تبليغاتX
تا بی نهایت
 

نوشتن سخت می شود امروز.... تو در حجم این لحظه نمی آیی... جا می مانی به وسعت همه کوچکی ات... تو نظاره می کنی عظمت عشقی را انقدر وسیع جاری زنده و بزرگ که هر چه به واژه ها التماس می کنی یاریت کنند شاید شاید شاید بگویی نمی شود....

دل تو که آسمانی نیست.... دلت زمینی است .... به ظلمت همه انها که حق را به صلیب کشیدند..... به کوچکی او که به بستن آبی دلخوش است ....

دلخوشی ها چه کودکانه می شوند..... زبان قاصر است ... امروز بیش از همیشه.... نمی دانم اشکی که جاری می شود امروز به خاطر تو است؟... به خاطر مظلومیت توست یا دلم برای خودم می سوزد از کوچکی ام.....

قلبم سنگین و ارام می زند... دلم تنها نگرفته ... دلم دارد می ترکد.... حجمش با غمی که بر آن افزوده شده در کالبد تنم نمی گنجد .... اشکها یاریم کنید..............

صدای طبل می آید.... صدای زنجیر می آید... نزدیک ظهر است... چیزی نمانده ....

همه وسعت غمی که بر دلم می نشیند از آن است که بدانی بر حقی و هیچ نتوانی ..... 

نگاه می کنم به وجود زمینی حقیرم... امروز عاشوراست ... اگر من آنجا بودم ..... اگر من آنجا بودم چه می کردم؟

خورشید دارد بالا می آید... ای دل همراهیم کن.... ارامتر بر این طبلها بکوبید....

سلام بر تنهایی ات به وسعت تاریخ...

سلام بر غربت همیشگی ات تا قیامت.....

سلام بر عشق بی مانندت از آن لحظه که در رگهایت جاری بود  .....

سلام بر تو در آن روزی که قدمهای آسمانی ات را بر خاک نهادی ...

 سلام بر تو در آن روزی که به لقا معشوقت پیوستی .....

سلام بر تو آن روزی که سربلند در آستان حق باز برانگیخته می شوی.....

و اینک این دستان کوچک و این دل سیاه را تو یاری کن ....  

 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 12:9 |
 

من فقط نگاه می کنم و لبخند می زنم.... همین ....

دنیا ها بزرگ می شوند دلها نه به این سادگی ....

 مدیریت عقده بزرگی است این روزها....

 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 21:6 |
 

 جمله زیبایی بود...

یک زمانی ما نگران بزرگی مردم و کوچکی دلمان بودیم.......!!!!!!!!!!


اما حالا.......


نگران بزرگی دلمان و کوچکی مردمیم.......!!!!!!!!

برای انکه نگرانیمان هم کم شود همراه می شویم با جماعت تا دلمان خیلی هم بزرگ نشود آنقدر که در این دنیا جا نشود....

بعضی ادمها با شرایط تغییر می کنند ....

خدایا چرا ادمها اینقدر موجودات عجیبی هستند!!!!!!!!!!!!!!

کار با تلاش شبانه روزیم بهتر از حد تصورم بیش رفت .... روزی که کتاب از چاپ بیرون بیاید خستگی ام هم تمام می شود.... و من با کوله باری از خاطرات با تجربه دنیایی متفاوت اینجا را هم تا کمتر از یک ماه دیگر ترک خواهم کرد تا پایان نامه را به ثمر بنشانم ....

برنامه یک مسافرت به ۷ کشور با یک دوست را در سر می پرورانم .... شروع از لهستان .... حداقل چیزی که از اجرای برنامه های بین المللی نصیبم می شود یافتن یک همراه به همراه خانه ای در ان سوی مرزهاست.... باید حرکت کرد رفت دید ....

رکود ... سکون ... ماندن..... خسته ام می کند ...

خدای خوبم  باز هم دلتنگت هستم.... در تمام لحظه های زندگی زمینیم جاری باش .... مهربانی کن... تنبیه کن... جریمه کن به خاطر توقف بیجا.... جریمه کن به خاطر نبستن کمربند ایمنی در جاده پر خطر زندگی  ... جریمه کن به خاطر ..خوردن حین راندن در مسیرزندگی ....  خدایا جریمه کن اما قهر نکن.....

 

 

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 20:20 |
با واژه ها زندگی می کنم... نوشتن آرامم می کند... هنوز هم هر روز می نویسم... نه در تا بی نهایتم ... اما امشب دلم برای تو تنگ شده ....

لبریز می شوم از احساس با گذر یک خاطره......می ایم غرق شوم تقلا می کنم به ساحل می رسم هنوز لبخند رهایی بر لبم موجی می آید می بردم ...

نمی دانم دریا بی رحم است.... من شنا نمی دانم !!

من قدم می زنم در خیال... برف دارد می بارد... کودکی را می بینم نشسته بی خیال بی خیال... با برفها دژی می سازد به محکمی دنیای خودش... یکی آرام کنارش نشست .... با برفها برایش خشت می سازد ... با لبخندش گرمش می کند.... دستهایشان یخ زده... دلشان اما هنوز گرم است ....

آدم تازه آمده با همان لبخند بر لبش پاهایش را محکم روی دژ می گذارد... حیف خانه های یخی زود خراب می شوند.... صدای خنده اش در فضا می پیچد... تنم می لرزد ... از سرما نیست .... صدای خنده تازه وارد و آرام گریستن کودک هست... برف هست ... زمستان است ...  خانه  ویرانه شده ...صدای خنده قطع می شود... نمی خواست کار به اینجا برسد.... اما رسید .... اما رسید .... دانه های برف روی صورتم می نشینند ... زلال  اما سرد ....

 من تنها نظاره می کنم .... چه باید کرد ؟... گاهی آدمها می آیند کمک کنند خانه را بسازند... بعضی بچه ها لجبازند.... دوست دارد باز هم خانه اش را همان که خراب کرده بسازد... چرا بعضی بچه ها اینقدر لجبازند!!!!

تازه وارد خسته است ... حوصله ندارد خانه بسازد ... حوصله آرام کردن هم ندارد... خودش هم ارام نیست ....سری تکان می دهد ... نمی دانم از تاسف است ... از دلسوزی است .... از پشیمانی است.... آرام آرام می رود .... کودک هنوز دارد گریه می کند... کاش از روی این برفها بلندش می کرد.... کاش چیزی می گفت آرامش می کرد ..... اشکهایش قطع نمی شود.... صدای هق هق اش دیوانه ام می کند .... غریبه کاری بکن....

دانه های سحر انگیز برف هنوز هم می آیند.... سرد اما زلال.... من هنوز نظاره می کنم ....

من هم خسته ام.... دانه های برف اب شدند و جاری شدند بر گونه ام یا از چشمانم بود نمی دانم .... دستهایم می لرزد... از سرماست یا دلم نمی دانم....

یادش به خیر می گفتند دانه های برف و باران بر دستان ملائک به زمین می آیند.... آرزو کنید ... انها آمین می گویند... چشمهایم را می بندم سرم را که بلند می کنم به سوی آسمان حالا حس می کنم دستان ملائک اشکهایم را پاک می کنند ....و بعد با همه ذرات وجودم آرزو می کنم....

درونت راپاک کنی صدای آمینشان را می شنوی....

 

 

+ نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 2:37 |


Powered By
BLOGFA.COM