی..... نه با مشاور نه مثل تو موافقم ٬به نظر من ده جلسه صحبت حساب شده ٬ یک مسافرت و یک سال همکاری کافیه که بفهمی یکی به درد ازدواج میخوره یا نه ...... باز همون نصیحت خواهرانه ... دنبال صد نگرد برای ازدواج .... شاید سالها طول بکشه و بعید هم میدونم پیدا کنی و چون خودت صد نیستی حتما جواب اون منفی خواهد بود....و باز توضیح ... فکر کردی تو داری در عقاید مینا رخنه می کنی ... از اون ادم دیگه ای می سازی و این نهایتا اونو دچار دوگانگی ارزش می کنه ... و حتی نخواستی بپذیری شاید هر قسمتو که میپذیره جز ارزشهاش نیست .... مینا به چادر اعتقاد نداره ... تو باشی یا نباشی دیر یا زود برش میداره ... شاید برای تدریس دانشگاه٬ ولی گفتم حجابم همیشه کامل خواهد بود و حجاب برایم ارزش بود .... مینا هم رنگ روشن دوست داشت .... به خاطر تو نبود ... هنوز هم زیر چادر توی موزه کسی روشنتر از من نمی پوشه... شاید زیر چادر به چشم نیاد .... مینا همیشه شاد بوده ....از بین ورودیهای ۷۹ شادترین انتخاب شدم .... همیشه میخندم ... همیشه توی هر شرایطی از زندگی لذت می برم......اگر این روزها مثل مینای قبل موزه نیست تو ندیدی که تو موزه هم اونجور نیست این روزها.... و شک نکن علتش تو بودی هر چند عمدی نبوده ... هر چند قتل نکردی.... مینا بیشتر از تو درگیر سنت و مذهب نیست ... شاید برداشت تو این بوده .... ولی بشین برای خودت علتهای وابستگی شدید مینا به سنت و مذهب رو بنویس .... مطمئنم چیز زیادی پیدا نمی کنی.... دوست داشتی زمان بگذره و بهت ثابت بشه که مینا درگیر هست ..... زمان هم بگذره من همونم که گفتم ....

حالا ماجرا برای همیشه تموم شد و من تجربه تلخ اما با ارزشیو به دست اوردم .... مطمئنم برای تو هم تجربه با ارزشی بود .......  حتما با گذشت زمان فراموش می کنی و باز به ازدواج فکر می کنی... این بار با تجربه تری .... چند چیز رو فراموش نکن .... دنبال صد نگرد .... دختر زیبای پادشاه سوار بر اسب سفید تموم شد...... کمی از مشکلات زندگیو به خاطر دوست داشتن و دوست داشته شدن و رسیدن به ارامش بپذیر ..... تا مطمئن نشدی خواستگاری نکن .... و من زود باور نمی کنم دوست داشتنهارو .... زود دل نمی بندم حتی اگه کسی خواستگاری کرد.... ماجرا رو وارد خانواده نمی کنم تا به نتیجه نرسم حتی اگه طرف خودش خواست .... و این بار عقایدم رو میگم قبل از اینکه طرف مقابل علایقشو بگه تا فکر نکنه بر وفق مراد او تغییر کردم ....

خدای خوبم به خاطر همه لحظه های با تو بودنم متشکرم........

 

+ نوشته شده توسط مینا در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 2:29 |
 

می نویسم تا سبک شوم ..... می توانم زانو بزنم ٬ می توانم بنشینم ٬ از زندگی خسته شوم ٬ به مرگ فکر کنم ٬ می توانم فکر کنم زندگی دیگر ارزشی ندارد ٬ می توانم زانو بزنم ...... نه من این کار را نمی کنم ..... من بزرگتر از مشکلاتم هستم ..... من بلند می شوم ..... سخت است اما بلند می شوم ....زمان می گذرد و من فراموش می کنم ...... برای فراموش کردن همه حرفهایی که دلم را شکست به یاد می آورم .... حتی درست نفهمیدم چرا این کار را کرد .... دیگر  برایم مهم نیست .... بگذار در دنیای خودش بماند .... بگذار کودکی کند...... بگذار کودکی کند و نداند که جز قتل می توان گناه دیگری هم مرتکب شد .....  من هم دیگر ایمان نداشتم می توانم با او بمانم پس چرا غصه.... شاید انقدر شهامت نداشتم که بگویم .... شاید علاقه چشمهایم را بسته بود ..... شاید مینا انقدر ارزش نداشت که او سختیهارا تحمل کند ...  شاید....

