تبليغاتX
تا بی نهایت
 

جلسه چهار شنبه تشکیل شد... برای برگزاری برنامه ... این دومین جلسه بود و سومی هم هفته اینده تشکیل می شود... و جالب که مدیرم در طول برنامه قبلی تنها سه جلسه تشکیل داد... از هم اکنون نتیجه قابل پیش بینی است... بی کفایتی از اداره جلسات هویداست تا چه برسد به مدیریت برنامه.... با اینکه می دانستم عصبانی می شوند... می دانستم حماقت می کنم ... اما باز هم نمی توانستم سکوت کنم.... باز هم تاکید کردم که بعد از مدتی برنامه در سراشیبی ای خواهد افتاد که جز مدیرم که طرح داده هیچ کس قادر به کنترلش نیست .... گفتم این شخص انقدر مدیر توانمندی هست که ارزش دارد حداقل صدایش کنید یک جلسه با او صحبت کنید و بعد نتیجه گیری کنید..... هنرمند معروف هم که با مدیرم کار کرده از ابتدای جلسه از او حمایت کرد .... حالا همه فریادشان را که بر سر هنرمند عزیز هم نمی توانستند بکشند بر سر من کشیدند که بفهمید او رفته و ما از او دعوت نمی کنیم..... سعی کردم بفهمم اما نمی فهمم ..... دوست داشتم مثل خودش فریاد بزنم شما بفهمید که باز هم سرمایه این مملکت است که بر سر لجبازی کودکانه شما هدر می شود....  و باز هم یک اقدام هنری می رود تا ناکام بماند....  انقدر احمقانه از مدیرم یک ساعت قبل از جلسه دعوت کرده بودند که در جلسه حضور پیدا کند که دوست داشتم فقط توی چشمهایشان نگاه کنم بگویم خودتونید .....

حالا بر سر دو راهی بزرگی قرار گرفته ام .... رفتن یا ماندن..... تقریبا قابل پبش بینی است با مدیریت انها برای برنامه چه اتفاقی خواهد افتاد از هیچ قسمت برنامه خبر ندارندو حتی به خودشان زحمت نمی دهند کاتالوگ دوره قبل را بخوانند دی وی دی را نگاه کنند فراخوان دوره جدید را ببینند..... یک راه ان است که مدیریت برنامه را کم کم خودم در دست بگیرم .... از تجربیات دوره قبل استفاده کنم .... من برای اجرا از الان برنامه ریزی کنم و خودم پیاده کنم.... و این یعنی اینکه همه وقت و انرژی ام را بگذارم و احتمالا با بی کفایتی انها هر روز خسته و کلافه به خانه بیایم........ تجربه بزرگی برایم خواهد بود ... به علاوه اینکه اگر موفق شوم مجموعه ای با ارزش حاصل تلاشم برای همیشه به یادگار خواهد ماند .... این محل کار را واقعا دوست دارم..... عاشق فضایش ... تابلوهایی که هر از چند گاه عوض می شوند و محیط تکرار را می شکنند هستم ..... اما  همه اینها یعنی یا بی خیال پایان نامه یا یک چیز مزخرف ارائه خواهم کرد..... و از دکترا خواهم ماند..... اما اگر کار را با این گروه جدید قطع کنم همه وقتم را بر روی پایان نامه خواهم گذاشت و تکمیل زبان .... همه تلاشم بر ارائه یک مقاله اضافه تر توسط خودم خواهد بود و این یعنی قبولی در مقطع دکترا حتمی است چه در ایران چه خارج از کشور..... اما مطمئن نیستم  برای من که سه روز در خانه ماندن خسته ام می کند خانه نشین کردن خودم ..... نمی دانم .... پس تنها یک راه دارم ..... صبر می کنم ...

