این روزها از کار و دلشوره پایان نامه وبلاگ آرامش بخشم هم رها کردم ... یک خستگی وصف ناپذیر .... بعد از گذراندن آن ماجرای عاطفی که از همه ذرات وجودم نیرو گرفتم تا آرام شوم و هنوز هم گاه به گاه یاد اوری ان همه دل سپردگی آن همه اعتماد آن همه ساده دلی آن همه ....و ... و پس از رفتن مدیرم تقلا و نامه نگاری و پیگیری که برنامه ناقص نماند و هزاران تماس با هنرمندان خارجی و باز دلشوره و به دوش کشیدن بار مدیر محافظه کار هنری مجموعه....... حالا دیگر رضایت شغلی ندارم ... کارهای منشی گرایانه.... کم کم دچار یاس فلسفی می شوم... دلم یک کار مرتبط با رشته ام می خواهد ... تقلایم برای به دوش کشیدن بار مسئولیت دیگران و پله ترقی شان شدن و من اینجا مانده بی انکه هیچ قدمی مثبتی در راه پیشرفت خودم بردارم ... دلم یک محیط دانشگاهی یا دبیرستانی خوب برای تدریس می خواهد.... دلم می خواهد کتابی که مرتبط با رشته ام پیدا کردم ترجمه کنم....یک کار تحقیقاتی خوب می خواهم.... دلم یک مسافرت می خواهد... دلم می خواهد می توانستم وقتی دلم می گیرد تار بزنم.... دلم دوباره تنوع می خواهد.... یک محیط تازه می خواهد.... بی آنکه به هیچ جا تعلق داشته باشم اگر باز هم مقاومت کنم و حالا نروم حدود سه ماه دیگر کارم تمام می شود و خدا بخواهد از دنیای بی قید و شرط هنرمندان می روم ...
فردا بهترین دوستانم به دیدنم می ایند .... شاید دیدارشان کمی از خستگی ام بکاهد ....
خدای خوبم چقدر این روزها باز دلتنگت هستم.... باز هم متشکرم ....