چقدر مامان خوشحال شد که این ماجرا تمام شد .... گفت از اول هم دلم راضی نبود.... هزار بار به من گفت دلم راضی نیست نمی دانم چرا.... گفت سرکاری .... من ندیدم در اینه انچه او در خشت خام می دید ..... گفت مشکلات مالی کم نیست من تجربه کردم و پیر شدم و تازه او در کنار پدرم تحمل کرد که همیشه مهربان بود که همیشه لبخند میزد که همیشه دلداری میداد که یکبار هم دلش را نشکست که مرد بود ... مرد بود.... گفتم مامان ادم بزرگی است ارزشش را دارد من دکترا می گیرم او هم می گیرد از پس مشکلات بر می اییم.... چقدر نگران نگاهم می کرد ..... 

سخت است اما بلند می شوم .... باز هم بی اختیار اشک می ریزم .... اشکال ندارد ارام می شوم .....زبان به نفرین باز نمی کنم .....شاید اگر باز می کردم .... نه من اینکاره نیستم .... سرم را بلند می کنم و از خدا می خواهم ارام شوم ...... فاتحه ای برای مادرش می خوانم تا با دیدن اشکهایم روحش نا ارام نشود ..... و از خدا می خواهم ارام شوم .....  

تجربه تلخی بود اما ارزشش را داشت ..... زمان لازم است شاید یک هفته ٬ یک ماه ... باید به زندگی برگردم و این کار را می کنم .... چقدر کار عقب مانده دارم .... پایان نامه را باید ببندم ... شاید از کارم استعفا دهم اگر به درسم نرسم ..... ایمیلی از یک دوست انگلیسی داشتم .. در انگلیس دکترای ریاضی می خواند ... ارتباطم را قطع نمی کنم باید به فکر ادامه تحصیل باشم با ارتباطی که با وزیر علوم دارم کار راحت تر خواهد بود.... زبانم را باید تکمیل کنم .....  به استادم زنگ می زنم اوایل شهریور ... برای تدریس در دانشگاه پیام نور اقدام می کنم .... دلم یک محیط تازه می خواهد .... هنوز خیلی کار دارم باید بلند شوم .....

خدای خوبم ٬ خدای مهربانم ٬ خدای عزیزم ٬ خدای من ٬ از اول خواستم ماجرا انطور که تو می خواهی تمام شود ٬ شک ندارم تو اینطور دوست داشتی پس می پذیرم ٬ مثل همیشه متشکرم ..... مثل همیشه کنارم باش .... دلم را تو ارام کن....

 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه بیست و سوم تیر 1386 و ساعت 21:26 |
 

