تبليغاتX
تا بی نهایت
 

 نمی دانم یک التماس دعای از ته دل گفت.... نمی دانم دعا کردم از ته دل یا نه... اما مستجاب شد و اجابتش را از دعای من دانست....   با آنکه بی اندازه خوشحال شدم به ارامشش رسید... شاید موقت... اما خودم بهتر از هر کسی می دانم کیستم.... دوست ندارم بهتر از آنی به نظر برسم که هستم ... کاش از دعای من بود و کاش به همان خوبی بودم که تصور کرد..... 

 این شعر مولوی را دوست دارم شاید خیلی هم مهم نباشد کیستی:

وعده ای فرمود با موسی خدا .... وقت حاجت خواستن اندر دعا .... که ای کلیم الله ز من می جو پناه... با زبانی که نکردی تو گناه ... گفت یا رب من ندارم آن زبان .... گفت ما را با زبان غیر خوان.... با زبان غیر کی کردی گناه .... با زبان غیر خوانم ای اله....

کار  از همان روزی که مدیرم رفت می دانستم به این راحتی پیش نخواهد رفت ... خودم را برای سختی هایش آماده کردم  و عزم جدی دارم برای اجرایش..... هر کس همراهی کند قدمش بر چشم و هر کس تنهایم بگزارد اگر حال برود بهتر از اوج کار است.... مدیر خوبم تلفنی قول همکار ی داد ... نگران هم هستم..... کار انقدرها هم راحت نیست فقط دلگرم راهنماییهای مدیرم هستم و اینکه ....

 کاش این پایان نامه به خوبی به زودی تمام شود .... دست و پایم را بسته....

از دلشوره هایم بیزارم .... خدای خوبم باز هم هستی و  فراموشت کردم مثل همیشه کنارم باش.....

 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 0:17 |
 

گرفتارم شدید... کار و پایان نامه.... باز کردن پنج مقاله بطور همزمان.....همه روزمرگی ....

خدای خوبم دوستت دارم ....

+ نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 16:27 |
 

به زور جایی برای ایستادن پیدا کرده بود ...همه حواسش به گلهای دستم بود و منتظر تا چشمانم جای دیگری را نگاه کند تا دستی به گلها بزند ... یک شاخه از گلها را به او بخشیدم ... لبخندش را به من بخشید ... گفت اگر گلش خراب شود می زندش... گفتم  با گلها مهربان باش تا رشد کنند و گرنه می میرند... با تعجب نگاهم کرد .... نمی دانم پسر کوچکی که امروز با تعجب نگاهم کرد فردا می فهمد دل انسانها از گلبرگهای این گل هم نازک ترند ..... هیچ دلی به این آسانیها سنگ و صخره نمی شود.... حواسش باشد ... کاش بفهمد ......

یادم نمی آید کی پیش امام رضا بودم.... انگار خیلی وقت پیش بود.... دیگر تا خیلی دلتنگ نشوم نمی روم ... حالا دلم برایش تنگ شده .... خیلی زیاد ..... شب باشد ... حرم خلوت ....  حضور روح بزرگش ارامم می کند.... حیف کارم زیاد شده.... پایان نامه به جریان افتاده .... یعنی وقتی برای گریختن از روزمرگی پیدا می کنم.....

 مگر این دل راضی می شود.... باز عقلم می گوید ببخش دلم نمی تواند..... دلم نمی گذرد .... شاید چون این بار حق گذشتن با اوست.... و من در راضی کردنش هر چه دلیل می اورم عقده هایش را در چشمانم می ریزد و باز هم ارام نمی شود .... و باز به ان ارامش می کنم که یکی هست که همه لحظه ها را او هم بود و هست و او می بیند به او بسپار ......  

 

+ نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت 16:16 |
 

خرمالوهای درخت همسایه دارند جان می گیرند..... برگها یکی یکی  آرام آرام جان می بازند.....پرنده ها با هم کنار می ایند کنار هم می نشینند تا گرم شوند.......باران با لطافت سحرانگیزش .... کوچه های نم زده .... گاه گاه سوز سرما ..... آسمان ابری ... صدای خش خش برگها .... همه با لبخندی مهربان می گویند فصلی دیگر از کتاب زندگیم ورق می خورد.... فصلی دیگر...

پاییز زیباست مثل بهار..... دوست داشتنی است...طبیعت رنگ عوض می کند ....