باز هم وقتی خسته و کلافه می شوم مدتها به اسمان نگاه می کنم .... عجیب که همیشه نگاه کردن به آسمان شب آن هم نه در شبهای مهتابی ... آسمان پر ستاره....  تا این اندازه ارامم می کند ....نگاه کردن به آسمان شب و دریا در شب خسته ام نمی کند ..... شده ساعتها در ساحل بنشینم  به دریا خیره شوم و متوجه گذشت زمان نشده ام... منتظر می مانم یک موج سرش به سنگ می خورد  ارام بر می گردد کمی بعد موج بعدی می آید.... دریا زنده است ..... آسمان هم ....

 یادش به خیر چهار سال دوره دانشجوییم در یزد... شبها روی بالکن بزرگ مامان بزرگ.... همیشه اب می پاشید روی حیاط .... بوی نم بلند میشد .... کتابهایم را می اوردم روی بالکن کنارش درس می خوندم ..... هر از چند گاهی از خاطراتش می گفت... بعضیها را ده بار گفته بود باز هم با علاقه می گفت.....  گاهی می گفت نیت کن برات شعر بخونم.... از بس که دلش پاک بود همیشه درست می اومد.... بعد هر دو زیر اسمان کویر می خوابیدیم .... تا وقتی چشمهایم بسته نمی شدند خودم نمی بستمشان ..... شبهای کویر همیشه سرد بود..... من تا وقتی که می تونستم با سه تا پتو هم زیر اسمان سر کنم تو نمی خوابیدم .....بی توجه به صدای مامان بزرگ دوست داشتنیم که دائم مادر سرما می خوری بیا تو......... اسمان کویر و گلدانهای گل که به زور سعی می کردم تو هوای گرم یزد زنده نگهشون دارم و عاشق رشد کردنشون باشم بزرگترین همدمان تنهایی من بودند ....

از کجا به کجا رسیدم ........ از بس که دلم برای اسمون پر ستاره تنگ شد و بالکن مامان بزرگ و خودش....

احتمالا باز سحر من در خواب راه می روم ..... و دوباره صبح زود کلاس رانندگی ....

خدای خوبم کمکم کن ..... کمکم کن ....

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 1:27 |
 

چرا بعضی گوشها همیشه برای شنیدن حرف اینقدر سنگینند ..... روزها می گذرد و فقط یک لبخند تلخ برایم به یادگار مانده..... تلخ تلخ تلخ.....و یک شکر شیرین .....شیرین شیرین شیرین...... و بارها و بارها سرزنش خودم به خاطر جدی گرفتن کسی که هیچوقت هیچوقت حوصله شنیدن نداشت..... بارها منتظر ماندم بیاید یک عذرخواهی حضوری ... ورای چت.....و من یک دنیا حرف برای گفتن داشتم.....  حیف که مغرورتر از ان بود که بپذیرد  اشتباه کرده .... یک روز تصمیم گرفتم همه حرفهای ناگفته ام را بیخود با خودم حمل نکنم ... او حوصله شنیدن ندارد ..... در قلبم را برای همیشه به رویش بستم و همه حرفهایم را دور ریختم..... و گفتم این که می بینم همکار من است عادی برخورد کن..... ببخش و فراموش کن........ببخش و فراموش کن..........حالا حتی به اندازه یک دوست یک همکار یک غریبه برایم وقت ندارد......کار دارد....... این حرفها را هم در همان زباله دانی قبلی می ریزم ..... و باز هم همان لبخند تلخ و شکر شیرین ..... همین.... .تو باش و دنیایت و دغدغه هایت و کارهایت و غرور بی جایت ..... برای همیشه من هم کنار می روم ......  که کار از لبریز شدن کاسه صبر گذشته است غریبه .......  دلم می سوزد که این همه ظرفیت خوب بودن داری ولی....  متاسفم.... بیش از همه برای خودم..... و باز هم خدای خوبم این هزارمین بار است که بعد از ان ماجرا تو را شکر می گویم و وقتی همه ذرات وجودم سپاس می شوداز این بنده کوچکت که لطف به آن بزرگی را در حقش ارزانی داشتی بپذیر......

