چقدر رو به زوالیم.... چقدر تاسف بر انگیز است.... امروز استاد خطمان نامه ای به خط امین السلطان که دو سال بر مسند صدارت در زمان مظفرالدین شاه نشسته بود اورد و خواند.... به قول خودش سند واضحی بر ان بود که در این مملکت نباید کار کرد... اطلاعات تاریخی ام مث خیلی چیزهای دیگر که نمی دانم ضعیف است اما انگار انسان بزرگی بوده که در دوره کوتاه صدارتش کارهای بزرگی کرده از جمله آنکه اعلام کرده دیگر هیچ کس حق ندارد با لقبهایش حقوق بگیرد ....جملاتی که در نامه بکار رفته بود ساعتها متاثرت می کرد... حیف که اجازه کپی نداشتیم و الا حتما قید می کردم .... نمی دانم از کی اینجا اینگونه شد موفق شدن دیگران قابل تحمل نیست ... آنقدر مصالح شخصی پر رنگند که مصلحت ایران رنگ باخته... فقط اگر هر کداممان هر جا بودیم بی توجه به دولت ... مان ( ترجیح می دهم نقطه چین بذارم) می کوشیدیم بیش از انکه به خود فکر کنیم به آن بیاندیشیم که ایران هنوز هم وطن ماست ریشه هایمان در خاکش دویده اند و هنوز هم می توانیم به سهم خودمان در اباد کردنش کاری کنیم...
هر چند خسته می شویم ... هر چند خسته ات می کنند.... حیف که من هنوز هم دوست دارم هر چه می کوشم برای ایران باشد... دوست دارم وقتی می میرم ذره ذره وجودم بخشی از ایران شود.... هوای غربت سنگین است.... من دلم برای صدای اذان موذن زاده .. بوی کته های مامان ... صدای یک هموطن تنگ می شود....
هر چند استاد خطمان هم اجرای طرح بزرگ ذهنم را غیرممکن خواند هنوز هم اجرایش همه ذهنم را مشغول کرده ... کاش روزی بتوانم اجرایش کنم...
حیف که کار اینقدر سخت شده اینجا.... هر چقدر هم کار کوچک باشد.... امروز برای یک نفر دیگر هم حکم مدیریت برنامه را زدند!!!!! این بار فقط خندیدم .... از آن مدلهای خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشته است به ان می خندم..... اینجا همه عقده مدیر شدن دارند.... دیگر هیچ کس دوست ندارد کار فیزیکی هم بکند حتی به اندازه بلند کردن یک کاغذ از روی زمین....یادش به خیر مدیرم چقدر راحت کمک می کرد.... دوستت داشت کار انجام شود.... هر موقع می گفتم خسته ام می دانست حتما واقعا خسته ام که می گویم خسته ام ... می گفت تو کنار وایسا من انجام میدم .... حیف که قدر انسان بزرگی مثل او و خیلی های دیگر را نمیدانیم و انوقت مجبوریم برای جمع کردن یک کار کوچک مثل این برنامه به هزار نفر نا لایق حکم مدیریت بدهیم تا همه شان عقل هایشان را روی هم بگذارند و باز هم نفهمند چه کنند و من شاگرد آن مدیر هنوز به همه این آقایان مدیر بگویم امروز چنین کنیم......
نمی دانم این رباتها کی وارد بازار می شوند عقده هایمان خالی شود از کودکی نتوانستیم به کسی دستور دهیم ...... یکی از مدیران که باید به او گزارش بدهم سیکل دارد .... بماند که بعد از آن ماجرا نظرم راجع به تحصیلات و افزایش شعور ادمها به کلی دگرگون شد....تقریبا مطمئنم تحصیل در دانشگاه های ماشاید به تخصص بیافزاید اما به شعور نه..... اما این انسان حتی تجربه هم ندارد تحصیلات هم پیش کش.... کوتاه ترین و ساده ترین و راحت ترین راه این است من با این آقا کار نمی کنم.... جواب آنها به درک کار نکن ... همان جمله ای که محترمانه به مدیر خوبم گفتند....
اگر این آقای محترم با این توصیفات می خواست به من بگوید چه بکن که تحت هر شرایطی می رفتم.... اما به چند دلیل مصرانه می مانم تا هر جا بتوانم کار کنم:
۱- من حدود هفت ماه از عمرم را تا همین الان برای این برنامه گذاشته ام دلم نمی خواهد وقت به ثمر نشاندنش بروم...
۲- به قول مدیر خوبم یک نفر ممکن است سالها کارمند بماند و فرصت پیدا نکند مدیریت را تجربه کند ... دوست دارم از این فرصت که همه برنامه ها را من می ریزم استفاده کنم مدیریت کردن را بدون هیچ عنوانی تجربه کنم....
۳- از بیکار شدن متنفرم ...
۴- من برای این گروه تازه وارد برنامه ها دارم ... حالا که اینقدر راحت یک آقای سیکل در این سیستم مدیریت نفوذ می کند من چرا دست روی دست بگذارم... چرا حالا که این همه بودجه دارند از در مهربانی با آنها وارد نشوم تا برنامه های بعدی در ذهنم که همه به سهم خودشان در بهتر شدن ایران عزیز کمک می کند اجرا نکنم....
۵- باز هم بعد از ان ماجرا می دانم من همیشه باید با عقلم تصمیم بگیرم نه احساسم.... عقلم می گوید فعلا بمان.... بگذار اقایان القابشان را یدک بکشند هنوز مزاحمتی برای اجرا ایجاد نکرده اند که هیچ تقزیبا من هر درخواستی دارم می گویند چشم....
خدای خوبم ... خدای مهربانم.... دنیایم و روزهایم بی حضور دائمی ات می گذرد.. می دانی و می دانم چقدر لحظه های با تو بودن زیباست.... در تمام لحظه های این زندگی زمینی حقیرانه ام جاری باش تا زندگی کنم ......