 باران دیوانه کننده است..... وای باران... باران .... باران.....باران که می بارد به زور زیر سقف می مانم.... باید پیاده رفت خیس شد ... لرزید....سرما خورد .... ارزشش را دارد... هر چیزی بهایی دارد.....

  قطره های باران ستودنی اند .... بی قید...بی شرط ..مهربان برای همه ... باید مثل باران بود .... و گاه که قطره هایش با قطره های اشکم در هم می امیزند می مانم کدام برترند.... شاید هیچیک ... هر دو پاک... هر دو نقش غم می زدایند.... هر دو فرو می ریزند و عابری به ناچار از رویشان می گذرد..... هردو....

 

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 15:21 |
 

کار کردن با مهر یعنی بافتن پارچه ای که تار و پودش را از دل خود بیرون کشیده باشی.........

یعنی دمیدن دمی از روح خویش در هر آنچه می سازی....

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده توسط مینا در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 12:47 |
 

خوشحالم.... امروز امتحان رانندگی دادم و هر دو مرحله رو قبول شدم..... بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد... قبولی در امتحان رانندگی همیشه به نظرم سخت بود...

خدای خوبم به خاطر همه انچه دارم و به خاطر همه انچه به مصلحتت از من دریغ کردی متشکرم....

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 20:50 |
 

دیروز بر سر سفره افطار صحبت از شانس و بخت و اقبال بود برادرم مثل همیشه که اعتقاد عجیبی به شانس دارد گفت بیش از ۵۰ درصد زندگی ادمها بر پایه شانس است .... گفتم خدا از هر کس به اندازه امکاناتی که به او داده بازخواست می کند  ... گفت او میداد ما شکر می کردیم و جواب می دادیم.... نمی دانم چه باید گفت... من نمی توانم نظرم را به او بقبولانم ..... خودش باید به این جا برسد .... بر سر سفره رنگین افطار نشسته ای .... پدر مادرت بزرگترین حامیان زندگیت کنارت نشسته اند ..... سلامتی .. امنیت ... ارامش.... شاید خودم هم اینگونه فکر می کردم...... شاید دوست داشتم پدرم یک جراح قلب باشد... مادرم استاد فلان دانشگاه ....در بهترین خانه شهر زندگی می کردم...... بهترین ماشین زیر پایم بود.... زیباتر بودم..... همه انچه امروز حسرت برادرم است ..... اما حالا طرز فکرم کاملا عوض شده .... نمی گویم در ان نقطه ای که دوست دارم باشم ایستاده ام .... اما ایده ام چیز دیگری است .....

 آن روز که ادم از بهشت رانده شد تنها فریفته وسوسه سیبی شد که خدواند فرمود به آن نزدیک نشو و خداچیز زیادی از ادم نخواست.... شیطان هنوز هم به سوگندش پایبند است ...... ای فرزند ادم این سیب امروز در دستان توست ..... انتخاب با توست .... آدموار بهای بهشت را تو تعیین کن.....  می داند این سیب را چگونه برای تو بیاراید تا وسوسه شوی...... شک به عدالت خداوند.... شک به مهربانی بی اندازه اش..... شک .... و باز تو ای انسان می خواهی او را به اندازه عقل اندکت پایین بیاوری و درباره اش به قضاوت بنشینی ......خیال حوصله بحر می پزد هیهات چهاست در سر این قطره محال اندیش...... امروز می دانم تا کجا شیطان به سوگندش پایبند بوده ...... می دانم ....

روزی هزار بار به سراغم می اید تا وادارم کند عقل ناچیزم به تحلیل نظم این عالم بنشیند و بی نهایت را به زیر علامت سوال کوچک در دستانم ببرد ......

حافظ چه خوب جواب می دهد : عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی.... عشق داند که در این دایره سرگردانند...

 امتحان کوچک دنیا بهای سنگینی برای ارامش ابدی نیست......

و به قول سایه....

زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمیست این درنگ درد و رنج

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند، رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش

 و عاشق ....

