امروز تقریبا تلاش هفت ماهه ام به ثمر نشست.... نمی دانم چند نفر امروز هزار بار هزار چیز را از من پرسیدند که چه کنیم.... نمی دانم چند بار از این پله ها بالا و پایین رفتم.......نمی دانم چند دقیقه وقت کردم از ۸ صبح تا ۷ شب که موزه بودم بنشینم.....نمی دانم چند نفر مسئولیتشان را بر سر من ریختند ..... اما می دانم همه جایم از فرق سر تا نوک پا از خستگی درد می کند.....و می دانم همیشه ادمها را در موقعیتهای سخت باید شناخت....می دانم بعضی ادمها بی توقع تنهایت نمی گذارند.... می دانم روزی باید لطفشان را جبران کنم ....
بعضی از ادمها جالبند... نمی دانم جالبند یا به نوعی انزجار اورند شاید هم فقط حس ترحمت را بر می انگیزند... هر مدیر جدیدی می اید چنان به اومی چسبند که انگار با هم به دنیا امده اند سالها توی یک کوچه با هم گل کوچیک بازی کردند ... اصلا اینها از بد روزگار چند سالی قبل از مدیر شدن این اقا از هم دور بوده اند .... جالب که اصلا طرز فکر مدیر عقایدش اخلاقش تاثیری در این اشنایی دیرینه ندارد .... و عجیب که هر مدیری می اید اینطور با هم رفیق در می ایند..... اگر وقتی که برای بادمجان دور قاب چیدن صرف می کردند تا به حال دنبال یاد گرفتن یک کار مفید رفته بودند حالا خودشان مدیر بودند....حداقل رفتار کودکانه خودشان را تا حالا مدیریت می کردند..... چه جاذبه ای دارد این دنیای مدیریت !!!.... انقدر که برای برنامه خود ما ۵ مدیر داریم و من تنها کارمندشان هستم که البته خرحمالی مدیران هم بر دوشم هست تا حدی... فقط شرمنده شان می شوم که نمی توانم به جایشان عکس بگیرم در روزنامه ها نمایش دهیم....البته به لطف دنیای فتوشاپ می توان اصلاحش کرد مزاحمشان نشویم بگذاریم مدیران به امضا کردنشان و تفکر بر مدیریت بهترشان برسند.....
امروز مدیر جدید امد.... هیچ نظری نمی توانم بدهم فعلا.... چون چیز زیادی نگفت و تا مرد سخن نگفته باشد علم و هنرش نهفته باشد.... البته یک نظر قاطع دارم مدیر قبلی نمی شود....
خدای خوبم من این روزها باز هم دلتنگت هستم.....

