تبليغاتX
تا بی نهایت -
 

صداها ... حرفها... وای دلم یک عالمه سکوت می خواهد... یک عالمه اشک ... نمی دانم چه مرگم شده ... انگار تازه دارم می فهمم در این مملکت چه می گذرد ... مزه تلخ این حقیقت تازه کشف شده دارد حالم را بد می کند ...  دردی بر سینه ام سنگینی می کند که نفس کشیدنم را سخت می کند.... 

اینجا من درگیر یک بخش کوچک یک جای موقت و گذرایم ... وای به حال برنامه های دائمی که می ریزند... وای به حال برنامه هایی که چند نفر انسان فهیم!!!! نشسته اند و برای اینده ایران می ریزند..... چند روز صبح از کنار دکه روزنامه فروشی که می گذرم تیتر بزرگ روزنامه ها اختلاف بر سر ان است که انتخابات مجلس رایانه ای باشد یا.... اگر به نتیجه برسند احتمالا دیگر این ملت مشکلی ندارند.... روزنامه ها دیگر جرات ندارند حقیقت را بنویسند... حق دارند درشان را می بندند و زن و بچه شان به نان شب هم محتاج می شوند همین حالا هم هشت ها گره نه است.... جرات نمی کنی در وبلاگت بنویسی دفترچه خاطراتت را هم می بندند ...چه خفقانی شده  با این همه ازادی!!!

سهمیه هنر و کار فرهنگی و تحقیقاتی را کم می کنند به کجا اضافه می شود از اینها مهمتر نمی دانم.... احتمالا ملت مظلوم فلسطین ... که امار کشته شدگان انها در سال از امار تصادفات ایران کمتر است !!!... کاسه های داغ تر از اش شده ایم ... شما که نه زورتان می رسد به انها کمک کنید نه می توانید فشار تحریمات را از دوش مردم خودتان بردارید مجبورید حرف بزنید مثل نصف دیگر دنیا سکوت کنید جان انها که عزیزتر از جان ایرانی نیست ...

چرا مارکوپولو بازی در می اورید ... به جای این شهر آن شهر رفتن فقط یک شب یک سر به پایین شهر تهران بزنید ... کار سختی نیست که بفهمید دارید چه به روز این مردم می اورید... وای که چقدر دیدن ان زن خسته در اتوبوس حالم را بد کرد که دستهایش پینه بسته بود اشک در چشمانش جمع شده بود و ساعت هشت شب به خانه می رفت و می گفت من الان هم باید شرمنده به خانه بروم.....

بابا حرف خوبی می زند می گوید تا به حال هیچ دولتی به این خوبی عدالت را برقرار نکرده ... همه ناراضی اند...

خزر را دادند رفت ... اسم عهدنامه شان این بار نمی دانم گلستان است یا ترکمانچای .... چطور هشت سال قطره قطره خون ریختند که یک وجب از این خاک را از دست ندهیم حالا بنشینید پشت درهای بسته هکتار هکتار ببخشید یک نون پنیر ساده هم بعد از جلسات میل کنید !!!

چقدر همیشه از سیاست نفرت داشتم ... نمی دانم کدام احمقی دیانت را وارد سیاست این مملکت کرد... شاید واقعا مدرس خودش هم فکر نمی کرد کار به اینجا برسد یا حتی همان امام خمینی ... اینها از هر جمله ای سو استفاده می کنند.... که پیامبر هم پایگاه دینی بود هم سیاسی ... حیف که خودشان را به خواب زده اند و الا شاید می شد بیدارشان کرد .... محمد چوپانی هم می کرد علی چاه هم می کند چرا این کارها را نمی کنید...... چقدر این جمله امام صادق را دوست دارم : دو عده کمرم را شکستند ، عالمان بی دین و دینداران جاهل.... قران را محمد را علی را همه را به اندازه دنیای کوچکشان کوچک کردند .... عده زیادی هم راحت به این نتیجه رسیدند اگر اسلام این است که اینها دارند نمی خواهیم ... و نفهمیدند اینها یک مشت اراجیف به هم بافتند نامش را اسلام گذاشتند .... و محمد و علی چقدر غریبند اینجا ... نامی از انها مانده بر سالی... سال پیامبر اعظم !!!! و مدیرم همیشه تاکید داشت بنویس پیامبر رحمت.....

 سر فلان یادگار تخت جمشید را می برند می فروشند ... بهتر .. شما که لیاقت ندارید اینها را نگه دارید بگذارید انها ببرند نگه دارند فردا از ایران هیچ چیز اینجا نمی ماند جز چند ویرانه اقلا جایی بتوانیم بگوییم در موزه فلان کشور ببینید ایرانی چه بود چه بر سرش اوردند.....  کجایی کوروش کبیر دیگر اسوده نخواب اینجا همه خوابند..... و حالا سر بی جان آن مجسمه کجا جان این ادمها کجا!!!!  

خدایا دلم گرفته .... گاهی فکر می کنم دلم یک خانه نشینی می خواهد...   یک بی خبری.... یک بی خیالی .... خدایا تا باز سر بر شانه ات نگذارم ساعتها اشک نریزم ارام نمی شوم .... دلم گریه می خواهد....

 

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 1:5 |


Powered By
BLOGFA.COM