دوست دارم بنویسم ..... نمی خواهم بنویسم ..... روزگار غریبی است .... انسانها موجوداتی غریبتر..... پیچیده تر.... و من ..... و من سکوت را دوست دارم ....
خدای خوبم مثل همیشه کنارم باش .....
|
دوست دارم بنویسم ..... نمی خواهم بنویسم ..... روزگار غریبی است .... انسانها موجوداتی غریبتر..... پیچیده تر.... و من ..... و من سکوت را دوست دارم .... خدای خوبم مثل همیشه کنارم باش ..... + نوشته شده توسط مینا در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت
0:25 |
دارم دوباره به زندگیم بر می گردم ٬ دارم برنامه می ریزم.....
جمعه با زهرا رفتیم کوه ٬ خوش گذشت و برنامه هفتگی گذاشتیم برای کوه رفتن ٬ دوستان دوران دبیرستان و لیسانسم هم دارم کم کم جمع می کنم تا بیایند .... و از همین الان تصمیم گرفتیم هم از طبیعت لذت ببریم هم از هم صحبتی یکدیگر و حتما حافظ و سعدی هم باید در جمعمان باشند .... گلنار هم از دعوتم استقبال کرد و از امدنش واقعا خوشحال شدم ..... برای دوشنبه با استاد راهنمام قرار گذاشتم تا بالاخره این پایان نامه در روال عادی قرار بگیرد .... و هر چه زودتر از دلشوره اش خلاص شوم ..... بالاخره برای کلاس رانندگی هم وقت گرفتم .... برنامه دیگرم خواندن حد اقل یک کتاب در هفته است .... از همین هفته هم شروع کردم ..... فقط چون خیلی تو کتاب پیدا کردن تنبلم باید از خدا بخواهم از یه جایی برام کتاب برسونه ..... امدادهای غیبی شاید .... فقط باید کمی تمرکز کنی و از خدا بخوای به تنبلها رحم کنه..... و یک برنامه دیگر اینکه هر هفته یک شعر از حافظ یا سعدی حفظ کنم .... مهم نیست که احتمالا تا هفته بعدش فراموش می کنم مهم ان است که شعر را با دقت می خوانی و قطعا ابیاتی که دوست داشته باشی هیچوقت فراموش نمی کنی ..... دوباره خدا صدایم را شنید و احتمالا یک مسافرت خوب شمال در راه است .... از الان دیوانه دیدن دریا هستم ..... دوباره دارم به زندگی بر می گردم و از این بابت خیلی خوشحالم ...... باز هم همه را به لطف نیروی بیکرانی می دانم که از عشق لبریز است .... خدای خوبم دوستت دارم .....
+ نوشته شده توسط مینا در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت
14:13 |
باز هم خواب مادرش را دیدم ، هر از چند گاهی مهربانانه به من سر می زند شاید خیلی مهربانتر از پسرش دلجویی می کند .... گاه به گاه می اید و حضورش آرامم می کند ... شاید چون می دانم دیگر متعلق به دنیای خاکیان نیست ...... این روزها کلافه ام ، انسانی بودم شاد که خودم را دوست داشتم گرچه همیشه به این می اندیشیدم که تغییراتی در زندگیم لازم است ........ همیشه عاشق محیط های جدید ، رویارویی با انسانهای جدید بودم........ اما حالا کم کم دارم افسرده می شوم ... دائم خودم را سرزنش می کنم که چرا انطور نیستی چرا اینطور نیستی .... دارم سعی می کنم منطقی باشم .... دارم با خودم کنار میام مینایی بشوم که بودم ..... همه همانی را دوست داشتند که بودم نه انچه تظاهر کردم بشوم ..... مدتهاست به همه رفتارم باید فکر کنم خسته شدم ..... واقعا خسته شدم ..... من رفتارم را دوست داشتم ..... مینایی که من می شناختم ایرادی نداشت جز انکه باید محیط های جدید را هنوز تجربه کند ..... می دانستم این را و منتظر تا شرایطی پیش بیاید ..... همیشه با همه حرفی برای گفتن داشتم ..... اصلا دیگر خودم نیستم ..... با خودم فکر می کنم وقتی خودم بودم کمترین فایده اش این بود که خودم را دوست داشتم ..... ارامش داشتم و قادر بودم آرام کنم .... حالا وجودم متلاطم است ..... دریایی طوفانی در درونم به پا شده که گاهی قطره قطره از چشمانم سرریز می شود .... می خواهم باز هم به ارامشم برسم حتی اگر شده گوشه اتاقی فارغ از هیاهوی دنیا ...... می خواهم خودم باشم ..... مثل همیشه عاشق تجربه ... عاشق دیدن دنیا .... عاشق ادمها .....عاشق مفید بودن ..... نه اینکه الان شدم .... این روزها خودم هم خودم را دوست ندارم از دیگران چه بخواهم ...... منتظر تا تاییدم کنند ..... حالا دوست دارم فریاد بزنم تا همه دنیا بشنوند من می خواهم خودم باشم ...... هر که هر چه می خواهد فکر کند ...... دنیایم را خودم می سازم و لذت می برم...... حالا دیگر نمی خواهم در هیچ قالبی ریخته شوم ... اگر روزی به خاطر دوست داشتن کسی حاضر بودم به هر شکلی در آیم و لذت بردنم از زندگی به شاد کردن او به هر نحوی خلاصه می شد حالا دیگر خودم هستم ...... خود خودم .... دوست ندارم کسی دنیایم را و آرامشم را به هم بریزد و مرا در شیوه لذت بردنش محدود کند...... تذکر دائمی به اینکه دنیایت کوچک است دیوانه ام می کند ...... تنها کسی می تواند آرامش را برایم به ارمغان بیاورد که اینگونه دوستم داشته باشد که هستم با همه دغدغه هایم و کنارم باشد تا بزرگتر شوم نه روبرویم...... از سرزنش کردن خودم خسته شدم ..... کم کم دارم افسرده می شوم ...... رفتارهای جزیی هیچگاه فکرم را مشغول نمی کرد حالا پاهایم در گلی از چگونه باشم ها گیر کرده .... رهایی می خواهم .... و این کار را خواهم کرد ..... دلتنگ رفتن مدیر خوبم هم هستم ..... بی اندازه دوستش داشتم و حالا دلم از رفتن احتما لی اش گرفته .... کاش بماند ... دیشب رفتم پشت بام خوابیدم .... بعد از مدتها زیر اسمان .... چطور حاضر شدیم آسمانمان را اینگونه به نور و دود آلوده کنیم که ستاره ها گم شوند.... باز هم مراسم مزخرف خواستگاری در راه ..... متنفرم ... سعی در راضی کردن مامان دارم که شرایط روحی ام برای یک اتفاق جدید از این دست مناسب نیست...... خدای خوبم در تنهائیم و دنیای کوچکم سعی می کنم تو باشی .... وقتی تو هستی ایا باز هم کوچکم؟ .... دنیایی بزرگتر از انی هست که تو در انی ..... در همه لحظه هایم تو جاری باش ....من این دنیا را می خواهم .... این دنیا گوشه کلبه ای در جنگلی دور افتاده برایم بزرگ است ...... چه ارزوی محالی .....
+ نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت
14:14 |
دوستم از خیانت گفت ... پسر مورد علاقه اش را با یک دنیا حرف عاشقانه بعد از سه سال با دیگری دیده بود .... دلم گرفت ... حتی اشک هم نمی ریخت اما من می ریختم .... دنیای غریبی است ..... دلداریش دادم بهتر که امروز فهمیدی شاید فردا دیر بود .... گفتم شک نکن نتیجه انچه با تو کرده خواهد دید....گفت من تلافی چه را پس می دهم در این مدت خیلی ها را از دست دادم احساسم لگد مال شد و حالا حس می کنم بند بند بدنم از هم گسسته می شود .... گفتم تلافی سه سال اعتماد و سادگی برای کسی که لیاقت عشق پاک تو را نداشت باید پس بدهی ...... دلش تنهایی می خواست و حق داشت ....به قول حافظ ادمی در عالم خاکی نمی اید به دست .... عالمی دیگر بباید ساخت وز نو ادمی .... شاید هم به قول برادرم این بار بدون ادمی .... تجربه جدیدی از یک سفر متفاوت داشتم .... تجربه خوبی بود ... اسمان نزدیک بود ... انقدر که روز حس می کردی قادری ابرها را لمس کنی و در شب کافی است دستانت را بالا ببری تا ستاره ها را جمع کنی .... و کهکشان راه شیری (که من عاشق قول شریعتی ام که مثل قدیمیان شاهراه علی بخوانمش)را می توانی با چند قدم طی کنی......حس می کنی زیر اسمان صاف خدا نزدیکتر است .... شاید چون نشانه های بونش را انقدر شفاف می بینی ........دریاچه زیبایی که زلال بود انقدر که اینه وار زیبایی را منعکس می کرد تا دو برابر شود..... و ابی که در همه مسیر جریان داشت .... من عاشق صدای رودخانه ام .... به عقوبت مدرن زندگی کردن شبها به جای انکه با لالایی صدای اب به خواب رویم با صدای دزدگیر ماشینها بیدار می شویم...... گاه دلتنگ یک زندگی روستایی می شوم هر چند می دانم ادم این کار نیستم من به هوای کثیف اینجا ، شلوغی اش خو گرفته ام ....گاه دوست دارم از صبح به مزرعه ای بروم فارغ از دغدغه هایم درختی بکارم .... شاخه زایدی را ببرم .... از جوانه زدن گیاهم که می کوشد از میان سنگ و خاک سر بر اورد دیوانه شوم ... افتابگردانم را ببینم که عاشق نور است ..... دستم را بالا ببرم میوه هایم را خودم بچینم .... نسیم صبحگاهی را حس کنم .....دلتنگ صدای اب ، صدای وزش باد از میان شاخ و برگ درختان ، صدای پرندگانم .....گاه فقط دلتنگ داشتن یک حیاط کوچکم ...... و بیش از همه اینها عاشق حس کردن همه اینها در تنهائیم .... این روزها از دیدن ادمها خسته ام .... دلم تنهایی می خواهد در بهشتی از طبیعت ...... تنهای تنها .... کسی برایم برنامه نریزد چه کنم .... چشمی نگاهم نکند .... حتی حوصله حرف زدن هم ندارم .... من باشم و خدا و طبیعت ..... خدای خوبم باز هم دلتنگت هستم .....
+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت
15:39 |
گاهی نوشتن به همان اندازه سخت است که ننوشتن ... گاهی سکوت را دوست داری به همان اندازه که فریاد زدن را..... گاه دوست داری تنها باشی به همان اندازه که دوست داری با دیگران باشی..... گاهی به سراغ وبلاگت میری تا بنویسی به وسعت همه حرفهایی که برای گفتن داری و به همان اندازه دوست داری هیچ نگویی..... گاهی دلت عجیب می گیرد .... و این دلتنگی درد بزرگی است ...... گاهی ارامی انقدر که قادری دنیارا ارام کنی گاه بی قراری می توانی دنیایی را به هم بریزی.... گاه به همان اندازه انسانی که نیستی..... گاه به همان اندازه دوست داری که بیزاری........ گاه زیستن سخت است به اندازه مردن..... گاه نمی دانی چه می خواهی..... گاهی دلت می گیرد و نمی دانی چه می نویسی گاه فراموش می کنی او هست انقدر بزرگ و انقدر مهربان که دنیایت با همه نا آرامیهایش با حضور همیشگی اش گم می شود ...... گاه فقط کافی است سرت را بلند کنی و نامش را زمزمه کنی تا بشنوی صدایش را که من هستم می شنوم غمهایت را به من بسپار..... گاه انقدر دوری که نمی توانی نامش را بخوانی و چه حسرت بزرگی است...... گاه دیوانه می شوی .... خسته ای .... دوست داری بنویسی و نمی دانی چه می نویسی.... گاه فقط یک آرزو داری که آرام زندگی کنی و با قلبی آرام بمیری ...... و چه ارزوی بزرگی است.......