بالاخره تصمیمش را گرفت .... ما به درد هم نمی خوریم ..... ما به درد هم نمی خوریم .....  مینا دنیای تو کوچیکه .... مینا تو سنتی.... مینا ما باید اشنا می شدیم ..... مینا یک ماه کمه برای نتیجه گیری .... مینا یک سال زمان لازمه.... مینا یک سال باید سر کار می موندی .... مینا تو نباید دل می بستی .... مینا تو احمقی .... مینا چطور به یه دختر چادری معتقد می گفتم بیا با هم دوست بشیم باید خواستگاری می کردم بعد دوستی می کردم .... مینا شرایط من جور نیست .... من حوصله ندارم .... من خسته ام .... من خونه ندارم ..... مینا تو ... من..... حالم به هم میخوره از این همه متناقض گوئی .... حالم به هم میخوره از اعتمادی که کردم .... حالم به هم میخوره از خودم ..... مینا تو کوچه بود  ؟ مینا سنتی نبود تو اون موزه؟ مینا ..... احمق تر از مینا نبود؟ تازه فهمیدی خونه نداری؟ مینا سنتی بود تو که دنیا دیده ای ٬ تو که دنیایت بزرگه ٬ کجای دنیا وقتی مطمئن نیستند خواستگاری می کنند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اون هم نه یک بار ده بار ؟ چقدر در جهت شناخت حرکت کردیم ؟ گفتم بریم مشاوره ازدواج ٬ اونا هزار مورد طلاق دیدند ٬ گفتی من فکرامو کردم تو اگه میخوای برو....... خدایا یکی به من بگه این خواستگاری نیست.......  تو جمشیدیه نگفتی من رسما خواستگاری می کنم؟..... اس ام اس نزدی خونه خالت بودی من فکرامو کردم وضعیت مالی منم که میدونی تصمیم بگیر من مطیع تصمیم تو هستم.....چهارشنبه نگفتی تعهد کتبی میدم.......  تو که مدرنی چرا نمی فهمی اینها یعنی خواستگاری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  چرا نگفتی باید بشناسم ... چیو باید می شناختی ؟ کدوم وجه شخصیتی منو تازه کشف کردی که قبلا نبود و نمی دونستی؟ حدس نمی زدی یه دختر چادری معتقد هم هست؟  وبلاگمو دادم گفتی پر از احساس ٬ باز عاشق شدی و صبح دوباره فارغ بودی......... تو بیماری ..... خوب شد که اتفاق نیفتاد..... تو دیوانه ای..... دیوانه ای.... فکر کردی یک سال بگذره چی میشه؟ شاید یک سال بعد مینا دکترا قبول شده .... مینا خوشنویس شده .... مینا روشنفکر شده ...... مینا اونقدر احمق شده که دوباره به تو فکر کنه.......تو لیاقت نداشتی کسی کنارت باشه که راحت تر از حد تصورت به همه اینها میرسه و تو رم بلند می کرد .... مینا دکترا قبول میشه ٬ خوشنویس میشه و تو همچنان درگیر پیدا کردن ادمی هستی که به اندازه تو درگیر مذهب و مدرنیته باشه و تورو تحمل کنه ........ با خودت فکر کن که کدام وجه شخصیتیت پر رنگتر از منه؟؟؟ تعادلی که بین سنت و مدرنیته ایجاد کردی؟ مینا کدوم وجهتو دوست داشت؟ دل پاکتو که الان نیست...... هیچ چیز با ارزشی برام نمونده...... چقدر به مردها بی اعتماد شدم ..... شاید برای همیشه قید ازدواج را بزنم ......

  تجربه تلخی بود ...... سخته اما بلند میشم ...... زمان میگذره و من فراموش میکنم ...... فردا به استاد راهنمام زنگ می زنم برای دوشنبه وقت می گیرم.......

چقدر حالم بده.............. کاش می تونستم گریه کنم ..... سرم گیج میره ........... هیچوقت نمی بخشمت.... هیچوقت ...... راست میگی قتل نکردی ..... میخواستی زن بگیری حالا نمیخوای زن بگیری به همین سادگی چرا سخت می گیری...... راست میگی به هم نمی خوریم ....... تو بچه ای .... تو مرد نیستی ...... تو قتل نکردی .... من از حق خودم نمی گذرم..... اون بار که بخشیدمت باید برای همیشه می رفتی ..... این بار نمی بخشم..... وای چقدر حالم بده...... خدایا کمکم کن........ کمکم کن.....

