تبليغاتX
تا بی نهایت -
با واژه ها زندگی می کنم... نوشتن آرامم می کند... هنوز هم هر روز می نویسم... نه در تا بی نهایتم ... اما امشب دلم برای تو تنگ شده ....

لبریز می شوم از احساس با گذر یک خاطره......می ایم غرق شوم تقلا می کنم به ساحل می رسم هنوز لبخند رهایی بر لبم موجی می آید می بردم ...

نمی دانم دریا بی رحم است.... من شنا نمی دانم !!

من قدم می زنم در خیال... برف دارد می بارد... کودکی را می بینم نشسته بی خیال بی خیال... با برفها دژی می سازد به محکمی دنیای خودش... یکی آرام کنارش نشست .... با برفها برایش خشت می سازد ... با لبخندش گرمش می کند.... دستهایشان یخ زده... دلشان اما هنوز گرم است ....

آدم تازه آمده با همان لبخند بر لبش پاهایش را محکم روی دژ می گذارد... حیف خانه های یخی زود خراب می شوند.... صدای خنده اش در فضا می پیچد... تنم می لرزد ... از سرما نیست .... صدای خنده تازه وارد و آرام گریستن کودک هست... برف هست ... زمستان است ...  خانه  ویرانه شده ...صدای خنده قطع می شود... نمی خواست کار به اینجا برسد.... اما رسید .... اما رسید .... دانه های برف روی صورتم می نشینند ... زلال  اما سرد ....

 من تنها نظاره می کنم .... چه باید کرد ؟... گاهی آدمها می آیند کمک کنند خانه را بسازند... بعضی بچه ها لجبازند.... دوست دارد باز هم خانه اش را همان که خراب کرده بسازد... چرا بعضی بچه ها اینقدر لجبازند!!!!

تازه وارد خسته است ... حوصله ندارد خانه بسازد ... حوصله آرام کردن هم ندارد... خودش هم ارام نیست ....سری تکان می دهد ... نمی دانم از تاسف است ... از دلسوزی است .... از پشیمانی است.... آرام آرام می رود .... کودک هنوز دارد گریه می کند... کاش از روی این برفها بلندش می کرد.... کاش چیزی می گفت آرامش می کرد ..... اشکهایش قطع نمی شود.... صدای هق هق اش دیوانه ام می کند .... غریبه کاری بکن....

دانه های سحر انگیز برف هنوز هم می آیند.... سرد اما زلال.... من هنوز نظاره می کنم ....

من هم خسته ام.... دانه های برف اب شدند و جاری شدند بر گونه ام یا از چشمانم بود نمی دانم .... دستهایم می لرزد... از سرماست یا دلم نمی دانم....

یادش به خیر می گفتند دانه های برف و باران بر دستان ملائک به زمین می آیند.... آرزو کنید ... انها آمین می گویند... چشمهایم را می بندم سرم را که بلند می کنم به سوی آسمان حالا حس می کنم دستان ملائک اشکهایم را پاک می کنند ....و بعد با همه ذرات وجودم آرزو می کنم....

درونت راپاک کنی صدای آمینشان را می شنوی....

 

 

+ نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 2:37 |


Powered By
BLOGFA.COM