+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت
0:16 |
هیچ...... از چه باید نوشت ... انسانی که هیچ است از هیچ بودنش بگوید و کم کم باور کند که هست ..... چه تفاوت دارد چه کرد ....که امروز چگونه گذشت به بی حاصلی .......اگر او که می پوشاند عیبهایم را نگفت من چونم ٬چرا انقدر نادان که خود بگویم ...... از بیان شفاف احساس ادمی این چنین شرم دارم .... شاید دیگر ننویسم از روزمرگیهایم..... و وقتی نیستم جز این پیله محکم از روزمرگیها که بر تنم تنیده ام دیگر چیزی برای نگاشتن نیست...... هیچ ...... ارزویم را تو بی جواب مگذار...... دیگر از من جز آرزو بر نمی خواهد خواست....رهایم کن از هیچ بودن ..... رنج تهی بودن در وصف نمی اید ...... عذابی عظیم تر از ان نیست که روزی با همه وجودت حس کنی هیچ چیز نیستی..... هیچ...... نقطه ای قد بر اورده پیش روی بی نهایت...... کودکی سرگرم بازی دنیا..... بدون وقت اضافه و او غافل...... دلم وقت وقت می دهد این امید ....که حق شرم دارد ز موی سپید.... عجب گر شرم دارد ز من ... که شرمم نمی اید از خویشتن....
+ نوشته شده توسط مینا در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت
20:56 |
خدایا: مگذار که : ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبه دین ، یا حَمَله تعصب ، و عَمَله ارتجاع هم آواز کند . که آزادی ام اسیر پسندِ عوام گردد . که «دینم» در پس «وجهه دینی» ام دفن شود ، که عوام زدگی مرا مقلّد تقلید کنندگانم سازد . که آن چه را «حق می دانم» به خاطر آن که «بد می دانند» کتمان کنم . خدایا می دانم که اسلامِ پیامبرِ تو با « نه » آغاز شد و تشیع دوست تو نیز با « نه » آغاز شد . مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی ! به« اسلام آری » و به « تشیع آری » کافر گردان . + نوشته شده توسط مینا در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت
2:51 |
حس خوبی این روزها گاهی سراغم می آید ٬ یک حس غریب ٬ ناگهان سرشار می شوم از ارامش ٬ در آن لحظه حس می کنم قادرم دنیارا آرام کنم .... هر چند پایدار نیست زیباست ...... همان چیزی که خدا از بشر می خواهد..... هدیه بی نظیری است.... کاش رها می کردم خودم را از پیله روزمرگیها که بر تنم تنیده ام .... اوج می گرفتم .... کاش بزرگ می شدم ..... خدای خوبم به خاطر لحظه های با تو بودنم متشکرم.....
+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت
2:33 |
امروز صبح فراموش نکردم با سلام صبحت به خیر خدای خوبم روزم را شروع کنم ٬ بعد از سه روز در خانه ماندن دلم تنگ شده بود بیام بیرون ادمهارو ببینم ٬ از اول صبح یه اس ام اس از رئیس داشتم به این معنی که حواسم هست سه روزه روئیت نشدی.... تو اتوبوس ماجرایی داشتیم ٬ یه بچه ده دوازده ساله با دهنش چند بار یه صدایی در اورد ٬ یه اقای محترم هم محکم زد تو سرش که بچه خفه شو ، یکی دیگه هم از ته گفت خجالت بکش٬ یکی گفت خوب کردی .. .همه صاحب نظرند و روانشناس کودک و اسیب شناس اجتماعی ... جالبه که همه فکر می کنیم بزرگ شدیم ٬ فقط کافی تو یه موقعیت این چنینی قرار بگیریم .. تنها صداهایی که ما تولید می کنیم با اون بچه فرق داشت به نوعی دیگر اعصاب خرد کن و تاسف بر انگیز که حس می کنیم بیشتر از اون می فهمیم... احتمالا اون اقای محترم تو خونه و محل کار زورش به کسی نمی رسه سر اون بچه خالی کرد .. فردا نوبت اون بچه است جایی خودشو خالی کنه .... از تاکسی که پیاده شدم یه اقای خوش تیپ ٬ که به نظر مودب هم می رسید از همون تاکسی پیاده شد قصد اشنایی داشتند ٬ اخ گاهی حسرت می خورم چرا کاراته بلد نیستم بعضیهارو بزنم ٬ پسره دیوونه کدوم اشنایی ... چند نفرو تا حالا گذاشتی سرکار... رو پیشونی من نمی دونم چیزی نوشته .... تا نزدیک موزه همچنان اومد که خدارو شکر نگهبان موزه رو وسط راه دیدم شروع کردم به حرف زدن تا رفت .... به موزه که رسیدم مدیر خوبم گفت رفتنی است ... خیلی دلم گرفت.... شاید با رفتنش دیگر دلیلی برای ماندنم نباشد ....