 

 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه بیست و سوم تیر 1386 و ساعت 2:44 |
 

از کجا باید نوشت ...... حوصله نوشتن نیست ....  اگر ننویسم خالی نمی شوم .... اگر ننویسم عقده می شود ....اگر ننویسم چه کنم.... افکارم جمع نمی شود ..... هزار موضوع می ایند تا می ایم بنویسم می روند .... لحظه شماری می کنم زمان خواب برسد بخوابم و فکر نکنم ..... خواب پریشان می بینم .... بیدار می شوم ... پایان نامه را باز می کنم نمی فهمم.... دختر تو که اینقدر خنگ نبودی .... نمی فهمم.... ذهنم درگیر است .... راست می گفت تو چرا این همه درگیری؟ ..... تو اصلا انسانی که این همه درگیری ؟.... احساس هم داری؟ .... اصلا شعور هم داری؟..... 

او منتظر تا عاشق شود .... من باید هر روز رنگ عوض کنم تا عاشقش کنم..... شاید او قدرت عشق ورزیدن ندارد .... بر عبث می پایم....  اگر عیبها را کوچک می کرد خوبیها را بزرگ می کرد مثل من ٬می توانست بی توقع دوست بدارد ...... و تجربه کند نعمت بزرگ دوست داشتن را.... مگر من ندیدم عیبهارا ... انقدر بزرگ کردم ارزش قلب پاک را که چشمم را بستم به روی نقصهای جزیی و انگاه دوست داشتم ..... به همین سادگی.....

بیچاره مامان نگران است .... مینا پاشو یه چیزی بخور رنگت پریده ....  مینا جان بابا چرا  حرف نمی زنی؟ چرا این همه می خوابی ؟ ......

 اگر نمی خواستی چرا پیشنهاد دادی ؟ اگر نمی خواستی چرا برایم شعر گفتی؟ اگر نمی خواستی چرا بار اول که بخشیدمت برای همیشه نرفتی ؟ چرا دوباره برگشتی؟ چرا هزار بار گفتی دوستت دارم و بعد گفتی دوستت ندارم ٬ هیچ حسی نیست؟ اگر نمی خواستی چرا با احساسات مینای ساده  بازی کردی؟

امشب باز هم به مادرش گله کردم .....

دیگر به انتخابم مطمئن نیستم ..... از او خبری ندارم ... رفت که استراحت کند... فکر کند بر گردد... دو حالت پیش می اید .... یا می گوید من هستم و من باز هم نگاه معنی داری به او می اندازم و منتظر می مانم که کی نظرش عوض می شود.... بعد این دیگر اوست که باید ثابت کند که این بار واقعا هست..... و من این بار به سادگی قبول نخواهم کرد..... یا می گوید نیست .... اگر بگوید نیست باز هم مثل دفعه قبل نظرش عوض خواهد شد .... در کنار صدها دختر دیگر قرار می گیرد مثل گذشته .... اکثرا یا دین گریزند یا خرده شیشه دارند .... شک ندارم پشیمان بر می گردد .... من دیگر هیچوقت به او فرصت بازگشت نمی دهم ....کاش این روزهای انتظار زودتر می گذشت ..... انقدر ذهنم از افکار ضد و نقیض پر شده که نمی دانم چه می خواهم .... نمی دانم .....

خدای خوبم کمکم کن .... انتهای این راه را من نمی بینم تو که می بینی پایانش را خیر قرار بده.... چقدر خسته ام .... چقدر بی حوصله ام.....کمکم کن....

 

 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه بیست و سوم تیر 1386 و ساعت 0:27 |
چه روزهای بدی رو سپری می کنم .... تا به حال این همه عقل و احساسم با هم در گیر نبوده اند .... تا به حال این همه بی حوصله نبوده ام ... حوصله هیچ کس را ندارم ... حوصله خودم هم ندارم .... دلم می خواست جایی بودم با همه وجود فریاد می زدم و گریه می کردم این همه عقده را بیرون می ریختم .... دلم می خواست جایی بودم من بودم و خدا ٬ فقط من بودم و خدا... از صدای ادمها بیزارم این روزها .... از راهنماییها متنفرم.... از مصلحت اندیشی ها... از دلداریها.تحقیرها٬ تهدیدها٬ دلسوزیها ٬ همدردیها..... از دروغها .... از واژه دوستت دارم ..... از نگاه مهربان... از ساده بودنم ....  از صدای ادمها از نگاه ادمها بیزارم این روزها.... کاش جایی بودم من بودم و خدا ...........