  

+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 16:21 |
 

حدسم درست بود .... حمایتشان از برنامه بی طمع نبود .... حالا کم کم شورای برگزاری تشکیل می شود... جلسه تشکیل می شود ... از وزارت ارشاد و قائم مقام سازمان  تا شخصیتهای هنری و فرهنگی گرد هم می ایند و من هم به عنوان طفیلی می روم تا از تک تک انها دستور بگیرم و برنامه که سال گذشته توسط  مدیرم اجرا شد حالا با کیفیتی ده برابر ضعیفتر توسط مدیرانی بی کفایت اجرا شود.... و حتی از او که طرح برنامه را داده ٬ سابقه اجرای بین المللی دارد دعوت نشده تا در شورای برگزاری باشد .. مدیر اجرایی بودنش پیش کش.... . من باز هم دلم می گیرد که چرا قدر بعضی انسانها را هیچوقت نمی دانیم .... در ایران که همیشه از عدم وجود مدیر با کفایت رنج می بریم چرا وقتی یکی هست با بغض و حسد حذفش می کنیم .... حتی یک تودیع درخور.... قدردانی.... هیچ.... فقط یک آه عمیق و تاسف ..... صبر می کنم تا چه پیش می آید .... تا ببینیم حضرات چه خوابی برایمان دیده اند .... و سعی می کنیم امیدوار باشیم که انها هم می توانند .... جز دلسردی هیچ نمی ماند.... برنامه بدون مدیرم یک حلقه گمشده دارد کاش می فهمیدند.... و من انقدر اصرار کردم که او هم باشد که با عصبانیت خفه ام کردند...

 

کاش می توانستم بگویم  ..... دوست دارم بگویم .... حیف که همیشه مانعی هست...... شاید بهتر باشد هیچ کس نداند .....

خدای خوبم  مثل همیشه تو ننوشته بخوان ..... به خاطر همه .... متشکرم ..... مثل همیشه کنارم باش.......

 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 23:50 |
 

 اعتیاد به هر چیزی اشتباه است ، حتی اگر وبلاگ نویسی باشد ، ولی  اگر ننویسم فصلی از زندگی یک انسان فرهیخته گم شده خواهد ماند ......و آیندگان مرا نخواهند بخشید ....

  نه حالا علت اصلیش هم این نیست چون تمام جذابیت زندگی بزرگان به آن است که بخشی ناگفته بماند و خدارا شکر من نمی دانم چرا هیچ بخش ناگفتنی ندارم و نتیجه منطقی اش ان است که من انسان بزرگی نیستم..... این هم استدلالات یک ریاضیدان.... وقتی تمام وقتش این روزها بر روی پایان نامه می گذرد ....

 وقتی غرق درسهایم می شوم و می فهمم ،  تازه یادم می اید من همیشه عاشق خواندن و یادگرفتنم ......اگر زمانی برسد که من روزهایم را می گذرانم بدون هیچ برنامه مشخصی برای یادگرفتن علمی یا هنری یا عرفان بی شک ان روزها بدترین روزهای عمرم هستند ..... و من آنقدر خسته شده ام یا انقدر ناتوان که دیگر قدرت یادگرفتن ندارم ..... از همین الان از خدا میخوام هیچوقت چنین لحظاتی را نبینم.......

خوب این روزها پایان نامه ... پایان نامه .... پایان نامه.... وقتی از دفتر وزیر علوم تماس می گیرند که چرا سمینارتو ارائه نکردی یعنی دیگه نمیشه پیچوند.....

 

این روزها ،روزهای خوب از راه میانبر رسیدن است .... 

 

+ نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 15:17 |

 

Easy is to dream every night
Difficult is to fight for a dream

 

Easy is to stumble with a stone
Difficult is to get up

 

Easy is to enjoy life every day
Difficult to give its real value

 

Easy is to promise something to someone
Difficult is to fulfill that promise

 

Easy is to say we love
Difficult is to show it every day

 

Easy is to think bad of others
Difficult is to give them the benefit of the doubt

 

Easy is to receive
Difficult is to give

 

Easy is to keep friendship with words
Difficult is to keep it with meaning

 

Easy is to talk without thinking
Difficult is to refrain the tongue

 

 

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 13:14 |
 

چند شبی هست که بابا گاه به گاه قلبش درد می گیره... میگم برو دکتر نمی ره ... دارم دیوونه میشم... خدای خوبم خواهش می کنم من تحمل امتحانات خیلی سختو ندارم .... خدایا خواهش میکنم .....   

