تبليغاتX
تا بی نهایت -
سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها.

سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت.

سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها، موفقيت و شانس.

 سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان واقعي

خوب حوصله ندارم بنویسم.... حوصله ات را تموم می کنند ...

داشتم از فضولی می مردم مدیر جدید را ببینم باهاش صحبت کنم ببینم چه جور ادمیه... حس فضولیم هم ارضا شد .. ندیده بودم هم چیز زیادی رو از دست نمی دادم چقدر هم از اینکه جای مدیرم نشسته بود حالم بد شد هیچ چیزش از او بهتر نباشد البته نوت بوک این یکی خیلی بهتر یود.... از ادمهایی که بیشتر حرف می زنند تا گوش کنند زیاد خوشم نمیاد .... از ادمهایی که مدیر قبلی رو نقد می کنند تا خودشان رو مطرح کنند خوشم نمیاد ..... مدیرم که امد برای مدیر قبلی یک مراسم تودیع گرفت به او پنج سکه داد و حقوقش را تا چند ماه قطع نکرد ... واقعا مدیر قبلی ام هم خالی از اشکال نبود .... او هم زیاد به سر و صدا راه انداختن کارهایش می اندیشید و کمتر به کار زیربنایی ... ولی به هر حال در مدیریت توانمند بود ....

نمی دونم حالم بد می شود ... ترجیح می دهم دیگر نه به این ادمها فکر کنم نه به این مدیران ... حتی خودم هم دارم فکر می کنم حالا که هر کس مدیربرنامه شود خر حمالی اش به دوش من است چرا خودم نشوم؟؟؟ .... حتی من هم به مدیر شدن فکر می کنم... من هم شدم مثل همه ادمهای اطرافم.... چرا حالا که به من نیاز دارند از این فرصت سو استفاده نکنم برای رزومه ام احتمالا به درد می خورد اگر بخواهم به دکترای مدیریت بیاندیشم... من هم که این همه نقد می کردم مصلحت اندیشان بی عمل را !!!!!  حالم از خودم هم به هم می خورد.... و باز هم به خودم حق می دهم که دیگر در این شرایط کسی بهتر از خودم نیست ....

باز هم برای آن برنامه فرهنگی ذهنم نقشه می کشم... به هر کس می گویم می گویند خاک بر سرت کی تو این مملکت کار فرهنگی می کند ... سرمایه می خواهد این کار و اصل سرمایه هم می رود.....

حوصله پایان نامه ام را هم ندارم .... مثلا قرار است چیز خوبی از اب در بیاید .... به من چه مدل سازی کردن ... حتما چیز خوبی می شود اگر وقت بذارم .... سخت شده بدجوری گره خورده....

بعضی وقتها همه چیز گره می خورد ... با دست وا نمی شود با دندانهایت می کوشی وا کنی  نمی شود....خسته می شوی.... می نشینی ... می خواهی نفس تازه کنی.... هوای تازه کم می اید .....

 گاهی ترجیح می دهی چشمانت را ببندی نبینی که چقدر ادمهای دور و برت گرفتارند... می خواهی بروی تا ته کوچه علی چپ به روی خودت نیاوری اینجا بعضی ادمها خیلی خیلی خسته اند....

 

خدای خوبم گاهی دلم خیلی برایت تنگ می شود ... حس می کنم مدتی است ندیدمت ... دوست دارم گاهی سر بر   شانه ات بگذارم های های گریه کنم.....

 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 0:52 |


Powered By
BLOGFA.COM