دیروز بر سر سفره افطار صحبت از شانس و بخت و اقبال بود برادرم مثل همیشه که اعتقاد عجیبی به شانس دارد گفت بیش از ۵۰ درصد زندگی ادمها بر پایه شانس است .... گفتم خدا از هر کس به اندازه امکاناتی که به او داده بازخواست می کند ... گفت او میداد ما شکر می کردیم و جواب می دادیم.... نمی دانم چه باید گفت... من نمی توانم نظرم را به او بقبولانم ..... خودش باید به این جا برسد .... بر سر سفره رنگین افطار نشسته ای .... پدر مادرت بزرگترین حامیان زندگیت کنارت نشسته اند ..... سلامتی .. امنیت ... ارامش.... شاید خودم هم اینگونه فکر می کردم...... شاید دوست داشتم پدرم یک جراح قلب باشد... مادرم استاد فلان دانشگاه ....در بهترین خانه شهر زندگی می کردم...... بهترین ماشین زیر پایم بود.... زیباتر بودم..... همه انچه امروز حسرت برادرم است ..... اما حالا طرز فکرم کاملا عوض شده .... نمی گویم در ان نقطه ای که دوست دارم باشم ایستاده ام .... اما ایده ام چیز دیگری است .....
آن روز که ادم از بهشت رانده شد تنها فریفته وسوسه سیبی شد که خدواند فرمود به آن نزدیک نشو و خداچیز زیادی از ادم نخواست.... شیطان هنوز هم به سوگندش پایبند است ...... ای فرزند ادم این سیب امروز در دستان توست ..... انتخاب با توست .... آدموار بهای بهشت را تو تعیین کن..... می داند این سیب را چگونه برای تو بیاراید تا وسوسه شوی...... شک به عدالت خداوند.... شک به مهربانی بی اندازه اش..... شک .... و باز تو ای انسان می خواهی او را به اندازه عقل اندکت پایین بیاوری و درباره اش به قضاوت بنشینی ......خیال حوصله بحر می پزد هیهات چهاست در سر این قطره محال اندیش...... امروز می دانم تا کجا شیطان به سوگندش پایبند بوده ...... می دانم ....
روزی هزار بار به سراغم می اید تا وادارم کند عقل ناچیزم به تحلیل نظم این عالم بنشیند و بی نهایت را به زیر علامت سوال کوچک در دستانم ببرد ......
حافظ چه خوب جواب می دهد : عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی.... عشق داند که در این دایره سرگردانند...
امتحان کوچک دنیا بهای سنگینی برای ارامش ابدی نیست......
و به قول سایه....
زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمیست این درنگ درد و رنج
بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند، رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش
و عاشق ....
و اینک هر چند جایگاهم متزلزل است.... به نسیمی سقوط می کنم ...... و چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم..... و هر چند جهان بینی ام هنوز کامل نشده اما حسرتم و آرزوهایم دیگر مثل گذشته نیست.... حسرتم آن است که به جایی برسم که زمزمه ام این باشد هر نفسی که براید ممد حیات است و چون فرو می رود مفرح ذات پس هر نفسی را دو نعمت است و هر نعمتی را شکری واجب..... و دیوانه عشق ابا عبداله .... لحظه ای که همه انچه داشت از دست داد فقط سرش را به سوی اسمان بلند کرد و گفت بار الها تو می بینی تحمل می کنم ...... و او می دانست بهای سنگینی نپرداخته...... و عاشق یعنی این ..... سوختن و دم بر نیاوردن.....
و اروز دارم برادرم هم به اینجا برسد .... نقطه خوبی است برای شروع و جایگاه او خوب نیست برای حرکت.....
خدای مهربانم ناتوانتر از آنم که وسوسه این سیب زیبا در دستانم نشوم و توان پرداخت بهایش را ندارم .... می دانی و می دانم هر گاه به حال خودم واگذاردیم چگونه بر راه لرزیدم و باز دستان مهربانت را حس کردم که به راه برگرداندم ..... لحظه ای را تنها رهایم مکن .....
+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت
15:17 |