نوشتن سخت می شود امروز.... تو در حجم این لحظه نمی آیی... جا می مانی به وسعت همه کوچکی ات... تو نظاره می کنی عظمت عشقی را انقدر وسیع جاری زنده و بزرگ که هر چه به واژه ها التماس می کنی یاریت کنند شاید شاید شاید بگویی نمی شود....
دل تو که آسمانی نیست.... دلت زمینی است .... به ظلمت همه انها که حق را به صلیب کشیدند..... به کوچکی او که به بستن آبی دلخوش است ....
دلخوشی ها چه کودکانه می شوند..... زبان قاصر است ... امروز بیش از همیشه.... نمی دانم اشکی که جاری می شود امروز به خاطر تو است؟... به خاطر مظلومیت توست یا دلم برای خودم می سوزد از کوچکی ام.....
قلبم سنگین و ارام می زند... دلم تنها نگرفته ... دلم دارد می ترکد.... حجمش با غمی که بر آن افزوده شده در کالبد تنم نمی گنجد .... اشکها یاریم کنید..............
صدای طبل می آید.... صدای زنجیر می آید... نزدیک ظهر است... چیزی نمانده ....
همه وسعت غمی که بر دلم می نشیند از آن است که بدانی بر حقی و هیچ نتوانی .....
نگاه می کنم به وجود زمینی حقیرم... امروز عاشوراست ... اگر من آنجا بودم ..... اگر من آنجا بودم چه می کردم؟
خورشید دارد بالا می آید... ای دل همراهیم کن.... ارامتر بر این طبلها بکوبید....
سلام بر تنهایی ات به وسعت تاریخ...
سلام بر غربت همیشگی ات تا قیامت.....
سلام بر عشق بی مانندت از آن لحظه که در رگهایت جاری بود .....
سلام بر تو در آن روزی که قدمهای آسمانی ات را بر خاک نهادی ...
سلام بر تو در آن روزی که به لقا معشوقت پیوستی .....
سلام بر تو آن روزی که سربلند در آستان حق باز برانگیخته می شوی.....
و اینک این دستان کوچک و این دل سیاه را تو یاری کن ....