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 0:15 |
 

مدیر خوبم ، مدیر دوست داشتنی ام ، مدیر بی نظیرم رفت......باز هم حکایت رفتن .... شنیدنش سخت است ... و تجربه کردنش نفس گیر .... دوستت دارم چون کنارم بودی و اجازه دادی اشتباه کنم تا یاد بگیرم ... تجربه کنم ..... مرا به دنیای هنر کشاندی ... بی پرده و مهربان از هر دری برایم گفتی ... همیشه حامی ام بودی..... دلتنگ راهنمایی هایت ، مدیریت بی نظیرت ، ایده های جدیدت ، دنیا دیدگی ات ،اعتماد بی دریغت ، مهربانیت ، بزرگواریت ، حرفهایت، اعتماد به نفست ، لبخندت  .... حتی عصبانیتت ، فریاد زدنت و شیوه جالب از دل در آوردنت خواهم شد .... هر کجا که می روی بی گمان موفق خواهی بود ... اما کاش بدانی یک نفر هست که تا همیشه دعای خیرش بدرقه ات خواهد کرد...... از صمیم قلب برای موفق بودنت، شاد بودنت و سلامتی ات دعا می کنم.... که مهربانی ات برای همه اطرافیانت بی اندازه بود .... به خاطر همه چیز متشکرم.....

 

نمی دانم .... چه می توان نوشت .... اگر شروع کنم به این زودی تمام نخواهد شد... کاش ..... کاش می توانستم فراموش کنم .... کاش....چقدر خودم را بهتر می شناسم حالا.... شاید .... شاید........ نمی دانم.... باز هم نقطه چینها شما از دل من بگویید که گاه واژگان نمی توانند.... که گاه خودم هم نمی توانم تفکیک کنم.... عشق... نفرت.... حسرت... دلتنگی .... ساده دلی....خستگی ...

خدایا خوشحالم که می بینی ......

 

+ نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 و ساعت 15:49 |

هنر گام زمان

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
 ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
 گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
 دانی که رسیدن هنر گام زمان است
 تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
 بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
 آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
 دریا شود آن رود که پیوسته روان است
 باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
 بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
 از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
 این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
 بازیچه ی ایام دل آدمیان است
 دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
 این دشت که پامال سواران خزان است
 روزی که بجنبد نفس باد بهاری
 بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
 ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
 دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
 از داد و داد آن همه گفتند و نکردند
 یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
 این صبر که من می کنم افشردن جان است
 از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است

 

+ نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 و ساعت 15:21 |
 

قاصدک ! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند....

چقدر هوای این موزه  سنگین شده ... چقدر نفس کشیدنم سخت شده اینجا..... کاش کار خوبی پیدا می کردم می رفتم از اینجا که این همه دوستش دارم.... تا لحظه ای که پایم به اینجا نرسیده خوبم .. نمی دانم دست خودم نیست اصلا نمی دانم چرا اینقدر با حضورم در اینجا حالم بد می شود ... آزاده عزیز هر چه سعی می کند بخنداندم نمی تواند .... همه وجودم اینجا بغض می شود .... اشک می شود ... می ریزد ....

