جلسه چهار شنبه تشکیل شد... برای برگزاری برنامه ... این دومین جلسه بود و سومی هم هفته اینده تشکیل می شود... و جالب که مدیرم در طول برنامه قبلی تنها سه جلسه تشکیل داد... از هم اکنون نتیجه قابل پیش بینی است... بی کفایتی از اداره جلسات هویداست تا چه برسد به مدیریت برنامه.... با اینکه می دانستم عصبانی می شوند... می دانستم حماقت می کنم ... اما باز هم نمی توانستم سکوت کنم.... باز هم تاکید کردم که بعد از مدتی برنامه در سراشیبی ای خواهد افتاد که جز مدیرم که طرح داده هیچ کس قادر به کنترلش نیست .... گفتم این شخص انقدر مدیر توانمندی هست که ارزش دارد حداقل صدایش کنید یک جلسه با او صحبت کنید و بعد نتیجه گیری کنید..... هنرمند معروف هم که با مدیرم کار کرده از ابتدای جلسه از او حمایت کرد .... حالا همه فریادشان را که بر سر هنرمند عزیز هم نمی توانستند بکشند بر سر من کشیدند که بفهمید او رفته و ما از او دعوت نمی کنیم..... سعی کردم بفهمم اما نمی فهمم ..... دوست داشتم مثل خودش فریاد بزنم شما بفهمید که باز هم سرمایه این مملکت است که بر سر لجبازی کودکانه شما هدر می شود.... و باز هم یک اقدام هنری می رود تا ناکام بماند.... انقدر احمقانه از مدیرم یک ساعت قبل از جلسه دعوت کرده بودند که در جلسه حضور پیدا کند که دوست داشتم فقط توی چشمهایشان نگاه کنم بگویم خودتونید .....
حالا بر سر دو راهی بزرگی قرار گرفته ام .... رفتن یا ماندن..... تقریبا قابل پبش بینی است با مدیریت انها برای برنامه چه اتفاقی خواهد افتاد از هیچ قسمت برنامه خبر ندارندو حتی به خودشان زحمت نمی دهند کاتالوگ دوره قبل را بخوانند دی وی دی را نگاه کنند فراخوان دوره جدید را ببینند..... یک راه ان است که مدیریت برنامه را کم کم خودم در دست بگیرم .... از تجربیات دوره قبل استفاده کنم .... من برای اجرا از الان برنامه ریزی کنم و خودم پیاده کنم.... و این یعنی اینکه همه وقت و انرژی ام را بگذارم و احتمالا با بی کفایتی انها هر روز خسته و کلافه به خانه بیایم........ تجربه بزرگی برایم خواهد بود ... به علاوه اینکه اگر موفق شوم مجموعه ای با ارزش حاصل تلاشم برای همیشه به یادگار خواهد ماند .... این محل کار را واقعا دوست دارم..... عاشق فضایش ... تابلوهایی که هر از چند گاه عوض می شوند و محیط تکرار را می شکنند هستم ..... اما همه اینها یعنی یا بی خیال پایان نامه یا یک چیز مزخرف ارائه خواهم کرد..... و از دکترا خواهم ماند..... اما اگر کار را با این گروه جدید قطع کنم همه وقتم را بر روی پایان نامه خواهم گذاشت و تکمیل زبان .... همه تلاشم بر ارائه یک مقاله اضافه تر توسط خودم خواهد بود و این یعنی قبولی در مقطع دکترا حتمی است چه در ایران چه خارج از کشور..... اما مطمئن نیستم برای من که سه روز در خانه ماندن خسته ام می کند خانه نشین کردن خودم ..... نمی دانم .... پس تنها یک راه دارم ..... صبر می کنم ...
باز هم وقتی خسته و کلافه می شوم مدتها به اسمان نگاه می کنم .... عجیب که همیشه نگاه کردن به آسمان شب آن هم نه در شبهای مهتابی ... آسمان پر ستاره.... تا این اندازه ارامم می کند ....نگاه کردن به آسمان شب و دریا در شب خسته ام نمی کند ..... شده ساعتها در ساحل بنشینم به دریا خیره شوم و متوجه گذشت زمان نشده ام... منتظر می مانم یک موج سرش به سنگ می خورد ارام بر می گردد کمی بعد موج بعدی می آید.... دریا زنده است ..... آسمان هم ....
یادش به خیر چهار سال دوره دانشجوییم در یزد... شبها روی بالکن بزرگ مامان بزرگ.... همیشه اب می پاشید روی حیاط .... بوی نم بلند میشد .... کتابهایم را می اوردم روی بالکن کنارش درس می خوندم ..... هر از چند گاهی از خاطراتش می گفت... بعضیها را ده بار گفته بود باز هم با علاقه می گفت..... گاهی می گفت نیت کن برات شعر بخونم.... از بس که دلش پاک بود همیشه درست می اومد.... بعد هر دو زیر اسمان کویر می خوابیدیم .... تا وقتی چشمهایم بسته نمی شدند خودم نمی بستمشان ..... شبهای کویر همیشه سرد بود..... من تا وقتی که می تونستم با سه تا پتو هم زیر اسمان سر کنم تو نمی خوابیدم .....بی توجه به صدای مامان بزرگ دوست داشتنیم که دائم مادر سرما می خوری بیا تو......... اسمان کویر و گلدانهای گل که به زور سعی می کردم تو هوای گرم یزد زنده نگهشون دارم و عاشق رشد کردنشون باشم بزرگترین همدمان تنهایی من بودند ....
از کجا به کجا رسیدم ........ از بس که دلم برای اسمون پر ستاره تنگ شد و بالکن مامان بزرگ و خودش....
احتمالا باز سحر من در خواب راه می روم ..... و دوباره صبح زود کلاس رانندگی ....
خدای خوبم کمکم کن ..... کمکم کن ....

