تبليغاتX
تا بی نهایت -
بعضی روزها مثل امروز همه دنیا می خواهند ناراحتت کنند ... بعد همیشه می گویم خدایا اگر تو نبودی چه می کردم.... چقدر خوب که همه لحظه ها را می بینی ... چه خوب که هر وقت با کوله باری از اشتباهاتم صدایت می کنم اغوش مهربانت را باز می کنی و می پذیریم.... چه خوب که همیشه صدایم را می شنوی و وقتی دلم از زمین و زمان می گیرد فقط به تو می سپارم سرنوشت ادمها را و تو چه خوب دادخواهی می کنی ...... چه خوب که محکمه عدلت هزاران نامه و طی مراحل اداری نمی خواهد..... چه مهربانانه اشک را افریدی تا آرام کند وجود خسته ام را..... چه خوب که با این همه اشتباه هنوز هم این همه دوستم داری .... و چه خوب که این همه دوستت دارم ....

از صبح که از خانه خارج می شوی منتظر ماشین.... بدبختی بنزین هست که باز هم دست و پای مردم بدبخت را بستند ....   ان راننده احمق که روی خط عابر دارد با من دعوا می کند ...... آن ماشین گشت ارشاد که همیشه تو میدان ونک هست و چهار تا ادم را چپانده اند توش ... ادم؟ ... با ادم هم اینطوری برخورد می کنند؟.... اشکال ندارد بگذارید کاسه صبر مردم سرریز شود..... و آن ادمی که حجاب مرا مسخره می کند چقدر کودکانه معیارهایمان  از انسان شدن به نوع پوششمان تنزل یافته .... از ان برق موزه که هر از چند گاهی می رود .... ساعتها .... از برنامه که حالا ۱۰ تا مدیر صاحب نظر دارد و چون همه می دانند هیچ کس به اندازه من دلش نمی سوزد چه راحت همه مرا تهدید می کنند که اگر فلان اتفاق نیافتد می روم .... چه راحت همه مسئولیتهایشان را به گردنم می اندازند..... چرا هیچ کدام نمی فهمند رفتن هیچ کدامشان به اندازه رفتن من مهم نیست ..... سه ماه از قرار دادم مانده و می دانم این سه ماه خون دل باید بخورم تا کار به اتمام برسد ... و برای چه؟؟؟؟  ... باز هم پله ترقی شدن؟؟؟.... انها که سمتی می گیرند آنها که برنامه به نامشان تمام می شود چه می کنند؟؟؟.... تحملم تا به حال برای چه بوده ؟؟؟ .... که حالا که قرار است سرمایه این مملکت برای یک اقدام هنری هزینه شود بگذار به بهترین وجه این اتفاق بیافتد .... ایمان دارم اجرای برنامه با رفتنم خوش بینانه با ۵۰ درصد تنزل کیفیت اجرا می شود.... پس من چی؟... حق هم دارند هیچ کس نباید برای من توضیح بدهد..... من چه کاره ام؟منشی .... تو کی اهل توضیح دادن بودی که حالا باشی ..... من برای آن ماجرا از تو توضیح نخواستم حالا ازت بخواهم کجا می روی ؟..... خاک بر سر احمقم که گفتم کاش بودی.... فکر کردی نباشی چه اتفاقی می افتد..... خدایا شکرت که هنوز انقدر نا توان نشده ام که تکیه ام به انسانهای ضعیفی مثل او باشد......خدایا شکرکه.... خیالت راحت شد به دو نفر سفارش کردی کمکم کنند فکر کردی خودم می گفتم کمکم نمی کردند ...... شاید فرق می کند تو رئیسی و چقدر این ریاست اخلاقت را عوض کرد.... چقدر فکر کردی موفقی که معاون هنری یک موزه دورافتاده شیک هستی ..... چقدر فریفته مدرکت هستی... چقدر به اطلاعاتت اعتماد داری..... چقدر بی هیچ دلیلی مغروری..... کاش می فهمیدی مثل من تو هم هیچ جای این دنیا نیستی .... کاش حواست بود چیزهایی که می دانی در مقابل انچه نمی دانی هیچ است...... کاش به هر چیزی ارزش می دادی و می فهمیدی برای انکه مهناز حواسش را جمع کند لازم نیست برای مینا یا ازاده ریاست به خرج دهی..... کاش فقط کاش روزی بفهمی چقدر ازردن انسانها روح پاک را الوده می کند...... اروز دارم روزی بفهمی ارزش اشکی که تو می ریزی با تو چه خواهد کرد.......

نزدیک به دو ماه هست مدیرم رفته .... جایت خالی یادت به خیر .... چه تکیه گاه محکمی بودی .... حتی با آنکه پله ترقی او هم بودم آنقدر فرصت داد اشتباه کنم انقدر در کنارش کار یاد گرفتم انقدر توانمند بود که هزار بار ارزو می کنم کاش بود....... بعید می دانم دیگر مدیری مثل او ببینم ..... قاطع در کار انقدر که می دانستی از کار نباید کم بگذاری و الا حسابت با کرام الکاتبین بود ...  با آنکه سالهای سال مدیر بود همیشه وقتی مشکلی را مطرح می کردی قبل از هر چیز می پرسید خوب به نظرتو چه کنیم.... انقدر گشاده رو و مهربان از نظرت استقبال می کرد که همیشه قدرت بیان نظرت را داشتی و یکی از بزرگترین رموز موفقیتش همین بود .... اشتباه هم داشت و ضعف مثل همه ادمها....   حواسش بود اگر ناراحتت کرده از دلت در بیاورد..... یادش به خیر گاهی اگر شب ناراحتم می کرد صبح زود هنوز درست حسابی بیدار نشدی زنگ می زد از همه جا حرف میزد تا به بهانه ای بخندی بعد خیالش راحت می شد .... و من مثل همیشه زود می بخشیدمش چون می خواست که ببخشمش .....با رفتنش انگار توی این موزه دور افتاده از دنیا خاک مرگ پاشیده اند..... هر چند برنامه ها روتین انجام می شود..... دارم نامه استعفایم را تنظیم می کنم مگر شرایط مرا این بار بپذیرند .... شرایطم هم در استعفایم هست از خدا می خواهم نپذیرند که برای همیشه بروم ..... اینجا متوقفم کرده .... و خدایا هزار بار شکرت که ازاده در این موزه است .... شاید تنها کسی است در این موزه که  خیلی خوب می فهمد ... خیلی خوب می فهمد.... می ستایمش....

استعفایم از کار بانک هم به همین راحتی در میان بهت همگان دادم و بیرون آمدم.... باز هم خیلی راحت این کار را می کنم.... سرمایه مملکت و کار هنری هم از وجود خودم با ارزش تر نیست...... بگذار غم دنیای هنر را هنرمندان بخورند.....

خدای خوبم باز هم شکر که تو هستی در همه لحظه ها......

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 23:1 |


Powered By
BLOGFA.COM