دستم را روی قلبم گذاشتم یاسین خواندم کمی ارام شدم باز هم بی قرارم حالا .... بیچاره قلبم که هزار بار گرم شد و سرد شد .... چقدر ترک برداشته ..... خوب شد که از سنگ بودی و این شدی......

یادش به خیر  ٬ همیشه می گفتی کاش هیچوقت کاسه چه کنم چه کنم در دستت نباشد ٬ بیا ببین چه لبریز شده کاسه ام از چه کنم ها ...... چه باید کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باز هم با خودم حرف میزنم.... شاید او لایق این همه احساس پاک نیست... شاید او لایق این همه گذشت نیست ....شاید اصلا دوستش ندارم.....  شاید او حق دارد فکر کند .... شاید او حق دارد با احساست بازی کند .... شاید اطرافیان حق دارند نگران باشند ..... شاید من دیوانه شده ام..... شاید.... شاید......

ذهنم از افکار متناقض سر ریز شده ..... سعی می کنم بر خودم مسلط شوم ..... نمی شود .... نگران او هم هستم در اوج عصبانیت......

نزدیک اذان صبح .... دو رکعت نماز می خوانم و بعد سرم را به سوی اسمان بلند می کنم ٬ به پهنای صورت اشک می ریزم .... وقتی به بی نهایت متصل شوم بی شک ارام می شوم .....

 

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 2:10 |
 

نمی دونم از کجا باید نوشت ٬ هر چه زمان می گذرد بر تردید من بیش از او افزوده می شود ٬ چطور تا این حد از قدرت واژه ها بی خبر است ؟ دیشب تا کجا با حرفهایش دلم را شکست که  دیگر حتی قدرت گریستن نداشتم ٬ چطور از حرفهایش سرم داشت میترکید که این سر درد به مادرش منتقل شد ٬ روحش شاد ...

اینک این عقل من است که کم کم احساسم را سر جایش می نشاند ٬ می پذیرم که او این روزها انقدر شرایط روحی اش نا مساعد است که اینگونه شده ٬ ایا در زندگی اینده شرایط روحی نا مساعد پیش نخواهد امد؟ من ان روز به که تکیه کنم؟ به شخصیت متزلزل و بی ثبات او؟ بیش از ده بار خواستگاری کرد و حرفش را پس گرفت ٬ امروز به تعهد کتبی هم حاضر شد و دوباره بعد از ظهر تصمیم گرفت فکر کند!!!!! و صبح وقتی گفت تعهد کتبی میدهد فقط لبخند زدم منتظر بودم ببینم تا کی دوام خواهد داشت.... کدام دختر عاقل بی عیب و نقصی حاضر به ازدواج با مردی است که حتی مطمئن نیستم بر سر سفره عقد همه چیز را به هم نزند ٬ شک ندارم تا کنون پسری را تا این حد دوست نداشته ام اما ایمان ندارم که پس از او کسی را بیش از او دوست نداشته باشم و مگر فقط دوست داشتن کافی است ٬ نمی دانم او ارامشم را بیشتر خواهد کرد یا مثل این روزها هر لحظه ام را نا ارام خواهد ساخت؟  نمی دانم ... نمی دانم... نمی دانم... تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد... چقدر بدبین شده ام به مردها .. چه بی ارزش شده برایم  دوستت دارم ها ....... من از ازدواج چیزی نخواستم جز انکه دوست بدارم و دوست داشته شوم و چه ساده گفت مطمئن نیست دوستم داشته باشد ... از این ارمغان دنیای مدرن بیزارم که مدتها حرف حرف ٬ زندگی زیر یک سقف بعد بفهمی که قادر به زندگی هستی یا نه ! اهای انسانهای متمدن تا روزی که از بخشی از خواسته هایتان نگذرید چطور میتوانید کنار انسان دیگری زندگی کنید؟

