چقدر ساده بی پرده بی شیله پیله می توان با دوستان کودکی سخن گفت.... چقدر وقتی دلم یک هم صحبت می خواهد راحت می توانم با آنها حرف بزنم.... چقدر راحت حرف می زنند .... چقدر غصه هایمان برایمان مهم است.... و چقدر با بزرگ شدنمان درد دل هایمان بزرگ می شود.... کاش هنوز هم دردمان کنکور بود.... کاش هنوز هم به خاطر فرار از مدرسه از نمره انضباطمان کم می کردند و غصه مان همین بود که با آن چه کنیم..... کاش مثل آن موقع ها من و محبوبه هر روز دیر می رسیدیم به جاش کلی تو راه حرف زده بودیم دیگرحرفی توی دلمان نمانده بود.... بعد پایمان که به مدرسه می رسید به مسئول نوشتن اسم دیر امده ها می گفتیم ببین اسم ما را روزهایی که زود می اییم بنویس.... کاش مثل آن روز که چهار تایی پولمان را و عقلمان را روی هم گذاشتیم به فاطمه گفتیم برو با این صد تومان یک کیلو پنیر بگیر و مغازه دار کلی خندیده بود میخوای دو کیلو ببر دور هم بودیم ... نون داغ و پنیر می خوردیم و حرف می زدیم بی پرده.... و این حرف زدن ها چقدر انسان را ارام می کند .... شاید علتش همین بود که وبلاگ ساختم تا حرف بزنم .... دوره دانشجوییم هم می نوشتم نمی دانم چه کردم با ان دفتر خاطرات که مثل وبلاگم شده بود غمخانه و دیگر خودم هم حس خواندنش را نداشتم..... شادیهایم را زیاد نمی نوشتم مثل حالا .... جایی برای خالی کردن غمهایم ساخته بودم .....
انگار وبلاگ هم زیادی برملاست .... اینجا هم نمی توان راحت نوشت.... انگار باید به همین اکتفا کرد که گاهی دلم می گیرد .... و علتش یکی دو تا نیست..... و مثل همیشه هیچوقت اجازه ندهی هیچ کس ناراحتی ات را ببیند..... همین جا بماند ....
خدای خوبم دلم را به ان ارام می کنم همیشه که تو همه لحظه ها هستی....