+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت
19:10 |
I asked God to take away my habit I asked God to make my handicapped child whole I asked God to grant me patience I asked God to give me happiness asked God to make my spirit grow I asked God for all things that I might enjoy life I asked God to help me love others, as much as He loves me
+ نوشته شده توسط مینا در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت
11:31 |
به لطف مدیر خوبم و با دلگرمی شرطی که از اول برای سر کار امدن گذاشتم رفت و امدم و حضورم سر کار کاملا اختیاری است ٬ ترجیح میدم حالا که کار زیادی ندارم به پایان نامه برسم و زیاد به موزه نرم ٬ هر چند من و مژگان روبروی هم می نشینیم و درس می خو نیم و تقریبا هر ده دقیقه یک بار سر صحبت باز می شود و تا نیم ساعت ادامه دارد و هر از چند گاهی مامان هم ملحق می شود ..... یه مقاله خیلی خوب پیدا کردم که ارزش پایان نامه را بالا خواهد برد ... این روزها سعی می کنم روی این مقاله جنبی کار کنم... در کنار درس دلم برای خوندن یه کتاب خوب تنگ شده بود ... که به تاکید استاد خطمان که اگر بوستان سعدی را نخوانید نصف عمرتان بر فناست بوستان را در دست گرفتم... متاسف شدم برای خودم که تا به حال سراغ این معجزه سعدی نرفته بودم و دائم جسته و گریخته از جایی شعری از بوستان شنیده بودم.... بعضی از ابیات را ده ها بار خواندم.... بی نظیر ... تاثیر گذار ... عالی بود ....غبطه خوردم به این همه عشق .... یک دنیا حسرت به خاطر عمر هدر رفته و باقی که نمی دانم چه باید کرد .....چه خواهد شد.... اگر جرم بخشی به مقدار جود نماند گنهکاری اندر وجود وگر خشم گیری به قدر گناه به دوزخ فرست و ترازو مخواه گرم دست گیری به جائی رسم و گر بفکنی بر نگیرد کسم کس از من سیه نامه تر دیده نیست که هیچم فعال پسندیده نیست جز این که اعتمادم به یاری توست امیدم به امرزگاری توست
کریمی که اوردت از نیست هست عجب گر بیفتی نگیردت دست اگر بنده ای دست حاجت بر آر و گر شرمسار آب حسرت ببار نیامد بر این در کسی عذرخواه که سیل ندامت نشستش گناه
دیشب خونه محبوبه بودم ٬ وای چقدر دلم براش تنگ شده بود .... حیف که مسافت و کمبود وقت این همه از هم جدامون کرد .... و دیشب هم همچنان با یک دنیا حرف ناگفته محکم یکدیگر را در اغوش کشیدیم و خداحافظی کردیم تا دیداری دوباره ...... خدای خوبم خیلی دلم برات تنگ شده ..... خیلی ... دوستت دارم .... کنارم باش....
+ نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت
23:2 |
با انکه هنوز هم او را نبخشیده ام و بعید می دانم به این زودی بتوانم این کار را بکنم اما راحت تر از حد تصورم با رفتنش کنار امده ام .... انگار همه این اتفاقات یک کابوس بود و تمام شد .... تمام شد..... سوال خوبی می پرسید همیشه منو بیشتر دوست داری یا خودتو.... قطعا خودم رو بیشتر دوست دارم و ترجیح میدم به جای غصه خوردن برای رفتنش مواظب خودم باشم.... شاید انقدرها هم ارزش نداشت... خدای خوبم به خاطر اینکه همیشه کنارم هستی متشکرم ...... + نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت
11:7 |
|
|