محمد جان ٬اگر در مینای ساده ٬ مهربان ٬ مذهبی ٬ سنتی که از هنر نمی داند چیزی برای دوست داشتن نیافتی  گذشت زمان جز وابستگی بیشتر چیز دیگری به همراه نخواهد داشت ... اگر مینا زیباتر بود٬ اگر مینا هنرمند بود٬ اگر مینا شعر می گفت..... اگر ٬ اگر ٬ اگر ... مینا این است که می بینی ... شاید حق با توست مینایی را باید بیابی که زیبا و هنرمند باشد و من به محمدی بیاندیشم که مرد است و میتوانم با همه خستگیها و دلواپسی هایم به او تکیه کنم و ارام شوم ...  چه راه سختی در پیش داری برای اثبات مرد بودنت ... انسان بودنت.... ترس از دست دادنم با تو اینگونه کرده یا ترس بدست اوردنم...شاید هر دو .... احساس گقت یا عقل؟ یا هیچکدام ؟ یا خانواده گفتند؟ .....

چقدر خسته ام این روزها.... دیگر نمی خندم بلند بلند  مثل یه دختر بی شخصیت ٬ دیگر درس نمی خوانم ٬ ساعتها به یک جا خیره می شوم ساکت ٬ دیگر حتی گریه نمی کنم ٬ شاید کار انسانهای زمینی نیست ارام کردنم ٬ شاید باز هم این امام رضا است که باید به او پناه ببرم ٬ روبروی گنبد بنشینم حرف بزنم و او گوش کند و حضور یک روح بزرگ ارامم کند ..... کز دیو و دد ملولم و انسانم ارزوست .... چقدر خسته ام این روزها.... چقدر خسته ام ....  چقدر خسته ام .......

شاید بهتر باشد اگر او قادر به تمام کردن ماجرا نیست من این کار را بکنم ٬ گاهی تجربه کردن به اندازه بخشی از عمرت گران تمام می شود ٬ سخت است اما من می شوم همان که بودم ٬ پایان نامه ام را  پیدا می کنم از لابلای اوراق فراموش شده ٬ به دکترا می اندیشم ٬ صبح برای رانندگی وقت می گیرم و کلاس خوشنویسی را مثل حالا با علاقه ادامه می دهم ٬ به محض اتمام پایان نامه به  تافل فکر می کنم.... و هنوز انقدر موضوع برای لذت بردن هست که رنج از دست دادن او را جبران کنم .... من هنوز از جوانه زدن یک گیاه دیوانه می شوم ... من هنوز هم وقتی به اسمان کویر زل میزنم حس میکنم  نقطه ام .... هنوز هم برای دیدن دریا دل تنگ می شود .... هنوز خدایا دوستت دارم و دوستم داری .... من هنوز زنده ام و زندگی خواهم کرد....

خدای خوبم٬ خدای مهربانم ٬ تو نشانه ها را هم به یاری فرستادی و ندید ٬ شاید هیچوقت نخواهد ببیند شاید او نیمه دیگرم نیست ٬ خدایا کنارم باش مثل همیشه و قلبم را ارام کن .....

 

+ نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 0:2 |

دوست داشتن ازعشق برتراست .عشق يك جوشش كوراست و پيوندى

ازسرنابينايى .اما دوست داشتن پيوندى خودآگاه و ازروى بصيرت روشن و زلال .


عشق، بيشترازغريزه آب مى خورد و هرچه ازغريزه سرزند بى ارزش است و

دوست داشتن از روح طلوع مى كند و تا هرجا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيزهمگام با آن اوج مى يابد .