+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 11:23 |

 

چه فکر می کنی؟

که بادبان شکسته، زورق به گل نشسته ایست، زندگی

در این خراب ریخته، که رنگ عافیت از او گریخته

به بن رسیده راه بسته ایست، زندگی

چه سهمناک بود سیل حادثه

که همچو اژدها دهان گشود

زمین و آسمان ز هم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد

 

هوا بد است

تو با کدام باد می روی؟

چه ابر تیره ای گرفته سینۀ تو را

که با هزار سال بارش شبانه روز هم، دل تو وا نمی شود

تو از هزاره های دور آمدی

در این دراز نای خون فشان

به هر قدم نشان نقش پای توست

در این درشت ناک دیولاخ

ز هر طرف طنین گام های رهگشای توست

بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام

به خون نوشته نامۀ وفای توست

به گوش بیستون هنوز

صدای تیشه های توست

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود

چه دارها که از تو گشت سربلند

زهی شکوه قامت بلند عشق

که استوار ماند در هجوم هر گزند

 

نگاه کن هنوز آن بلند دور

آن سپیده

آن شکوفه زار انفجار نور

کهربای آرزوست.

سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست

به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز رو نهی بدان فراز

 

چه فکر می کنی

جهان چو آبگینۀ شکسته ایست

که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت

چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ

که راه، بسته می نمایدت

زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمیست این درنگ درد و رنج

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند، رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش

 

هوشنگ ابتهاج

 

+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 11:4 |
 

همیشه محیط اطرافم که تکراری شود خسته می شوم و وقتی ندانم چه کنم برای شکستن فضای تکرار از خودم هم مایوس می شوم .... نمی تونم بگم چقدر از این کشفهای تازه ام خوشحالم...

 اینکه من عاشق موسیقی سنتی ایرانم و بی انکه خودم بدانم باید همیشه چه با گوشی چه با کامپیوتر اهنگی سنتی گوش کنم تا حالم خوب باشد ٬حتی موقع درس خواندن ٬ به طرز عجیبی ترغیبم کرد تا به دنبال یادگیری نواختن تار بروم .... از همین الان دیوانه وار علاقه دارم تا یاد بگیرم و به لطف خدا در محیط اطرافم کسانی هستند که اساتید خوبی را به من معرفی کنند .... ذوق شدیدم برای یاد گرفتن تار باعث شده خیلی جدی روی پایان نامه ام کار کنم تا زودتر تمام شود ..... شاید اگر به خاطر پیشرفتم در خوشنویسی و لذت بردنم از دیدن بهتر شدن خطم نبود این همه امیدوار به پیشرفتم در یادگیری موسیقی نبودم .....

تنوع دیگری که همیشه می تواند جذاب باشد یادگرفتن یک زبان دیگر است .... انگلیسی را تا حد قابل قبولی می دانم و تا به حال انقدر از اینکه ان را یاد گرفته ام از خودم تشکر کرده ام که هم در یافتن کار به من کمک کرد هم در پیشبرد پایان نامه و هم همیشه از خواندن کتابی یا شعری به زبان انگلیسی و فهمیدنش لذت بردم... شک ندارم یاد گرفتن زبان دیگری ورود من به دنیای دیگری خواهد بود .... عربی را دوست دارم بدانم چون زبان وحیمان است و مطمئنم کمتر از شش ماه یاد خواهم گرفت ٬  هم در دبیرستان خیلی خوب یاد می گرفتم هم لغات مشترک با زبان فارسی زیاد دارد و هم در کلام وحی زیاد با لغاتش برخورد داشته ام..... و یا به یاد گرفتن زبان اسپانیایی می پردازم که دومین زبان دنیاست از لحاظ تعداد کشورهایی که به این زبان صحبت می کنند.....و اصلا شاید هر دو را یاد گرفتم ....

تنوع دیگر قطعا ورودم به یک دنیای کاری متفاوت خواهد بود ... با رفتن مدیرم احتمال رفتنم خیلی زیاد می شود.... رفتنم که نه بیرون کردنم... با یک دنیا خاطرات تلخ و شیرین و کوله باری از تجربه به جای دیگری می روم تا تجربه کنم.... تا یاد بگیرم....

و اگر در این کشور دوست داشتنی به لطف دولت خدمتگزار کارخوبی برای یک فوق لیسانس پیدا نشود حتما باید علیرغم میل باطنی ام برای قبولی در مقطع دکترا هم وقت زیادی بگذارم ....