 و اینک هر چند جایگاهم متزلزل است.... به نسیمی سقوط می کنم ...... و  چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم..... و هر چند جهان بینی ام هنوز کامل نشده اما حسرتم و آرزوهایم دیگر مثل گذشته نیست.... حسرتم آن است که به جایی برسم که زمزمه ام این باشد  هر نفسی که براید ممد حیات است و چون فرو می رود مفرح ذات پس هر نفسی را دو نعمت است و هر نعمتی را شکری واجب..... و دیوانه عشق ابا عبداله .... لحظه ای که همه انچه داشت از دست داد فقط سرش را به سوی اسمان بلند کرد و گفت بار الها  تو می بینی تحمل می کنم ...... و او می دانست بهای سنگینی نپرداخته...... و عاشق یعنی این ..... سوختن و دم بر نیاوردن.....

و اروز دارم برادرم هم به اینجا برسد .... نقطه خوبی است برای شروع و جایگاه او خوب نیست برای حرکت.....

خدای مهربانم ناتوانتر از آنم که وسوسه این سیب زیبا در دستانم نشوم و توان پرداخت بهایش را ندارم .... می دانی و می دانم هر گاه به حال خودم واگذاردیم چگونه بر راه لرزیدم و باز دستان مهربانت را حس کردم که به راه برگرداندم ..... لحظه ای را تنها رهایم مکن  .....

 

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 15:17 |
 

الان نزدیک به یک سال و نیم است که با جماعت هنرمندان و هنرمند نماها کار می کنم .... دوست ندارم همه را با هم یکی کنم اما اکثریت قریب به اتفاق کسانی بودند که هیچ وقت نظر یک غیر هنرمند درباره هنر را نمی پذیرفتند و البته تا آنجا که مدعی تر بودند در تمسخر نظر دیگران چیره دست تر.... گلنار جز معدود کسانی بود که هنرمند است ٬ من حدود ۶ سال به واسطه همسایگی می شناسمش و یک ماه با هم در یک اتاق همکار بودیم ٬ و با آنکه ارتباطات بین المللی اش با هنرمندان خارجی هم زیاد است هیچوقت به خودش اجازه نداد نظر شخصیت غیر هنری من را به استهزا بگیرد و آنقدر جذاب از انواع موسیقی و هنر می گفت که بهتر از هر کسی با این روش با هنر اشنایم می کرد..... و من همیشه راحت از هر کسی با او نظرم را با او درباره یک اثر هنری می گفتم..... امروز موزه بود و مثل همیشه که کنار هم بودیم کلی درباره موضوعات مختلف گفتیم و خندیدیم ..... متاسفانه در اندیشه رفتن است ....  

و اما من همیشه فکر می کنم دنیای هنر مثل دنیای ریاضیات من نیست که باید در آن رشته درس بخوانی تا بتوانی نظر بدهی ....  اعتقاد دارم هنرمند یعنی انکه مسجد امام اصفهان را می سازد ... نیاز به مفسر ندارد .... شاید میزان لذت بردن آدمها در ان مکان متفاوت باشد اما زیبایی این شاهکار هنری هر بیننده ای را جذب می کند ..... هنرمند یعنی حافظ یا سعدی .... شاید در غزلی معنی ده ها کلمه را ندانی اما از خواندنش لذت می بری .....  هنر این است از دل بر آید و بر دل نشیند..... هنر باید نوازشگر روح باشد و این حس را به هر بیننده ای منتقل کند و ایمان دارم اثر هنری که به چشم هیچ کس نمی اید مگر انکه خالق اثر به آن متصل باشد و با هزارو یک دلیل از نکات نهفته در اثر بگوید ماندگار نیست و اصلا اثر هنری نیست ....  شاید نظرم منطقی نباشد... حتما اگر نظرم را باز به همان هنرمندان با اعتماد به نفس همیشگی شان بگویم مثل نظرات هنریم مسخره می کنند و البته ایده تعداد زیادی از آنها هم به نظر من مسخره است ..... 

بیش از انکه تصورش را بکنم در اجرای برنامه تنها هستم و مثل همیشه مغرور تر از انم که از کسی کمک بخواهم....  نقش مدیر هنری و مدیر اجرایی و مجری همه و همه...... فقط یک نفر مانده که در جریان برنامه است...... و همچنان مقاومت می کنم..... شاید حداقل این بار در پرداخت وجوه تا این حد درگیر نباشم ......

باز هم یک دلتنگی بزرگ ...... دوست ندارم وصفش کنم چون قادر نیستم اما هست از نوعی متفاوت ...... علتش را هم می دانم و باز هم .... نمی دانم.... خدای خوبم تو مثل همیشه و این بار بیشتر از همیشه تنهایم مگذار.......

 

+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 23:13 |


Powered By
BLOGFA.COM