عشق درغالب دل ها ، درشكل ها و رنگ هاى تقريبا مشابهى ، متجلى مي شود

وداراى صفات و حالات و مظاهرمشتركى است، اما

دوست داشتن درهرروحى جلوه اى خاص خويش دارد و از روح رنگ مى گيرد و چون روح ها

برخلاف غريزه ها هركدام رنگى وارتفاعى و بعدى و طعم وعطرى ويژه ى خويش دارد ،

مى توان گفت كه به شماره ى هرروحى ،‌ دوست داشتنى هست .



عشق با شناسنامه بى ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبورسال ها برآن اثرمى گذارد ، اما

دوست داشتن در وراى سن و زمان ومزاج زندگى مى كند و برآشيانه ى بلندش

روز و روزگار را دستي نيست ...


شوپنهاور مى گويد : شما بيست سال بر سن معشوقتان بر روى ابيفزاييد ، آنگاه تا ثير مستقيم آنرا

 برا حساستان ببینید ٬ 

عشق ، درهررنگى وسطحي ، با زيبايى محسوس ،‌ درنهان يا آشكار، رابطه دارد . اما

دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبايى هاي روح كه زيبايى محسوس را

بگونه اى ديگر مي بيند .



عشق طوفانى و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما

دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت

 

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 16:51 |
 

دیشب خانواده ها یکدیگر را دیدند و سخن راندند از هر دری ... و تقریبا به این نتیجه رسیدند که ما به هم نمی خوریم .... چه ساده نتیجه می گیرند که ما به هم نمی خوریم ... چه ساده می گیرند انسانی را که از احساس لبریز است ... چه ساده اینده را رقم میزنند .... چه راحت این اشکها می ریزند ... چه باید کرد ... اشکهای مهربانم همدم تنهاییم باشید که اگر نبودید وای اگر نبودید چه می کردم ... تا کی توضیح ... کاش شروع نشده بود این ماجرا ... من نبودم با این همه دلواپسی ٬ نگرانی ... کجایی مینای شاد بی قید ٬ کجایی مینای مغرور ٬ کجایی ...چقدر دلم برای خنده های از ته دلت تنگ شده ...  و اگر حافظ نبود که دائم دلداریم میداد صبر کن بی شک  تا کنون قید این گدایی محبت را زده بودم .... نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند...

باز هم تکیه بر نیروی عظیمی می کنم که عاشقانه می پرستمش ٬ خدای خوبم  اینک در نقطه ای ایستاده ام که نه از تو میخواهم این ماجرا اتفاق بیافتد نه می خواهم نیافتد ٬ دیگر حتی خودم هم نمی دانم چه می خواهم ٬  دوست دارم انطور که تو دوست داری تمام شود و هفت روز دیگر این ماجرا را انطور که تو بخواهی تمام خواهم کرد ٬ مثل همیشه کنارم باش ....

 

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 12:51 |
 

چقدر همیشه باز کردن سفره دلم برای دیگران سخته و ان پوسته ای که می بینند دختری است شاد ، بی قید ، بی احساس ، بدون درکی از دنیای اطراف ، چرا نمی تونم .... شاید حق دارند .. واقعا اگر من به جای دیگران بودم ایا تنها می توانستم از نگاه دیگران بفهمم که شخص مقابلم انسان بزرگی است؟ قطعا نه ... انسان بزرگ  چه انسانی است .. وقتی هنوز خیلی هم بزرگ نیستم چطور ادعا کنم و بگویم که هستم؟ من فقط سعی میکنم خودمو معرفی کنم ، مینایی که هست با دغدغه هایش ، هر چند این دغدغه ها هنوز برای خودم هم خیلی ثابت شده و پررنگ نیستند ، اما میتوان گفت انچه هست ، وقتی گوشی برای شنیدن هست ...

خدای خوبم تو هم در همه لحظه ها باش مثل همیشه ....