 

خدای خوبم ٬ خدای مهربانم ٬ بهترینم .....بی نهایت بیش از انکه لیاقت داشته باشم به من لطف می کنی .... انقدر خوبی که نمی دانم به کدامین زبان می توان مدحت نمود ... پرده ای از مهربانیت بر اشتباهاتم کشاندی تا نبینند ....  هر گاه خواندمت ارامم کردی ....  همیشه جز نیکی برایم نخواستی و هرگاه بر جاده لغزیدم تا سقوط کنم دست مهربانت را حس کردم که نگاهم داشتی.... دوستت دارم ...  

تا همیشه ای بی نهایت کنار این نقطه همه سیاهی بمان....

 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 18:52 |
 

امروز باز هم شنیدن حکایت درد بود .... برای دلی که هنوز التیام نیافته چه ساده است اشک ریختن..... آخ که گاهی چقدر دلم می گیرد ... بغض یک دوست .... اشک یک انسان.... ایران که ویران می شود.... انسانیت که از بین میرود .... اعتماد که خنده دار می شود ....مهربانی که بی ارزش می شود.... و انها که بیش از همه پذیرفتی انسان بودنشان را چه می کنند با تو.....  من گذشتم از همه انچه بر من گذشت و می گذرد و باز در تعبیر سکوت مانده ام.....

 گاه توان ماندنت نیست و پای رفتنت ....  و  حس می کنی به اندازه یک عمر خسته ای.....آه که چه سخت است رنج زیستن..... آه از بغضی که در سینه حبس می شود ..... وای که گاهی دلم عجیب می گیرد ....

امروز حکایت درد بود و دیروز ... فردا اما روز دیگری است ... و این فردا که می اید به راستی روز دیگری است .... زیباترین روز .... بوی رهایی از ان می اید .... پایان رنج بشریت ..... انتظار امدن .... شرمسار کیسه تهی..... چشمها بر جاده تا بیاید آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست.... و چقدر خسته اش کرده ایم....  به راستی می شناسیش منتظر؟.... خنده ات نمی گیرد از این همه ادعا؟ ... 

 

امروز استاد خطم یک کتاب زیبا برایمان اورد .. چای با طعم خدا.... شعرهای کودکانه بزرگ ....

زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود.. روزگار رو براه بود... هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود ... با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود................زیر گنبد کبود بازی خدا نیمه کاره مانده بود..... واژه ای نبود و هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود.......... تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد...توی گوش من یواش گفت : تو دعای کوچک منی ... بعد هم مرا مستجاب کرد .... پرده ها کنار رفت خودبخود با شروع بازی خدا.. عشق افتتاح شد... سالهاست اسم بازی من و خدا زندگی است .... هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست.... بازی ای که ساده است و سخت... مثل بازی بهار با درخت.......با خدا طرف شدن کار مشکلی است..... زندگی... بازی خدا و یک عروسک گلی است .....

 

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 15:32 |
 

مسافرت خوبی به شمال داشتم .... نمی دانم از بهشت کوچکی که خدا بر زمین به هدیه گذاشته چه می توان نوشت ..... زیبا بود .... دریا ... طبیعت سبز.... پرتو خورشید بر سطح آب .... غروب کنار دریا... کوه های انبوه از درخت ....آب روان...... گل های رنگارنگ .... نسیم صبحگاهی.... موجهای دیوانه شبانگاهی ..... گیاه که از هر گوشه ای سر بر اورده.... باران ... وای باران ....  عالی بود و همراه با ارامش..... ساعتها کنار دریا و در طبیعتی که نوازشگرانه سرود حیات را می خواند نشستم .... چه فرصت بی نظیری بود برای اندیشیدن..... به دنبال چنین ارامشی بودم تا به انچه اتفاق افتاد خوب بیاندیشم و به لطفش این فرصت در مکان بی نظیری با یک دنیا ارامش دست داد ....

خدای خوبم به خاطر لحظه های با تو بودنم متشکرم.....

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت 19:54 |


Powered By
BLOGFA.COM