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 15:50 |
 

دیروز وقتی بی نهایت داغون بودم از این بلا تکلیفی که داشتم به امامزاده صالح پناه بردم ، زنگ زد فهمید چه حالی دارم ، اس ام اس زد ، گفت میخواد باهام حرف بزنه ، نمی خواستم ببینمش ، دوست داشتم تنها باشم   ، با همه وجود گریه میکردم ، یادم نمیاد تازگیها این همه گریه کرده باشم ، مامان اینا می گفتن گذاشتت سرکار اگه تورو میخواد چرا مثل همه نمیاد خواستگاری ، من دوستش داشتم ولی تا کی میتونستم بگم این فقط مردد باید بهش زمان داد تا فکر کنه در حالیکه خودمم هم هنوز یقین نداشتم منو دوست داره ، خیلی تنها بودم تو این ماجرا ، تقریبا تا ساعت ۳ تو امامزاده گریه کردم ، سبک شدم ، از ازاده خواست با من حرف بزنه که اجازه بده با هم حرف بزنیم ، بهترین کارو کردم که به آزاده همه ماجرا رو گفتم ، به حرف ازاده گوش کردم وقتی سبک شدم ازش خواستم همدیگه رو ببینیم ، سه بار ازش پرسیدم این بار مطمئنی ؟ گفت شک ندارم ، سه بار گفت من رسما ازت خواستگاری می کنم ، و این بار بدون اس ام اس و چت تو چشمهام نگاه کرد و گفت دوستت دارم ...من هم دوستش دارم ، پس چرا این افکار متناقض حالا که همه چی داره خوب پیش میره به ذهنم میاد ، وای خدایا یعنی خوب همراهی است برای رسیدن به تو...........

شرایطیو گذاشت که احتمالا از همه سخت تر برداشتن چادرم خواهد بود ، نه به خاطر اینکه اعتقاد راسخی به این نوع حجاب داشته باشم ،  توی جمع همکاران حتما کمی سخت خواهد بود...شرایط بعدیش این بود که تعلق خاطر خاصی به خواهر و برادرش داره و همینطور فامیلش ، و خاله هاش ، و اینکه در نهایت از من خواست همه جا همراهش باشم ، مگه اینکه به عقلش شک کنم مثلا از من خواست باهاش تو چاه برم .. و من شرط گذاشتم به همه واجبات دین پایبند باشه که گفت هستم ، دکترا قبول بشه ، و اروم رانندگی کنه ، نمیخوام کسیو که حاضرم تو چاه هم باهاش برم به سادگی از دست بدم ..

وای خدای خوبم کمکم کن ، تصمیم خیلی بزرگیه ، کمکم کن ، تنهام نذار ...

 

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه هشتم تیر 1386 و ساعت 13:52 |
 

امشب دوباره خواستگاری کرد....گفتم مصمم بیا ... گفت باشه هر وقت مصمم شدم بهت میگم... گفت ته دلم خالی میشه به ازدواج فکر میکنم ... گفتم کاش مادرت بود...بغضش ترکید...واقعا کاش مادرش بود .... کاش هر دو میدونستیم چی میخوایم ....

خدای خوبم کمکمون کن درست تصمیم بگیریم ... فقط دوست داشتن و البته دوست داشتن برتر از عشق است...

+ نوشته شده توسط مینا در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 2:24 |
 

امروز دوست محمد اومد به من گفت به اینده فکر کنیم .. بچه تحصیل کرده و مثبت .. با چه زحمتی تونسته پژوهش هنر با رتبه خوب کارشناسی ارشد قبول بشه ، بیچاره مدتی هست ابراز محبت میکنه و من گیج یک ذره هم دچار سوتفاهم نمیشدم ، امروز به بهانه دیگری که اومد زود کارشو راه انداختم بره ، من ده دقیقه با این ادم حرف میزنم حوصلم سر میره ، و محمد دیوانه میگه بهش فکر کن بچه خوبیه !!!!!! کاش ناراحت میشد ، کاش براش مهم بود من چه میکنم ...نمی دونم یعنی نیست......

الهی چنان کن سرانجام کار، تو خشنود باشی و ما رستگار ...

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت 1:35 |


Powered By
BLOGFA.COM